تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

زندگی جوجه کبابی !

تنبلی کردم و بلیط گیرم نیومد ! یه تعطیلیه ۵٬۶ روزه در پیشه و بهترین فرصت بود برای خونه رفتن . ولی ماتحت گشاد و دیر دنبال بلیط رفتن این شانس رو ازم گرفت . تازه در آخرین لحظات مخم فاز داد که در این سفر آرش رو هم با خودم ببرم و مطمئن بودم که بهمون خوش می گذره ٬ ولی دیگه زمانی به این فکر افتادم که در هیچ خط هوایی حتی یکدونه بلیط هم باقی نمونده بود ! جالب ٬ اوضاع اقتصادی مملکته که همه ازش می نالند و مردم دم از بی پولی و وضع وخیم مالی می زنن ٬ ولی بلیط هواپیما که یک آیتم به نسبت لوکس و گرونه ٬ نایاب می شه و تو از دو هفته قبل از پروازت هم نمی تونی امید داشته باشی که بلیط گیرت بیاد . به همین منظور ٬ از همین الان اقدام به خرید بلیط جهت تعطیلات عید کردم ! حالا شب عید به ریش همه اونهایی که بلیط گیرشون نمیاد و منو از دیدن خانواده و یه سفر جنوب به همراه آرش محروم کردن ٬ می خندم !!!

از اینکه کیوان نرفته خوشحالم . کیوان یکی از بهترین اپراتورهای من در واحد اکسیژن و البته یکی از صمیمی ترین دوستان من در سایته ! وقتی رفتنش جدی شده بود ٬ حس از دست دادن یک چیز با ارزش رو داشتم . هیچوقت فکر نمی کردم از رفتن کیوان اینقدر دلگیر بشم ٬ طوری که حتی چشم دیدنش رو نداشته باشم . وقتی سر حقوق با کار جدیدش به توافق نرسیدن ٬ از ته دل خوشحال شدم !! شاید خودخواهی باشه ! ولی ترجیح میدم خودخواه باشم تا اینکه کیوان رو از دست بدم !

این روزها اعصاب زیادی ازم خرد شده . هیچوقت فکر نمی کردم کار کردن ٬ اینقدر حاشیه داشته باشه . اینکه سرت تو لاک خودت باشه و مشغول انجام وظیفه باشه ٬ بعد بیان پا تو کفشت بکنن و وقتی هم اعتراض کنی ٬ شروع کنن به پاپوش دوختن برات ٬ خیلی زور داره ٬ خیلی خیلی زور داره . بدتر از اون ٬ اینکه ببینی ٬ مدیر کارخانه که همیشه هوات رو داره و روت حساب می کنه و ازت بعنوان برادر کوچکتر یاد می کنه ٬ به تحریک همون آدم عوضی ٬ ساعت ۳ نصفه شب و به خاطر یه هدف نامعلوم بره سراغ قسمت های تحت سرپرستیت و بخواد مچ بگیره ! فرداش که از قضیه با خبر شدم ٬ بیشتر حکم اینهایی رو داشتم که بهشون خیانت می کنن ! خیلی جلوی خودم رو گرفتم که عکس العملی نشون ندم و صبر کنم تا پوز طرف به خاک مالیده  شه . ولی این چند روز اینقدر اوقاتم تلخ بود که حتی تو دهنم هم مزه تلخی رو حس می کردم . امشب یه مقدار اوضاعم بهتره ٬ شاید به این خاطره که فردا دارم می رم تهران و چند روزی از این حال و اوضاع دور می شم .

اینقدر که تو این سایت خراب شده قیمه و جوجه کباب خوردم ٬ دیگه حالم از هر چی غذاست داره به هم می خوره ٬ باز خدا پدر آرشه رو بیامرزه که هر از گاهی یادمون می اندازه ٬ غذای خونگی هم وجود داره !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 23:43  توسط م.ن.ش  | 

Happy End

- دوباره افتادم به تکاپو برای ترک مهمانسرا و خونه اجاره کردن . هر از چند گاهی ککش به تنبونم می افته ٬ ولی ایندفعه دیگه جدیه . حال و حوصله ام حسابی از خوابگاه و زندگی خوابگاهی سر رفته و این حس که دارم بصورت موقت زندگی می کنم اذیتم می کنه ٬ در نتیجه برای ادامه کار در این منطقه باید یه رنگ و بویی غیر از کار به زندگی بدم تا تحملش برام راحت شه ٬ اما طبق معمول مسایل مالی دست و پام رو بسته . پول پیشم کمه و حاضر هم نیستم جایی زندگی کنم که شرایطش از خوابگاه بدتر باشه ٬ در نتیجه در به در دنبال وام و پول بهره ای و دو دو تا رو چهار تا کردن و ... هستم . نتیجه اش این بوده که فهمیدم ٬ آدمهایی از قماش من که هیچ شم اقتصادی ای در وجودشان نیست و حتی بطور اکتسابی هم در محیط خانواده این استعداد رو به دست نیاوردند ٬ فقط تحت شرایط بحرانی می تونن ٬ یه مقدار مخشون رو بکار بندازن و از یک سری ظرفیت های نهفته شان استفاده کنند . در هر صورت حداقل بهره ای که برام داشته این بوده که در این چند روز سعی کردم یه ورقه کاغذ جلوم بذارم و بدون ترس از فکر کردن به آینده مالیم ٬ چند تا حساب ساده ٬ برای سر وسامون بخشیدن به اوضاع اقتصادیم ٬ انجام بدم . لازم به ذکره که فکر کنم ٬ انرژی های مثبتی رو هم که آبجیم داره پس از طی کلاسهای ریکی ۲ از راه دور می فرسته ٬ بی تاثیر نبوده !

- دیروز در کمال ناباوری با خبر شدم که دوست دختر اسبقم ٬ دچار تومور مغزی شده و باید عمل کنه ! اولش خیلی حالیم نبود که چی شنیدم و فقط یک پیامک خلاصه و فرمالیته با مذمون آرزوی سلامتی ٬ براش فرستادم . ولی چند ساعت بعدش و در حالیکه به سمت مطب دندانپزشکی در حرکت بودم ٬ یک حس بدی اومد سراغم و به طرز عجیبی ٬ دلم گرفت . حس همدردی عمیقی باهاش پیدا کردم ٬ طوری که بغض گلومو گرفت و احساس خفگی بدی بهم دست داد . تازه فهمیدم که باورم نمی شه که آزاده تومور مغزی گرفته و الان با چه ترس و وحشتی داره دست و پنجه نرم میکنه . اونقدر حواسم پرت شد که میدون رو در خلاف جهت دور زدم و ... نتیجه اش این شد که امروز بعد از گذشت یک سال باهاش تماس گرفتم و منتظر بودم که اگه گریه کنه ٬ منهم گریه کنم ٬ چون کار دیگه ای بلد نبودم که انجام بدم ! ولی خدا رو شکر کسی پیشش بود و خودداری کرد . می گفت که هنوز نتونسته مریضیش رو باور کنه و همیشه فکر می کرده که این اتفاقات مال فیلمهاست ! منهم بهش گفتم که پس سعی کن درباره آخرش هم مثل فیلمها فکر کنی و مطمئن باش که همه چیز Happy End می شه !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 23:24  توسط م.ن.ش  | 

عموبهمن

یکی از معاشرتهای مورد علاقه ام ، شامیه که هر چند وقت یک بار با عمه ام و همسرش می خورم . این دو نفر تو فامیل من از کسانی هستند که روحیاتم خیلی بهشون نزدیکه و با اینکه از لحاظ سنی خیلی ارتباطی به هم نداریم ، ولی باعث انبساط خاطرم می شن . دو تا دختر عمه دارم که جفتشان ، ساکن بلاد کفر هستند و در نتیجه ، پر چانگی های هر از چند وقت من ، به مذاقشون خوش میاد و تا حدودی از کسالت درشون میاره . از اون جایی که این شوهر عمه پسر نداره ، یکی از سرگرمی هاش اینه که وقتی منو می بینه ، اول بهم ثابت کنه که دارم غر می زنم و بعد تجربیات سالیانش رو در اختیارم قرار بده که بتونم مشکلاتم رو حل کنم و کمتر غر بزنم .  راستش منهم این بازی خیلی بهم مزه می ده و سعی می کنم همیشه داستان رو به همین مسیر هدایت کنم که ببینم عمو بهمن ، چه حرف تازه ای تو چنته اش داره . عمو بهمن هم از اون جایی که شازده قاجاره و زیاد تو دست و بال آدمهای دنیا دیده چرخیده ، همیشه تجربیات شیرینی برای گفتن داره و نصایحش رو به روش دلنشینی بیان می کنه و رو اعصابت نمی ره . مثلا یکدفعه بهم می گفت : هیچوقت نذار مردم بفهمن که چقدر درباره شون می دونی ! می گفت مردم از اینکه زیاد درباره شون مطلب بدونی خیلی خوششون نمیاد و اگه می خوای آدمهای مختلف رو دور خودت جمع کنی ، خیلی از خودشون بهشون اطلاعات نده ! آخرش هم بحث رو اینطوری جمع بندی کرد که ، مثلا اگه می دونی یه زنی ج .نده است ، هیچوقت نرو بهش بگو ،  تو ج .نده ای !!!!!! نمی دونم ، شوهر عمه ام ، چرا فکر کرد من ممکنه همچین کاری بکنم ؟؟؟ ولی در هر صورت برای جا افتادن مطلب ، مثال شیرینی بود !! از وقتی که من جهت کار ، ساکن همدان شدم ، هر وقت عمو بهمن منو می بینه ، از کار و وضعیت سایت ازم می پرسه . اگه بگم خدا رو شکر و خیلی وارد جزییات نشم ، بحث خیلی کش پیدا نمی کنه ، ولی اگه جرات کنم و حتی یک گله و شکایت کوچک از وضعیت فعلی بکنم ، با واکنش های شدید عمو بهمن مواجه می شم . اولش با توپ و تشر شروع می شه که اینقدر نق نزن و خدا رو شکر کن و و اینقدر ناله نکن و تو جوونی و باید کار کنی و .... وقتی من به گه خوردن می افتم و اعتراف می کنم که همه چیز عالیه ، می ره سر اصل مطلب ! اما یکدفعه یه نصیحتی بهم کرد که همیشه تو گوشم می مونه و به هر کی بخوام حال بدم براش تعریف می کنم ، بلکه راه زندگیش روشن بشه و .... قضیه از این قرار بود که یه شبی که یک پیکی با هم زده بودیم و قسمت اول ماجرا که همانا اثبات غرغرو بودن من باشه ، پایان یافته بود ، یه نصیحت بزرگ بهم کرد !! بهم گفت آدم تا جوونه باید سخت کار کنه ، کار تو سایت و بیابون با درآمد خوب . این سن مال از خونه دور زندگی کردن و خوب پول درآوردنه ، ولی ............... ولی ...... ولی تا جایی که این دور بودن از خونه باعث 4 چیز نشه !! اگه هر کدوم از این 4 چیز داشت برات اتفاق می افتاد ، بهتره که کاسه کوزه ات رو جمع کنی و دو تا پا هم قرض کنی و بزنی به چاک !!!

اول اینکه ، به خاطر تنهایی سایت ، هر شب با رفیقهات بشینی به قمار کردن و هر چی درمیاری به گ ا بدی !

دوم اینکه به خاطر فرار از تنهایی ، هر شب بشینی به مشروب خوردن و الکلی بشی !

سوم اینکه برای فرار از شرایط سخت ، رو بیاری به منقل و وافور و ..... !

و چهارم !! چهارم اینکه به خاطر بیابون و دوری از زن و جنس لطیف ، بچه باز بشی !!!!!

اینجا بود که دیگه صدای عمه ام درآمد ، که این چرت و پرت ها چیه که می گی ؟ م.ن.ش اهل این حرفها نیست ! و اصرار شوهر عمه ام در اثبات اینکه شما نمی دونی که این چیزها چه مردهای بزرگی رو از پا درآورده و .... و از اون طرف هم من که داشتم از خنده ریسه می رفتم و خودم رو مجسم می کردم که دارم تو داهات فامنین ، دنبال بچه داهاتی های سرخ و سفید میدوم و ....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 22:14  توسط م.ن.ش  | 

هادی

هادی از اون دسته آدمهاییه که ارزش دارن درباره شان چیزی بنویسی . از اون تیپ آدمهایی که یه مقدار با اطرافیانشون متفاوت هستند ، نه به این خاطر که تو سن 28 سالگی 2 تا بچه داره یا اینکه با ماهی 400 تومان حقوق داره 4 نفر رو اداره می کنه و خونه هم می خره ! مسلما نه ! شاید به این خاطر که در نظر اول حتی اونقدر به چشم نمیاد که اسمش یادت بمونه ، اما بعد از یک مدت چیزهایی ازش می بینی که مجبورت می کنه به خودت فکر کنی !

من سرپرست 35 نفر در واحد سیالات کارخانه هستم . 35 نفر توگروههای کاری مختلف ، اپراتورهای اکسیژن ، اپراتورهای آبرسانی ، تعمیرات برق ، تعمیرات مکانیک و ... همه شان در گروههای چند نفری کار می کنن و بصورت 4 شیفت . بین همه اینها فقط تعمیرات ابزار دقیقه که 1 نفره ، اونهم هادیه . یادم نمیاد هادی رو اولین بار کی دیدم ، فقط یادم میاد ، مدتها اسمش رو می دونستم ، ولی حتی به قیافه نمی شناختمش ، بعد که گروهها تقسیم بندی شدند و هادی بعنوان تعمیرات ابزار دقیق گروه من معرفی شد ، تازه از نزدیک باهاش آشنا شدم . یک مرد لاغر اندام با قیافه ای آرام و خونسرد و تا حدودی مغموم . موهای جوگندمی که نمی دونم توسن 28 سالگی نتیجه یک زندگی سخت هستند یا یک ارثیه اجباری . کم حرف ، دیر جوش ، دیر عصبانی می شه و به خاطر هر چیزی خوشحال نمی شه .

اون اوایل یک نفر از 35 نفر خانواده سیالات بود . اولین برخوردی که از دیگران برام متمایزش کرد یه اتفاق به نسبت بد بود . زمانی که بخش عظیمی از کابلهای کوره در اثر یک حادثه آسیب دیدن و لازم بود که طی زمان کوتاهی تعویض بشن . با اینکه این موضوع ارتباطی به قسمت من پیدا نمی کرد ، ولی به درخواست مدیر کارخانه ، نیروهام رو برای کمک فرستادم ، از جمله این نیروها هادی بود که بدون هیچ اعتراض و منتی ، دست به کار شد و تا جایی که از عهده اش بر می آمد ، کمک کرد و تو اون دمای بالای قسمت کوره و فضای نامناسب کار کرد  ، ولی متاسفانه در اثر فراموشی اسمش در لیست پاداش قرار نگرفت و روزی که به همه پاداش داده شد ، چند نفر از قلم افتاده بودن . یک نفر دیگه از اعضای گروه من که در این کار شرکت بود هم از قلم افتاده بود و وقتی از ماجرا با خبر شد عکس العمل شدیدی نشون داد و خیلی باهاش صحبت کردم تا تونستم آرومش کنم . ولی هادی مطابق معمول سکوت کرده بود . لازم دونستم باهاش صحبت کنم و اتفاقی که افتاده رو براش توضیح بدم . تمام مدت سکوت کرده بود و وقتی گفتم که 50 هزار تومان از لحاظ مادی ارزش اینو نداره که بخوای خودت رو کوچک کنی و اعتراض کنی با یک ناراحتی عمیقی بهم نگاه کرد و گفت شما مجردی و شاید ارزش این مبلغ برای من و شما متفاوت باشه . وقتی اینو گفت انگار که یک سیلی محکم تو گوشم زده باشن و تازه فهمیدم که چه اشتباهی مرتکب شدم . با اینهمه هیچوقت هادی راجع به این موضوع صحبتی نکرد و کوچکترین اعتراضی به زبون نیاورد . از اون موقع بود که به تمایز هادی با دیگران پی بردم و دیدم نسبت بهش تغییر کرد . هر روز سعی می کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و وقتی می دیدمش یک علاقه عجیبی رو در من زنده می کرد ، حتی گاهی اوقات هم که تو مسایل کاری باهاش بحثم می شد یا به هر دلیلی از دستش عصبانی می شدم ، داستان به چند ساعت هم نمی رسید و تمام سعی ام رو می کردم که از دلش در بیارم .

من وقتی تصمیم بگیرم که به کسی نزدیک بشم و یک ارتباط صمیمی باهاش برقرار کنم از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنم و معمولا خیلی زود به هدفم می رسم . هادی هم با اینکه در ارتباط برقرار کردن ، آدم به نسبت سختیه ، ولی تو مدت کوتاهی تونستم اون رابطه ای رو که دلم می خواد باهاش داشته باشم ، ولی رفتار هادی همیشه حساب شده و با رعایت حد و حددوها بود و هیچوقت فکر نمی کردم از چنین رفاقت محدود و معینی ، چنین پیامی دریافت کنم .

من چه در محیط کار و چه در فضای خارج از اون ، دوستها و رفیقهای زیادی دارم که چند تاییشون بیشتر حکم برادر رو برام دارن تا دوست ، ولی کمتر اتفاق می افته که ببنیم کسی زحمت انتقاد کردن از رفیقش رو به خودش بده . می گم زحمت ، چون واقعا کار سختیه ، چون معمولا آدمها از اینکه مورد نقد قرار بگیرن خوششون نمیاد و عکس العمل های بعضا شدیدی از خودشون نشون می دن تا جایی که ممکنه کل یک رابطه رو زیر سوال ببرن یا برای همیشه از کسی که جرات کرده و ازشون انتقاد کرده ، متنفر بشن . اکثر آدمها هم دوست دارن یک سری روابط تعریف شده و مشخص رو داشته باشن و بیشتر از اون چیزی که بهشون مربوط نمی شه  به کار کسی کار نداشته باشن ، حتی اگر انتقاد کردن از کسی باعث پیشرفت یا پی بردن به یک اشتباهی در رفیقشون بشه . در بیشتر مواقع طرف می گه به ت .خمم و می خوام هیچوقت نفهمه که داره اشتباه می کنه و در نتیجه زحمت بحث کردن و  توجیه کردن آدمی که نمی فهمه داره اشتباه می کنه رو به خودشون نمی دن.

ولی در کمال تعجب باید بگم هادی از اون تیپ آدمها نبود . یعنی هیچوقت تو خواب هم نمی دیدم که هادی با اون رفتار آرام و حساب شده اش که حتی زحمت یک لبخند بی دلیل رو هم به خودش نمی ده ، بیاد و راجع به رفتار اشتباه من که شاید خیلی گریبان اون رو هم نمی گیره باهام صحبت کنه و ریسک چپ افتادن رییسش رو به جون بخره .

پنجشنبه پیش بود و اواخر وقت اداری . با هادی داشتم سر خرید یک قطعه صحبت می کردم و سر به سرش می ذاشتم که یکدفعه گفت که یک کار خصوصی باهام داره و اگه وقت دارم بریم بیرون راجع بهش صحبت کنیم . چند تا علامت سوال بزرگ تو مغزم تشکیل شد ، اما مسلما هیچکدومش اون چیزی نبود که هادی می خواست بگه . وقتی شروع کرد به صحبت کردن ، باورم نمی شد که واقعا داره راجع به این موضوع صحبت می کنه . یکی از ضعف های اخلاقی من که باعث اختلال در کار سرپرستیم هم می شد و مسلما خودم هم بهش واقف بودم ولی هیچوقت زحمت اصلاح کردنش رو به خودم نداده بودم و حتی صمیمی ترین رفقای کاری هم تا به حال راجع بهش باهام صحبت نکرده بودند .

نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم . جبهه گیری کنم ؟ از خودم دفاع کنم ؟ عصبانی بشم ؟ بخندم ؟ ازش تشکر کنم ؟ بهش بگم که بهش هیچ ربطی نداره ؟ که در این حد نیست که بخواد با من اینطوری حرف بزنه و ....

ولی فقط سعی کردم که سکوت کنم . صورتم کش اومده بود . تا حالا چند بار برام اتفاق افتاده که مثل تو سری خورده ها بشم ، جوری که حتی نتونم از جام تکون بخورم . تا لحظاتی قیافه ام مثل سکته ایها می شه . حس خیلی بدیه . ولی انسان سازه ! چند دفعه قبلی هم ، نقاط عطفی در زندگیم بودن و یه جورایی تو کل زندگیم تاثیر گذاشتند . در هر صورت لحظات طولانی و کشداری بود . هادی حتی تا اونجایی پیش رفته بود که گفت : می دونم  به خاطر زدن این حرفها ممکنه از من متنفر بشی ، ولی بهت می گم چون « دوست می گه ، گفتم و دشمن می گه ، می خواستم بگم » . این جمله رو قبلا هم شنیده بودم ، ولی همیشه به مسخره و این اولین بار بود که کسی جدی این جمله رو بهم می گفت .

در هر صورت ، هادی کل آخر هفته من رو خراب کرد و باعث شد که حالم به هم بریزه و اولین جمعه ای رو که تو سایت مونده بودم رو یکسره به خودم و اشتباهاتم فکر کنم و به خاطر همه اینها ازش ممنونم . بیشتر از گذشته بهش علاقه دارم و ارزشش برام صد برابر شده .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21:54  توسط م.ن.ش  | 

فلسفه مردانگی

ممد رفته ، مهندس پرهام و مهندس علایی هم همینطور . تو خوابگاه من موندم و جومونگ ( این اسم رو مهندس پرهام روش  گذاشته ، حالا چراش رو باید از خود مهندس پرسید ، چون کوچکترین شباهتی بین این شخص و جومونگ وجود نداره ، نه از لحاظ ظاهری و نه از لحاظ شخصیتی ! ) . از اون هفته هاییه که بلاتکلیفم ، نه دلم می خواد تهران برم و نه دوست دارم همدان بمونم . البته شاید ته دلم با تهران باشه ، ولی از اونجایی که 10 روز پیش به مدت یک هفته رفتم بندر و مرخصی بودم ، با خودم عهد کردم که تا دو هفته آینده هیچ جا نرم . البته فلسفه این قول و قرارها رو خودم هم نمی دونم ، این یکی از همون ابعاد شخصیتیمه که حتی خودم هم هنوز نتونستم درکش کنم ، نمی دونم شاید با این کارها می خوام به خودم ثابت کنم که آدم لوس و ننری نیستم ، شاید می خوام میزان صبر و تحملم رو بسنجم ، شاید به مفاهیم جدیدی به نام « مردانگی »- که بعد از رفاقت با آرش باهاش آشنا شدم – می خوام برسم ... ولی در هر صورت یک چیز برام واضحه و اون هم اینه که اگه برم ، یک آب و هوایی تازه می کنم و از جو کار خارج می شم و یه سری هم به احسان بیچاره می زنم که معلوم نیست چه ویروسی به جونش افتاده که از صبح تا شب خوابه و خلاصه تنوعیه ، اگر هم نرم ، می تونم فردا وقت بذارم و برم لاستیک های ماشین رو عوض کنم که به گفته تعمیرکار شکل تخم مرغ پیدا کردن و ضمنا از خطرات جاده در فصل سرما در امان باشم و در مصرف بنزین هم صرفه جویی کنم و ... نه دیگه هر چی فکر می کنم ، می بینم فایده دیگه ای نداره . مثل اینکه محسنات رفتن از نرفتن بیشتره ! ولی نمی دونم چرا با خودم لج می کنم ؟؟ البته از رانندگی تو مسیر تهران – همدان هم خسته شدم . از اون ثانیه ای که راه می افتم تا اون لحظه ای که می رسم ، فقط دلم می خواد که زودتر این مسیر تموم شه . یه جورایی عذاب الیمه !

راستی یاد مادربزرگه نبودم ! عمه ام برای دیدن بچه ها به بلاد کفر سفر کرده و پیرزن بخت برگشته خیلی تنها شده . البته عموم یه جورایی بهش می رسه ، ولی پیرزن دیگه به غیر از دخترش کس دیگه ای رو درست و حسابی نمی شناسه و هر از گاهی فقط مخش یه فازهایی می ده و خیلی زود فیوزش می پره ! 90 سال کم نیست . نمی دونم ماشا... بگم یا نه ؟ ولی درباره خودم که اصلا آرزوی چنین عمر نوحی رو ندارم و دوست ندارم که بچه هام رو با زن همسایه و گوینده تو تلویزیون اشتباهی بگیرم !!! در هر صورت رفتنم برای پیرزن هم می تونه مفید باشه و حداقل فایده اش اینه که برم قبض های آب و برق و تلفن رو از زن همسایه بگیرم و پرداخت کنم که یک دفعه کل سیستم خونه تو این سیاه زمستانی رو هوا نره !!

هفته پیش هم مراسم عقد سامان و بهاره بود و منهم به همین منظور سری به شیراز زدم و از اون جایی در طول این 8 سال در تمام مراحل سخت زندگی ، خصوصا گیس و گیس کشی ها در کنارشون بودم ، خودم رو موظف می دونستم که حتما در این مراسم حضور پر رنگی داشته باشم و با اینکه فقط یک عقد محضری بود و عروسی به تاریخی نامعلوم موکول شده ، ولی رنج سفر رو به خودم هموار کردم و در این مراسم فرخنده شرکت کردم . راستش تا لحظاتی قبل از جاری شدن صیغه عقد هم باور نمی کردم این دو تا کفتر عاشق بالاخره تن به ازدواج بدن و یه جورایی قضیه به نظرم شوخی می اومد ، ولی بالاخره این بازی هم تموم شد و امروز هم پس از گذشت یک هفته از طول زندگی مشترکشون از بهاره شنیدم که این قضیه  زیر دندون جفتشون خیلی مزه کرده و به آرامشی نسبی در روابطشون رسیدن و خلاصه به نظرم باید بریم سراغ خرید کت و شلوار عروسی !

از ما که گذشت ، ان شا... قسمت شما هم بشه .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21:52  توسط م.ن.ش  | 

سنه دژ

تا یکی ٬ دو ماه پیش ٬ آخر هر هفته رو می رفتم تهران ٬ یعنی چهارشنبه بعدازظهر می زدم به راه و شنبه صبح دوباره برمی گشتم . بعد از مدتی ٬ شنبه صبح ٬ ساعت ۵ از خواب بیدار شدن برام تبدیل به یک کابوس شد و پلک هام که هر از گاهی تو جاده رو هم می افتاد ٬ مرگ رو در چند قدمی خودم می دیدم ٬ در نتیجه و از اون جایی که آدم جون عزیزی هستم ٬ تصمیم گرفتم که بیخیال هر هفته تهران رفتن بشم و به هر دو هفته یکبار قناعت کنم و در عوض سعی کنم ٬ اطراف و اکناف همدان رو یک سیر و سیاحتی بکنم .

از نتایج این تصمیم گیری ٬ سفر دیروزم به سنندج بود . خلاصه ماجرا این بود که به همراه جمعی از دوستان ٬ صبح علی الطلوع و بعد از صرف یک کله پاچه مشتی راهی سنندج شدیم . تو پرانتز باید بگم که از موقعی که ساکن سایت شدم ٬ کارهایی رو با لذت انجام می دم که قبلا تو کابوسهای شبانه هم نمی دیدم ٬ از جمله خوردن کله پاچه ٬ اون هم تو کله پزی یا بساط پهن کردن کنار بلوار به همراه کشیدن قلیان و شکستن تخمه !!!! کلا از اونجایی که پدر من ٬ بیرون رفتن از خونه رو بغیر از رفع نیاز جهت مسایل حیاتی ٬ امری غیر ضروری و اضافی می دونست و من تا بیست سالگی رفتن به پیک نیک یا سیزده به در رو بیاد نمیارم ٬ این افسار گسیختگی در ددر رفتن و سفرهای فشرده و زبل خانی ٬ به طرز عجیبی سر شوقم میاره ! بطوریکه برای مثال یک ماه پیش در عرض دو روز ٬ مسیر همدان - تهران-شیراز-فیروز آباد و بالعکس رو طی کردم و بعدش یک حس ارضا شدن عجیبی رو داشتم !

بگذریم ! سنندج شهر سر سبز و تر و تمیزی در حدود ۱۵۰ کیلومتری از همدان است که می تونی مردها رو با اون شلوار کردی های معروف و لباس کاملا سنتی و خانمها رو با پیراهت های بلند رنگی و سربندهای سنتی ببینی و لذت ببری ٬ گرچه که تعداد این مناظر در مقایسه با جوونهای تیتیر تنگولکی که با ماشینهای آنچنانی در حال خط زدن در پارک آبیدر بودن ٬ خیلی چشمگیر نبود .

پارک آبیدر ٬ یک یه جایی شبیه منطقه حصارک تهران بود که کل سنندج زیر پات بود و با هوای دلپذیری که داشت می تونستی یه پیاده روی فرح بخش و احیانا رمانتیکی رو انجام بدی .

سنندج به دلیل نزدیکی به شهرهای مرزی مثل بانه و مهاباد ٬ توش جنس های قاچاق و وارداتی زیاده و در محلی به نام بازار شیطان ٬ می تونی جنس های مارک دار اروپایی و آمریکایی دست دوم رو به قیمت های نازلی خریداری کنی و نکته جالب این بود که چینی ها حتی دست از سر بازارهای استوک هم بر نداشته بودند و به جای اجناس دست دوم فرنگی ٬ اجناس نوی چینی رو می دیدی که مثلا با گلی کردن ته کفش و خط انداختن چرم اون ٬ می خواستن به جای جنس دست دوم آمریکایی قالبش کنن !!

با توجه به روز جمعه و تعطیلی شهر و همچنین فرصت کوتاه ما برای بازدید از شهر ٬ نتونستیم که سیر و سیاحت کاملی انجام بدیم ٬ ولی همینش هم عاری از لطف نبود و کلا دیدن مکان های جدید ٬ دماغم رو چاق می کنه !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:13  توسط م.ن.ش  | 

زندگی یک بعدی کاری !

میدونم که این طرز وبلاگ نویسی مفت هم نمی ارزه ، چون اولا خواننده هات رو از دست می دی و ثانیا عمل نوشتن رو لوث می کنی . ولی فعلا وضعیت من اینطوریه و امکان نوشتن بطور مرتب رو ندارم ، مکه اینکه حسش واقعا قوی باشه .

فکر کنم آخرین مطلبم راجع به مادر ایمان بود ، با کمال تاسف باید بگم که حدودا یک ماه بعد از اون تاریخ مادر ایمان فوت کرد و هیچکدوم از ان شاا... گفتن ها کار ساز نشد و به جاش مجبور شدیم با عبارات " راحت شد " و " خوب که رو صندلی چرخدار زنده نماند " و مزخرفاتی از این قبیل جبر زندگی رو توجیه کنیم . البته ایمان دید واقع بینانه تری به زندگی داره و با اینکه از درون ممکنه خیلی داغون با شه ،  اینو پذیرفته که مرگ سن و موقعیت و فامیل و غریبه رو نمی شناسه !

اوضاع اقتصادی خراب ، وضع مملکت به هم ریخته و وضع فولاد از همه چیز بدتر ! دقیقا نمیدونیم سهامداران اینجا به چه امیدی دارند تولید می کنند و انگیزه شان از تحمل این همه ضرر چیه ٬ ولی در هر صورت کارخانه داره یه هن هنی می کنه و هر لحظه ممکنه لنگش بره هوا و ما هم مجبور شیم کل وقتمون رو به ورق زدن بخش استخدام مهندس مکانیک همشهری و چک کردن سایت jobiran به امید پیدا کردن یه آگهی جدید بپردازیم !

تهران رفتن هم یک هفته در میان شده و بقیه اوقات رو در مهمانسرای کارخانه به سر می برم . ویه شبهایی دلم می خواست نصف عمرم رو می دادم و لی دیگه داستانهای فولادی نمی شنیدم ! روزی 12 ساعت خود فولاد رو می بینم و بقیه اش رو هم حرف فولاد رو می شنوم ! کم کم دارم خاکستری رنگ می شم و مدتیه که به فکر اجاره خانه در همدان افتادم تا حداقل چند ساعت از شبانه روز رو از شر فولاد خلاص شم و به غیر از کار یک بعد دیگه هم در زندگیم ایجاد کنم . البته دوستانی در این سایت پیدا کردم که اوقات رو باهاشون می گذرونم و بیشتر شبها و آخر هفته ها رو به هم می پلکیم ، ولی مطلب مهم همون روزمرگی ها هستند ، نمی دونی که چقدر این روزمرگی ها مهم هستند ، اینکه سریال دوزاری هر شب رو با خانواده ات نگاه کنی یا با دوست دخترت یا با چند تا گردن کلفت بدتر از خودت !!!! اینکه موقع شام خوردن همون کسایی رو ببینی که از صبح داشتی باهاشون سر و کله می زدی یا کسایی رو که فقط شبها می بینی یا ...

خلاصه که روزمرگی ها هم متفاوت هستند و می تونم بگم مهمترین بخش زندگی هر شخص که همیشه باید متنوع نگهشون داری !! تنوع ، روزمرگی !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:20  توسط م.ن.ش  | 

کما

همه چیز از یک طوفان شن شروع شد . طوفانی که چندین ساله گریبان استانهای جنوبی کشور رو گرفته و جدیدا به باقی استانها هم سرایت کرده .

مامان ایمان که آسم شدید داره ، در اثر هوای آلوده آسمش عود می کنه و به دنبالش سکته قلبی و ایست مغزی و کما ...

خانم رزمی با اون لبخند مهربون و مهمان نوازی خاص شیرازیها مرتب جلوی چشمهامه و نمی تونم باور کنم که از طریق یک لوله باید غذا بخوره و تنها علایم حیاتیش خمیازه کشیدن و تنفس بدون دستگاه و نهایتا تکان دادن آرام انگشتانش باشه .

دیشب غم و اندوه رو تو وجود ایمان می دیدم و با تمام خویشتن داری ای که داره ٬ حس و حالی برای حرف زدن نداشت . سعی می کرم آسمون و ریسمون رو به هم بببافم و برای لحظاتی هم که شده از اندیشه های سرگردان خلاصش کنم ، ولی می دونم تنها خلاصی توی این شرایط باز شدن چشمهای خانم رزمی و خارج شدن حتی یک  کلمه از دهانشه . من خیلی دعا کردن بلد نیستم ٬ ولی با تمام وجود از خدا می خوام که چشمهای یک مادر مهربون باز کنه و خانوده اش رو از چشم انتظاری بیرون بیاره .

امروز صبح با مامان و خاله ام رفته بودیم محله قدیمی شان : چهار راه مختاری شاهپور ٬ خیابان خالقی .

شوق و ذوق مامان و خاله ام برای پیدا کردن خانه قدیمی و یاد گذشته ها کردن برام جالب بود . تعدادی از خونه ها باقی بودند و بقیه خراب شده بودند . خاله ام طوری از گذشتگان و اون خاطرات یاد می کرد که یک لحظه با خودم فکر کردم که خیلی به یاد نمیارم همنسلی های من از دوران کودکی و خاطراتشان با چنین عشقی یاد کنند ! نمی دونم تو تار و پود خونه ای قدیمی و اون حوض های پر از ماهی و زندگی چند تا خانواده دور یک حیاط چه چیزی نهفته بوده که بعد از گذشت ۵۰ سال از اون تاریخ هنوز از یادآوریش اشک تو چشمهاشون جمع می شه ٬ ولی خود من بعنوان مثال بعد از گذشت فقط ۱۵ سال ٬ با دیدن منظره کوبیدن خونه دوران کودکیم ٬ کوچکترین حسی نداشتم و تازه خوشحال بودم از اینکه به جای یک خونه قدیمی یه عمارت تر و تمیز ساخته می شه !!؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:15  توسط م.ن.ش  | 

تاوان دموکراسی

تو فاصله ۵ دقیقه ای از خونه دختر خاله ام تا منزل خودمان ٬ ۳ تا ایست بازرسی رو رد کردم ! تمام خیابون مثل حکومت نظامی بود . خیلی وقت بود از این بگیر و ببند ها ندیده بودیم و کم کمک داشت باورمون می شد که دوره تن لرزه هایی از این قبیل گذشته ٬ اما امشب در کمال تاسف دیدم که داریم تاوان رای هایی که دادیم رو پس می دیم ! با خودم فکر کردم که ای کاش موسوی قبل از انتخابات رد صلاحیت شده بود و مثل همیشه یک انتخابات فرمالیته برگزار می شد و باز هم سرمون رو عین کبک تو برف فرو می کردیم و به روال عادی به اصطلاح زندگیمون ادامه می دادیم و ما یه لقمه نونمون رو می خوردیم و بقیه هم بوقلمون سفره رو !

شاید این طرز تفکر ٬ آخر بی خایگی باشه ٬ ولی من به شخصه دیگه تحمل شنیدن خبر ضرب و شتم های کوی دانشگاه و بازداشت ۱۰۰ نفر در شیراز و کشته شدن ۷ نفر در تهران و ... ندارم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:56  توسط م.ن.ش  | 

غروب جمعه در فرودگاه مهرآباد

یه زمانی خیلی مد شده بود که همه نوشته ها سرشار از درد و رنج و صرفا بیان مکنونات قلبی نویسنده باشه و هر چه نوشته پر سوز و گداز تر بود و درماتیک تر ، بیشتر مقبول جمع و خوانندگان می افتاد ، ولی چند وقتیه که میبینم ، وبلاگهایی که جنبه طنز نوشته هایشان بیشتر است ، مخاگب بیشتری رو جذب می کنند و حتی گاهی اوقات که نویسنده بخت برگشته حال و حوصله طنز پردازی نداره و حال و احوالاتش یه ته تلخی ای رو به همرا ه داره ، ملت بهش اعتراض می کنند که دیگه از تو انتظار نداشتیم و این دراماتیک بازی ها دوره اش گذشته و  نوشته ها زرد شده و ... خلاصه طوری برخورد می کنند که طرف به گه خوردن می افته و ترجیح می ده فقط زمانهایی که سر حاله ، مطلب  بنویسه و درد و بدبختی هاش رو به یک دفتر خاطرات خصوصی ، محدود کنه !

ولی خوب واقعیت اینه که آدم همیشه حوصله دری وری گفتن نداره و گاهی اوقات حتی دلش می خواد به سر حد مرگ غر بزنه ! اینا رو گفتم که بگم الان غروب یک جمعه تخمیه ، که بنده در فرودگاه و جهت یک ماموریت کاری عازم اهواز هستم . تا سوار شدن به هواپیما ، یک ساعتی وقت دارم و از پرسه زدن در سالن فرودگاه و زاغ دخترهای مرد رو زدن خسته شدم و از پیدا کردن دختر رویاهام تو تو فرودگاه مهرآباد ناامید گشته و در نتیجه از برکت لپ تاپ شرکت به نوشتن وبلاگ مشغول می باشم !

صبح ، فقط به انگیزه رییس جمهور نشدن محمود خان ، رفتم و رای دادم و البته سه کاندیدای دیگه برام علی السویه هستن و همانطور که گفتم تنها هدفم این بود که آمار رقیب احمدی رو بالا ببرم و بس . جهت تحقق این امر حتی از رای مادر بزرگ نود  ساله ام هم فروگزار نکردم و صبح اول صبح به همراه عمه و همسرش و مادر بزرگه رفتیم پای صندوق ، دیگه نتیجه اش باشه با خدا و وزارت کشور محترم !

یکی نیست بهم بگه ، آبت نبود ، نونت نبود ؟ اهواز رفتنت چی بود ؟ تو این گرما ، هیچ آدم عاقلی می ره کنار کوره ؟؟!! جهنمه به مولا  !

صدای اذان که با آخرین شدتش داره از بلندگوهای سالن پخش می شه ، رفته رو اعصابم ! فکر کنم اذان رو طوری پخش می کنند که حتی اگه کسی یک درصد هم شنوایی داشته باشه ، متوجه داستان می شه !

یه دختر تیتیر تنگولکی هم که شکر خدا بیخیال مد شده و اون روسری احمقانه چهارخانه مارک Burberry رو بیخیال شده و به جاش یک روسری احمقانه تر قلابی channel سرش کرده ، داره رو صندلی جلویی خودنمایی می کنه و خیلی دوست دارم نظرش رو راجع به رنگ موی عسلیش بدونم و ازش بپرسم انگیزه اش از انتخاب این رنگ مو چی بوده و بلکه راضیش کنم ، کله اش رو سیاه کنه ، شاید مورد پسند بیفته و منهم از این در به دری نجات پیدا کنم !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:44  توسط م.ن.ش  |