تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

سنه دژ

تا یکی ٬ دو ماه پیش ٬ آخر هر هفته رو می رفتم تهران ٬ یعنی چهارشنبه بعدازظهر می زدم به راه و شنبه صبح دوباره برمی گشتم . بعد از مدتی ٬ شنبه صبح ٬ ساعت ۵ از خواب بیدار شدن برام تبدیل به یک کابوس شد و پلک هام که هر از گاهی تو جاده رو هم می افتاد ٬ مرگ رو در چند قدمی خودم می دیدم ٬ در نتیجه و از اون جایی که آدم جون عزیزی هستم ٬ تصمیم گرفتم که بیخیال هر هفته تهران رفتن بشم و به هر دو هفته یکبار قناعت کنم و در عوض سعی کنم ٬ اطراف و اکناف همدان رو یک سیر و سیاحتی بکنم .

از نتایج این تصمیم گیری ٬ سفر دیروزم به سنندج بود . خلاصه ماجرا این بود که به همراه جمعی از دوستان ٬ صبح علی الطلوع و بعد از صرف یک کله پاچه مشتی راهی سنندج شدیم . تو پرانتز باید بگم که از موقعی که ساکن سایت شدم ٬ کارهایی رو با لذت انجام می دم که قبلا تو کابوسهای شبانه هم نمی دیدم ٬ از جمله خوردن کله پاچه ٬ اون هم تو کله پزی یا بساط پهن کردن کنار بلوار به همراه کشیدن قلیان و شکستن تخمه !!!! کلا از اونجایی که پدر من ٬ بیرون رفتن از خونه رو بغیر از رفع نیاز جهت مسایل حیاتی ٬ امری غیر ضروری و اضافی می دونست و من تا بیست سالگی رفتن به پیک نیک یا سیزده به در رو بیاد نمیارم ٬ این افسار گسیختگی در ددر رفتن و سفرهای فشرده و زبل خانی ٬ به طرز عجیبی سر شوقم میاره ! بطوریکه برای مثال یک ماه پیش در عرض دو روز ٬ مسیر همدان - تهران-شیراز-فیروز آباد و بالعکس رو طی کردم و بعدش یک حس ارضا شدن عجیبی رو داشتم !

بگذریم ! سنندج شهر سر سبز و تر و تمیزی در حدود ۱۵۰ کیلومتری از همدان است که می تونی مردها رو با اون شلوار کردی های معروف و لباس کاملا سنتی و خانمها رو با پیراهت های بلند رنگی و سربندهای سنتی ببینی و لذت ببری ٬ گرچه که تعداد این مناظر در مقایسه با جوونهای تیتیر تنگولکی که با ماشینهای آنچنانی در حال خط زدن در پارک آبیدر بودن ٬ خیلی چشمگیر نبود .

پارک آبیدر ٬ یک یه جایی شبیه منطقه حصارک تهران بود که کل سنندج زیر پات بود و با هوای دلپذیری که داشت می تونستی یه پیاده روی فرح بخش و احیانا رمانتیکی رو انجام بدی .

سنندج به دلیل نزدیکی به شهرهای مرزی مثل بانه و مهاباد ٬ توش جنس های قاچاق و وارداتی زیاده و در محلی به نام بازار شیطان ٬ می تونی جنس های مارک دار اروپایی و آمریکایی دست دوم رو به قیمت های نازلی خریداری کنی و نکته جالب این بود که چینی ها حتی دست از سر بازارهای استوک هم بر نداشته بودند و به جای اجناس دست دوم فرنگی ٬ اجناس نوی چینی رو می دیدی که مثلا با گلی کردن ته کفش و خط انداختن چرم اون ٬ می خواستن به جای جنس دست دوم آمریکایی قالبش کنن !!

با توجه به روز جمعه و تعطیلی شهر و همچنین فرصت کوتاه ما برای بازدید از شهر ٬ نتونستیم که سیر و سیاحت کاملی انجام بدیم ٬ ولی همینش هم عاری از لطف نبود و کلا دیدن مکان های جدید ٬ دماغم رو چاق می کنه !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:13  توسط م.ن.ش  | 

زندگی یک بعدی کاری !

میدونم که این طرز وبلاگ نویسی مفت هم نمی ارزه ، چون اولا خواننده هات رو از دست می دی و ثانیا عمل نوشتن رو لوث می کنی . ولی فعلا وضعیت من اینطوریه و امکان نوشتن بطور مرتب رو ندارم ، مکه اینکه حسش واقعا قوی باشه .

فکر کنم آخرین مطلبم راجع به مادر ایمان بود ، با کمال تاسف باید بگم که حدودا یک ماه بعد از اون تاریخ مادر ایمان فوت کرد و هیچکدوم از ان شاا... گفتن ها کار ساز نشد و به جاش مجبور شدیم با عبارات " راحت شد " و " خوب که رو صندلی چرخدار زنده نماند " و مزخرفاتی از این قبیل جبر زندگی رو توجیه کنیم . البته ایمان دید واقع بینانه تری به زندگی داره و با اینکه از درون ممکنه خیلی داغون با شه ،  اینو پذیرفته که مرگ سن و موقعیت و فامیل و غریبه رو نمی شناسه !

اوضاع اقتصادی خراب ، وضع مملکت به هم ریخته و وضع فولاد از همه چیز بدتر ! دقیقا نمیدونیم سهامداران اینجا به چه امیدی دارند تولید می کنند و انگیزه شان از تحمل این همه ضرر چیه ٬ ولی در هر صورت کارخانه داره یه هن هنی می کنه و هر لحظه ممکنه لنگش بره هوا و ما هم مجبور شیم کل وقتمون رو به ورق زدن بخش استخدام مهندس مکانیک همشهری و چک کردن سایت jobiran به امید پیدا کردن یه آگهی جدید بپردازیم !

تهران رفتن هم یک هفته در میان شده و بقیه اوقات رو در مهمانسرای کارخانه به سر می برم . ویه شبهایی دلم می خواست نصف عمرم رو می دادم و لی دیگه داستانهای فولادی نمی شنیدم ! روزی 12 ساعت خود فولاد رو می بینم و بقیه اش رو هم حرف فولاد رو می شنوم ! کم کم دارم خاکستری رنگ می شم و مدتیه که به فکر اجاره خانه در همدان افتادم تا حداقل چند ساعت از شبانه روز رو از شر فولاد خلاص شم و به غیر از کار یک بعد دیگه هم در زندگیم ایجاد کنم . البته دوستانی در این سایت پیدا کردم که اوقات رو باهاشون می گذرونم و بیشتر شبها و آخر هفته ها رو به هم می پلکیم ، ولی مطلب مهم همون روزمرگی ها هستند ، نمی دونی که چقدر این روزمرگی ها مهم هستند ، اینکه سریال دوزاری هر شب رو با خانواده ات نگاه کنی یا با دوست دخترت یا با چند تا گردن کلفت بدتر از خودت !!!! اینکه موقع شام خوردن همون کسایی رو ببینی که از صبح داشتی باهاشون سر و کله می زدی یا کسایی رو که فقط شبها می بینی یا ...

خلاصه که روزمرگی ها هم متفاوت هستند و می تونم بگم مهمترین بخش زندگی هر شخص که همیشه باید متنوع نگهشون داری !! تنوع ، روزمرگی !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:20  توسط م.ن.ش  | 

کما

همه چیز از یک طوفان شن شروع شد . طوفانی که چندین ساله گریبان استانهای جنوبی کشور رو گرفته و جدیدا به باقی استانها هم سرایت کرده .

مامان ایمان که آسم شدید داره ، در اثر هوای آلوده آسمش عود می کنه و به دنبالش سکته قلبی و ایست مغزی و کما ...

خانم رزمی با اون لبخند مهربون و مهمان نوازی خاص شیرازیها مرتب جلوی چشمهامه و نمی تونم باور کنم که از طریق یک لوله باید غذا بخوره و تنها علایم حیاتیش خمیازه کشیدن و تنفس بدون دستگاه و نهایتا تکان دادن آرام انگشتانش باشه .

دیشب غم و اندوه رو تو وجود ایمان می دیدم و با تمام خویشتن داری ای که داره ٬ حس و حالی برای حرف زدن نداشت . سعی می کرم آسمون و ریسمون رو به هم بببافم و برای لحظاتی هم که شده از اندیشه های سرگردان خلاصش کنم ، ولی می دونم تنها خلاصی توی این شرایط باز شدن چشمهای خانم رزمی و خارج شدن حتی یک  کلمه از دهانشه . من خیلی دعا کردن بلد نیستم ٬ ولی با تمام وجود از خدا می خوام که چشمهای یک مادر مهربون باز کنه و خانوده اش رو از چشم انتظاری بیرون بیاره .

امروز صبح با مامان و خاله ام رفته بودیم محله قدیمی شان : چهار راه مختاری شاهپور ٬ خیابان خالقی .

شوق و ذوق مامان و خاله ام برای پیدا کردن خانه قدیمی و یاد گذشته ها کردن برام جالب بود . تعدادی از خونه ها باقی بودند و بقیه خراب شده بودند . خاله ام طوری از گذشتگان و اون خاطرات یاد می کرد که یک لحظه با خودم فکر کردم که خیلی به یاد نمیارم همنسلی های من از دوران کودکی و خاطراتشان با چنین عشقی یاد کنند ! نمی دونم تو تار و پود خونه ای قدیمی و اون حوض های پر از ماهی و زندگی چند تا خانواده دور یک حیاط چه چیزی نهفته بوده که بعد از گذشت ۵۰ سال از اون تاریخ هنوز از یادآوریش اشک تو چشمهاشون جمع می شه ٬ ولی خود من بعنوان مثال بعد از گذشت فقط ۱۵ سال ٬ با دیدن منظره کوبیدن خونه دوران کودکیم ٬ کوچکترین حسی نداشتم و تازه خوشحال بودم از اینکه به جای یک خونه قدیمی یه عمارت تر و تمیز ساخته می شه !!؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:15  توسط م.ن.ش  | 

تاوان دموکراسی

تو فاصله ۵ دقیقه ای از خونه دختر خاله ام تا منزل خودمان ٬ ۳ تا ایست بازرسی رو رد کردم ! تمام خیابون مثل حکومت نظامی بود . خیلی وقت بود از این بگیر و ببند ها ندیده بودیم و کم کمک داشت باورمون می شد که دوره تن لرزه هایی از این قبیل گذشته ٬ اما امشب در کمال تاسف دیدم که داریم تاوان رای هایی که دادیم رو پس می دیم ! با خودم فکر کردم که ای کاش موسوی قبل از انتخابات رد صلاحیت شده بود و مثل همیشه یک انتخابات فرمالیته برگزار می شد و باز هم سرمون رو عین کبک تو برف فرو می کردیم و به روال عادی به اصطلاح زندگیمون ادامه می دادیم و ما یه لقمه نونمون رو می خوردیم و بقیه هم بوقلمون سفره رو !

شاید این طرز تفکر ٬ آخر بی خایگی باشه ٬ ولی من به شخصه دیگه تحمل شنیدن خبر ضرب و شتم های کوی دانشگاه و بازداشت ۱۰۰ نفر در شیراز و کشته شدن ۷ نفر در تهران و ... ندارم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:56  توسط م.ن.ش  | 

غروب جمعه در فرودگاه مهرآباد

یه زمانی خیلی مد شده بود که همه نوشته ها سرشار از درد و رنج و صرفا بیان مکنونات قلبی نویسنده باشه و هر چه نوشته پر سوز و گداز تر بود و درماتیک تر ، بیشتر مقبول جمع و خوانندگان می افتاد ، ولی چند وقتیه که میبینم ، وبلاگهایی که جنبه طنز نوشته هایشان بیشتر است ، مخاگب بیشتری رو جذب می کنند و حتی گاهی اوقات که نویسنده بخت برگشته حال و حوصله طنز پردازی نداره و حال و احوالاتش یه ته تلخی ای رو به همرا ه داره ، ملت بهش اعتراض می کنند که دیگه از تو انتظار نداشتیم و این دراماتیک بازی ها دوره اش گذشته و  نوشته ها زرد شده و ... خلاصه طوری برخورد می کنند که طرف به گه خوردن می افته و ترجیح می ده فقط زمانهایی که سر حاله ، مطلب  بنویسه و درد و بدبختی هاش رو به یک دفتر خاطرات خصوصی ، محدود کنه !

ولی خوب واقعیت اینه که آدم همیشه حوصله دری وری گفتن نداره و گاهی اوقات حتی دلش می خواد به سر حد مرگ غر بزنه ! اینا رو گفتم که بگم الان غروب یک جمعه تخمیه ، که بنده در فرودگاه و جهت یک ماموریت کاری عازم اهواز هستم . تا سوار شدن به هواپیما ، یک ساعتی وقت دارم و از پرسه زدن در سالن فرودگاه و زاغ دخترهای مرد رو زدن خسته شدم و از پیدا کردن دختر رویاهام تو تو فرودگاه مهرآباد ناامید گشته و در نتیجه از برکت لپ تاپ شرکت به نوشتن وبلاگ مشغول می باشم !

صبح ، فقط به انگیزه رییس جمهور نشدن محمود خان ، رفتم و رای دادم و البته سه کاندیدای دیگه برام علی السویه هستن و همانطور که گفتم تنها هدفم این بود که آمار رقیب احمدی رو بالا ببرم و بس . جهت تحقق این امر حتی از رای مادر بزرگ نود  ساله ام هم فروگزار نکردم و صبح اول صبح به همراه عمه و همسرش و مادر بزرگه رفتیم پای صندوق ، دیگه نتیجه اش باشه با خدا و وزارت کشور محترم !

یکی نیست بهم بگه ، آبت نبود ، نونت نبود ؟ اهواز رفتنت چی بود ؟ تو این گرما ، هیچ آدم عاقلی می ره کنار کوره ؟؟!! جهنمه به مولا  !

صدای اذان که با آخرین شدتش داره از بلندگوهای سالن پخش می شه ، رفته رو اعصابم ! فکر کنم اذان رو طوری پخش می کنند که حتی اگه کسی یک درصد هم شنوایی داشته باشه ، متوجه داستان می شه !

یه دختر تیتیر تنگولکی هم که شکر خدا بیخیال مد شده و اون روسری احمقانه چهارخانه مارک Burberry رو بیخیال شده و به جاش یک روسری احمقانه تر قلابی channel سرش کرده ، داره رو صندلی جلویی خودنمایی می کنه و خیلی دوست دارم نظرش رو راجع به رنگ موی عسلیش بدونم و ازش بپرسم انگیزه اش از انتخاب این رنگ مو چی بوده و بلکه راضیش کنم ، کله اش رو سیاه کنه ، شاید مورد پسند بیفته و منهم از این در به دری نجات پیدا کنم !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:44  توسط م.ن.ش  | 

جراحی توربین

دیشب داشتم یه فیلم نگاه می کردم که تو یک صحنه از اون پرشک سعی می کنه ، دختری رو که تحت عمل جراحیه و داره از بین می ره رو نجات بده . تلاش دکتره برای برگرداندن علایم حیاتی و تصویر مانیتوری که ضربان قلب و علایم دیگه رو نشون می ده ، نفس رو تو سینه آدم حبس می کنه !

همینطور که تو استرس فیلم بودم ٬ یاد هفته گذشته خودم افتادم . یه سه هفته ای بود که مشغول راه اندازی واحد اکسیژن بودیم . راه اندازی این واحد از اون کارهای کوفت و اعصاب خرد کنه . هزار تا آیتم رو باید با هم دیگه کنترل کنی که بتونی چس مثقال اکسیژن تولید کنی ! یکی از حساس ترین قسمتهاش استارت توربین انبساطیه . این توربین دمای هوا رو تا ۱۸۰ - درجه سانتی گراد پایین میاره و نهایتا باعث تولید اکسیژن می شه ، ولی کنترل دمای خود این توربین در ابتدای کار ، از اون کارهای نفس گیره ، چون با کوچکترین اشتباهی ٬ دمای توربین افت می کنه و اصطلاحا توربین تریپ می خوره و تریپ خوردن توربین هم مساویست با از بین رفتن هر چی اکسیژنی که تولید کردی و خلاصه باید کار رو از اول شروع کنی !

کار من تمام هفته گذشته این بود که زل بزنم به صفحه کامپیوتر و به محض پایین اومدن دما ٬ تمام ترفندهایی که تو کل زندگیم یاد گرفتم رو به کار ببندم تا از وقوع این فاجعه جلوگیری کنم ، باور کن در یک لحظاتی اینقدر به مخم فشار می اومد که بعد از تمام شدن بحران ٬ یک چند ساعتی سر درد داشتم !

خلاصه اونجا من حکم پزشک رو داشتم ٬ اکسیژن های تولید شده ٬ حکم بیمار و توربین هم حکم قلب ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8:51  توسط م.ن.ش  | 

دارم فکر می کنم از کجا شروع کنم !

از وقتی رفتم همدان ٬ به جای کامپیوتر یه لپ تاپ بهم دادن که به لعنت خدا نمی ارزه ! موقع تایپ کردن به جنون می کشنوتت ، چون یکسره از این خط به اون خط می پره و هر جمله رو ده بار از اول باید بنویسی و خلاصه آخرش به گه خوردن می افتی و ترجیح می دی که بی خیال وبلاگ و معاشرت با دوستان دنیای مجازی بشی !

ولی من امروز عزمم رو جزم کردم که بعد از مدتها ، وبلاگ نویسی رو از سر بگیرم و چند خطی رو با اعمال شاقه تایپ کنم ، البته از شروع دوباره یه هدف شیطانی رو دنبال می کنم که شاید یه روز این راز رو براتون برملا کنم !

یادمه تا چند ماه پیش که تو اوج دوران راه اندازی کارخانه بودیم ، وقت سر خاراندن نداشتیم و از کار زیاد حتی فرصت نمی کردم که ایمیلم رو چک کنم ، الان دقیقا قضیه برعکس شده و از بیکاری زیاد حال تو اینترنت اومدن رو ندارم . با اینکه صحبت کردن راجع به وضع اقتصادی و بحران جهانی ، یه بحث کلیشه ای و درپیتی شده ، ولی باز هم باید گوشزد کنم که اوضاع خیلی خرابه ! خیلی خیلی خراب ! راستش همه منتظر هستیم که ببینیم بالاخره کی نوبت تعطیلی کار ما می شه و اگر هم شانس بیاریم و تعطیلی در کار نباشه ٬ مثل این ماه من هنوز حقوق بهت ندادن و باید یه جوری کج و دار و مریض سر کنی تا به هر بدبختی ای شده ٬ پول رو بریزن به حسابت .

البته اصلا خیال ندارم که ذکر مصیبت بکنم و من به شخصه هنوز وضعم بدک نیست و کماکان مشغول ولخرجی هستم ٬ ولی می دونم که دیر یا زود نوبت منهم می شه و باید به فکر باشم .

دیدی وقتی دو تا رفیق صمیمی بعد از مدتها همدیگه رو می بینن ٬ خیلی دلشون می خواد که با هم صحبت کنن ٬ ولی هیچ موضوع مشترکی به غیر از اوضاع دنیا ندارن که بگن ! منهم الان همین وضعیت رو دارم ٬ تا اینکه دوباره یادم بیاد که درباره چه چیزهایی می شه نوشت !

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:10  توسط م.ن.ش  | 

نوروز 88

آقا شرمنده ! خانم روم سیاه !

می دونم که خیلی زشته ، آدم بعد از این همه مدت بیاد و عید رو به ملت تبریک بگه ( البته اگه کسی مونده باشه که وبلاگ منو بخونه ) .

سال نوتون مبارک ! امیدوارم که لبتون خندون ٬ دلتون شاد و جیبتون پر پول باشه و  ...

حال بنده حقیر هم بدک نیست . عرضم به حضورتون که هنوز کارم رو عوض نکرده ام و کماکان مثل کنه به شرکت قبلی چسبیده ام . دو ماه گذشته رو در سایت همدان به سر می بردم و مشغول راه اندازی کارخانه ( به تنهایی !!! ) . از اونجایی که اون سایت عتیقه دقیقا در یک بیابون واقع شده و از هر گونه امکانات اولیه و ثانویه به دوره ، هیچگونه دسترسی ای به اینترنت نداشتم که لااقل احوالپرسی دوستان با مرام وبلاگم رو بدم و از شرمندگیشون در بیام .

الان هم با اجازتون اومدم خونه و تعطیلات نوروز رو سپری می کنم و یک آمادگی جسمانی و روحانی ای انجام می دم برای مقابله با بلایای احتمالی ای که در سال آینده حادث می شه و همانطور که می دونید ، امسال اوضاع از پارسال هم خرابتره و خلاصه باید فکر نان بود که خربزه آب است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 0:11  توسط م.ن.ش  | 

استعفا

باورم نمی شه که می خوام نامه استعفام رو بنویسم ! هنوز هم جرات نوشتنش رو پیدا نکردم و هی دارم این دست و اون دست می کنم . گذشته از تمام مسایل و درگیریهای شخصی ای که با قضیه رفتن و تعویض کار دارم ٬ خود اون سه سال و نیمی که اینجا بودم و پروژه ای که از اول تا حالا دنبالش کردم و همراهش بودم ٬ بیشتر از همه تحت تاثیرم قرار می ده . یه جورایی مثل بچه ام می مونه ٬ انگار خودم بزرگش کردم . وقتی یادم میاد که تازه از دانشگاه اومدم بیرون و از صفر شروع کردم و موقعیت حالا رو می سنجم که حداقل ۴ نفر منو در صنعت فولاد می شناسند و برای خودم جایی تو این شرکت پیدا کردم ٬ حیفم میاد که ول کنم و برم ٬ ولی حیف که اوضاع خرابتر از اونیه که بخوام وایستم و ببینم چی می شه . البته اگه این موقعیت فولاد هرمزگان با این فورس ماژور سریعش پیش نیامده بود ٬ تصمیم داشتم که تا عید بایستم و ببینم که چی  پیش میاد ٬ ولی تو این اوضاع خراب کاری مملکت و در وضعیتی که همه پروژه ها خوابیدن و معلوم نیست که اگه در ماههای آینده مجبور به ترک شرکت شدم ٬ نونی برای خوردن وجود داشته باشه ٬ نه گفتن به فولاد هرمزگان بیشتر یه جور حماقت باشه !

اوضاع شرکت خیلی به هم ریخته شده و کلا حکم یک آبکش رو پیدا کرده که از همه جاش داره نشتی می ده ٬ به هر جاش که نگاه می کنم ٬ نقطه امیدی نمی بینم و بدتر از همه اوضاع مالی شرکته که بسیار وخیم شده و می ترسم تا شب عید دیگه حتی نتونن حقوق بچه ها رو پرداخت کنند . اینطوریها بود که با تمام نفرتی که از بندرعباس داشتم و با تمام دلبستگی ای که به تهران دارم ٬ جواب مثبت دادم ! تنها چیزی که ناراحتم می کنه اینه که با چه سختی ای از بندر اومدم تهران و حالا انگار دوباره می خوام برگردم سر خونه اولم ! و تنها دلگرمیم هم اینه که اگه نتونم طاقت بیارم یک لحظه هم صبر نمی کنم و میزنم زیر همه چیز و برمی گردم .

هنوز هم جرات نکردم تصمیمم رو بطور قطعی اعلام کنم و شدیدا با خودم درگیرم . احوالاتم به یک ثانیه تغییر می کنه ٬ ولی پا تو راهی گذاشتم که باید تا آخرش رو برم ٬ حالا یا موفق می شم یا شکست می خورم . تو این تصمیم گیری بی نهایت تنها بودم و تقریبا می تونم بگم هیچکس کمکم نکرد ٬ انگار همه می ترسن که حرفی بهم بزنن و از زیر بار مسوولیتش شونه خالی می کنن . رو دوشم بار سنگینی رو احساس می کنم و یه لحظاتی فقط دلم می خواد بشینم و گریه کنم ٬ ولی می دونم که زندگی شوخی بردار نیست و اگه تو یه مراحلی  نتونم تصمیم بگیرم و یکسره بخوام فرار کنم ٬ بالاخره یه جایی گیر می افتم و می بازم و شاید پشیمونی اون موقع ٬ هزار بار سنگین تر از تصمیم گیری الانه .

در هر صورت فکر کنم تا یک ماه دیگه تهران نباشم . بیشتر دارم می رم برای اینکه اون ترس وحشتناک زندگی در غربت که از کودکی در وجودم رخنه کرده رو از بین ببرم . اون تابوی احمقانه ای که " هر جا برم ٬ باید مثل پدرم تا آخر عمرم اونجا بمونم " . این تابوی هولناک باعث شده که عین کنه به تهران بچسبم و حتی به خارج شدن از مملکت هم فکر نکنم و کم کم حس گنداب شدن داره میاد سراغم . یه بار باید برم و به خودم ثابت کنم که دوباره می تونم برگردم تا یک بار برای همیشه این طلسم لعنتی رو بشکونم . حتی شده برای یک سال !

راستش از تهران هم عاصی شدم . زندگی کسالت بار با مادربزرگ و برنامه سه روز در هفته همدان بودن ٬ تمام شور و شوق زندگی رو داره در من از بین می بره . به دلیل ماموریت های هفتگی به همدان حتی یک کلاس زبان معمولی هم نمی تونم برم و احساس می کنم نیاز دارم که تو یه قبرستون دره ای ثابت بشم و یه مقدار به خودم برسم . زندگیم شده فرار از خونه مادربزرگ و پرسه زدن در تهران . تنها چیزهایی که شدیدا ناراحتم می کنه ٬ دلبستگی شدیدم به این شهر لعنتی و دوستهامه . به بهار و پاییز زیبای تهران . به بوی شب عید و جنب و جوش این شهر سگ سارون !! اون علافی های ساعتی کنار خیابون و بدو بدوی همیشگی مردم برای پر کردن شکم هاشون تو رستوران های ارزون و گرون و شیرینی فروشیها و میوه فروشی ها و ... مردم دارن خودشون رو می کشن ٬ برای اینکه زنده بمونن !!

مهمتر از همه دوستهای بی نظیر من در این شهر هستن که می دونم لنگه اشون رو در هیچ جای دنیا پیدا نمی کنم و شاید اگه اینها نبودن ٬ با وجود یه لشگر فامیلی که تو این شهر دارم ٬ زندگی برام غیر قابل تحمل می شد . احسان و مصی عزیزم و سامان و بهاره نازنینم که به اندازه خانواده ام برام ارزشمند هستن و دل کندن ازشون ٬ رفتن رو برام سخت می کنه . نمی تونم بگم که تو بدترین لحظاتی که در زندگیم داشتم ٬ با کمک این آدمها چطوری تونستم تحمل کنم و نمی تونم بگم که رفاقت ۱۷ ساله ام با احسان و رفاقت ۸ ساله با سامان ٬ به اندازه کل زندگی برام ارزش داره . عمری رو باهاشون زندگی کردم و نمی دونم نبودنشون و اون لحظات ارزشمند با هم بودن رو چطوری می تونم پر کنم ؟ همیشه عقیده ام این بوده که زندگی به غیر از کار و پول درآوردن و سگ دو زدن برای پیشرفتی که معلوم نیست چه بهایی رو باید براش پرداخت ٬ لحظات خوش در کنار انسانهای با ارزش بودن هم هست ! انسانهایی که شاید نتونی تا آخر عمر لنگه شون رو هم پیدا کنی . می دونم که دارم عین یک دختر ترشیده احساساتی حرف می زنم ٬ ولی باور کنین که انسانهای ارزشمند مثل گوهر کمیاب هستند و اگه تونستی تو زندگی چند تاییشون رو پیدا کنی ٬ به موفقیت عظیمی دست پیدا کردی و باید مثل تخم چشم ازشون مراقبت کنی . می دونم که همه چیز عادته ٬ انسان مثل یک قورباغه که با هر درجه حرارتی خودش رو وفق می ده ٬ می تونه در شرایط مختلف خودش رو تغییر بده ٬ ولی من تمام ترسم از همین عادت به شرایط جدیده و دلم نمی خواد لحظات ارزشمند بودن با انسانهای ارزشمند رو از دست بدم ٬ دلم نمی خواد کسایی که حق برادر و خواهری بر گردن من دارند ٬ ظرف یکسال برام غریبه بشن و در اثر این زندگی ماشینی لعنتی از خاطرم بیرون برن ٬ چون می دونم که این طبیعت انسانه و گریزی هم ازش نیست !

در هر صورت شرایط سختی رو سپری می کنم و تمام هم و غمم اینه که بایستم و باهاش بجنگم .  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:27  توسط م.ن.ش  | 

زن آرایشگر

من از اون تیپ هایی بودم که تا به این سن حتی یک ثانیه هم به ازدواج و زندگی مشترک فکر نکردم ٬ یعنی راستش حتی کوچکترین حس نیازی هم در خودم ندیدم که به خاطرش بخوام رو این قضیه تمرکز کنم ٬ ولی چند وقتیه که از یک زاویه جدیدی به این موضوع متمایل شدم و وقتی تصور کردم که اگه زن داشتم این قضیه چقدر راحت می شد ٬ دلم قیلی ویلی رفت !

حدس می زنین ٬ اون مورد چی می تونه باشه ؟

نیاز به هم صحبت ؟ نه !

نیاز به شریک جنسی ؟ نه !

نیاز به غذای گرم ؟ نه !

نیاز به ...

همتون اشتباه کردین !!

کچلی !!! بله درست خوندین ٬ کچلی ! کچلیه که باعث شد نیاز به یک زن رو در خونه احساس کنم !!

من ذاتا موجود کچلی هستم ! منظورم اینه که از ۱۶ سالگی موهام ریخت و البته در ۲۲ سالگی این ریزش به یک حد متعادلی رسید و هیچوقت طاس نشدم و همیشه به اندازه یک مزرعه آفت زده شوید ٬ رو سرم مو باقی موند . تعداد موها به حدیه که نه ارزش آرایشگاه رفتن دارن و نه می شه به حال خودشون ولشون کرد ٬ چون از شانس بد ٬ این گیسوان مجعد هم هستند و در نتیجه به محض اینکه یه مقدار بلند می شن ٬ هر کدوم به یک سمتی میل می کنن و منظره غم انگیزی رو به وجود میارن ! این رو هم اضافه کنم که این طاسی فقط شامل بالای کله می شه و هر چی به سمت گردن و پایین تنه پیش روی می کنی ٬ انگار که از ساحل دریا به سمت جنگل پیش روی کردی و بالاخره برای اینکه یه مرزی بین جنگل و ساحل به وجود بیاری ٬ باید گردن مبارک رو حایل قرار بدی و خلاصه اش اینکه من کچل هم مثل تمام همنوعان خودم نیاز به آرایشگاه دارم !!

چند صباحیه که تصمیم گرفتم گیسوان رو کلا ماشین کنم ٬ البته با نمره ۸ و تا مدتی خودم رو از شر آرایشگاه رفتن خلاص کنم ٬ ولی اولین دفعه ای که به خاطر کچل کردن ۸۰۰۰ تومان سلفیدم ٬ فشار بدی به ماتحتم اومد و حس حماقت عجیبی در اعماق روحم نفوذ کرد ٬ یه چند دفعه ای این احساسات رقت انگیز اومد سراغم و بالاخره تصمیم گرفتم آرایشگاه کذایی رو عوض کنم و برم یه جایی که با ۲۰۰۰ تومان بشه سر و تهش رو به هم آورد ٬ اما آرایشگاه جدید هم به همان روال قبلی گوشم رو برید و با یک تخفیف ۱۰۰۰ تومانی ٬ ۷۰۰۰ برام آب خورد و البته اون هم به این خاطر بود که دیگه سرم رو نشستم !

یه روز که داشتم این درد دل ها رو با یکی از دوستان شفیق و دلسوز می کردم ٬ با موجی از فحش و ناسزا مواجه و متهم به بلاهت شدم و رفیق عزیزم بهم مژده داد که من تو خونه موزر دارم و از این به بعد خودم ترتیب همه چیز رو می دم !

آخر هفته بود که ما خوشحال و خندان جهت اصلاح رفتیم خونه اسی ! به دستور اسی با یه شورت رو یه چارپایه نشستم و اسی هم با موزری که از پدربزرگش بهش ارث رسیده بود ٬ افتاد به جون کله ما ! حالا اینکه موزر ده دفعه گیر کرد و صد دفعه خاموش شد و ۲۴ بار پوست کله مان رو کند بماند ٬ از همه بدتر ٬ همسر اسی بود که بعد از یه ربع حوصله اش سر رفته بود و دقیقه ای هزار بار میومد پشت در حمام و یه جیغی می کشید که : پس شما دو تا اون تو دارین چی کار می کنننننننننننننننننننننننننییییییییییین ؟  و به من تذکر میداد که مبادا شوهرش رو از راه به در کنم !!!! و از اون هم بدتر بعد از تمام شدن عملیات شوید زنی بود که من باید موها رو از کف حمام می شستم و تا یک ساعت مشغول تمیز کاری بودم !

خلاصه آرایشگاه خصوصی هم به دو دفعه نکشید و اینجا رو هم بیخیال شدم . یه دوماهی سرگردون بودم و بیخیال مرز دریا و خشکی ٬ تا اینکه پریروز تو بازارچه قدیمی تجریش از جلو یه آرایشگاه فکسنی رد می شدم و یارو دم در تعارف کرد که بفرمایید تو ! داخل آرایشگاه رو یه بررسی ای کردم و در یک اقدام متهورانه وارد شدم . از ظاهر خسته آرایشگاه متوجه شدم که ظرفیت شمردن بیشتر از ۲۰۰۰ تومان رو هم نداره ٬ ولی چشمتون روز بد نبینه که چه کثافتی بود . صندلی آرایشگاه مثل منار جنبون لق می زد و وقتی فرچه کذایی رو کشید رو سرم ٬ موی هزار نفر با هم چسبید به صورتم . یه بدبخت آفریقایی به نام
" کوفی " هم جز مشتریان بود که شده بود بازیچه آرایشگرها و دهن بدبخت رو سرویس کرده بودند . سرتون رو درد نیارم که یه ۳۰۰۰ تومانی گذاشتیم رو پیشخون و اومدیم بیرون ٬ ولی شدیدا فکری شده بودم که آخه این چه بدبختیه ایه !؟ اگه منهم زن داشتم ٬ مثل خیلی ها یک بار برای همیشه سرمایه گذاری می کردم و با خریدن یک موزر اصل آلمانی ٬ خیال خودم رو برای ابد راجع به مرز خشکی و دریا راحت میکردم !! یه زنی که با دلسوزی و دقت تمام و با ملاحظه و لطافت و بیشتر از همه به خاطر خودش ! کله ات رو با دقت صفا می داد و تازه ممکن بود که به عنوان خسته نباشی یه اتفاق سکسی لطیف هم ضمیمه آخر داستان بشه !!! 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:49  توسط م.ن.ش  |