بابام دیشب جهت انجام چکاپ و روشن شدن وضعیت درمان تومور کذایی به تهران اومد . منهم از صبح مشغول تدارک پذیرایی از بابام بودم و از تعطیلی روز جمعه جهت انجام این امر استفاده کردم . یه دستی به سر و روی آشپزخانه کشیدم و تصمیم گرفتم برای ناهار روز شنبه هم یه چیزی آماده کنم که بنده خدا از شر خورشت قورمه سبزی مادربزرگم نجات پیدا کنه ! عمه ام روز قبل مقداری گوشت گوساله و گوسفند خریده بود و مادربزرگه هم از همون لحظه کلی غر زده بود که من با این گوشتها چیکار کنم و شماها همه اش دردسر منو زیاد می کنین و ...
در نتیجه دیدم بهترین غذایی که می تونم درست کنم ٬ " استانبولی با گوشت گوسفنده " که هم بابام خیلی دوست داره و هم مادربزرگه رو از شر مقادیری از گوشتها راحت می کنم ! خلاصه آستینها رو بالا زدم و گوشت و با سیر و پیاز فراوان تفت دادم و بعدش هم آب رو بستم به خیکش که خوب بپزه و باب دندون بابام بشه !
عرضم به خدمتتون که گوشته برای خودش می پخت و مهنم به بقیه کارها رسیدگی می کردم و مادربزرگه رو هم زیر نظر داشتم که ثانیه ای ۲۰۰ بار در قابلمه رو بر می داشت و یه نگاه مشکوکی به گوشتها می انداخت و منهم ثانیه ای ۲۰۱ بار* مجبور بودم براش توضیح بدم که این گوشت مربوط به استانبولی فردا ظهره و بهتره که اینقدر در قابلمه رو بر نداره و بذاره گوشت صاحب مرده بپزه !
ولی خوب صحبت کردن من آب در هاون کوبیدن بود و همونطور که گفتم تمام این توضیحات رو باید یک ثانیه بعد تکرار می کردم !
آقا ما برنج رو هم شستیم و آب گوجه فرنگی رو هم بهش اضافه کردیم و خلاصه فقط لازم بود که یه نفر کته رو درست کنه . دیگه نزدیک ظهر شده بود و منهم ناهار خونه خاله ام مهمون بودم ٬ ولی گوشت هنوز نپخته بود و با خودم گفتم که زیرش رو خاموش می کنم و وقتی برگشتم دوباره می ذارم که بپزه ٬ چشمتون روز بد نبینه که به قصد خاموش کردن گاز رفتم تو آشپزخانه و دیدم از قابلمه گوشت خبری نیست !! به جاش یه قابلمه چسکی رو گاز بود و پیرزن هم با یه قاشق مشغول هم زدن !!
ازش پرسیدم : مادر پس گوشتها کو ؟؟
دیدم به یه کاسه که رو کابینت بود اشاره کرد . توی کاسه فقط آب گوشت بود و از خود گوشتها خبری نبود !! یه نگاهی به قابلمه زپرتی روی گاز کردم و دیدم مقادیری برنج آب گوجه ای توشه و گوشتها هم وسط برنج !!!!
دلم می خواست سرم رو می کوبیدم به دیوار !!
بهش گفتم : مادر اون گوشتها مال ناهار فردا بود ٬ هنوز هم نپخته بود ٬ چرا برشون داشتین ؟؟
پیرزن که معلوم بود اصلا حرفهای من حالیش نشده ٬ گفت : نه مادر ٬ تو نگران من نباش ٬ من خیلی نمی تونم گوشت بخورم ٬ سیرم !!!
آقا کارد می زدی خونم در نمی آمد ! پیرزنه اصلا حالیش نبود من چی می گم و هر چی بیشتر سعی می کردم حالیش کنم کمتر می فهمید و فقط از رنگ لبوی من متوجه شده بود که اتفاق بدی افتاده !!! بالاخره سعی کرد ذهنش رو مثل مواقعی که من دارم تلفن حرف می زنم و پشت دیوار گوش وای میسته ٬ به کار بندازه و یه جوابی بده !!
آخرش گفت : اووووووووووووووووه ! حالا مگه چی شده ؟ خوب دوباره می پزیم ! مردم تا فردا ناهار صد تا گوسفند می کشن و می پزن ٬ حالا یه تیکه گوشت که چیزی نیست !
دیدم بحث فایده نداره و بهتره برای جلوگیری از خفه کردن یک پیرزن ٬ سریعتر منزل رو به قصد مهمونی ترک کنم !
خلاصه تمام مدت تو خونه خاله ام فقط به فکر ناهار کذایی فردا بودم و اینکه حالا مادربزرگه محض جبران کارش هم که شده پا می شه و دوباره گوشت می پزه ٬ ولی چه گوشتی ؟ بوی گوسفندی که داره تو آب ٬ بدون سیر و پیاز می جوشه و وقتی هنوز مغزش خامه ٬ زیرش خاموش می شه رو حس کنین !!
خلاصه عصری برگشتم خونه و دیدم مقادیری از گوشتهای کذایی تو یه نعلبکی تو یخچاله و شکر خدا گوشت جدیدی هم به اون روش اعجاب انگیز چینی طبخ نشده !! دوباره گوشت جدید درآوردم و از اول مشغول آشپزی شدم . شکر خدا مادربزرگه هم بعد از قیلوله بعد از ظهر کل ماجرا از ذهنش delet شده بود و دیگه قضیه گوشت رو فراموش کرده بود .
ساعت نزدیک های نه شب بود که عمه ام زنگ زد و گفت که فردا ناهار بابات رو می برم خونه خودمون و ناهارت رو بذار برای پس فردا !!
هیچ مقاومتی نکردم و فقط مثل یک کنیزی که از صبح کلی کار کرده و آخر شب هم یه کتک مفصل خورده ، خزیدم تو رختخوابم !
* 201 بار برای اینه که مادربزرگه غیر ممکنه که دفعه اول چیزی رو بشنوه ، حتی اگر هم بشنوه ، محض طولانی تر شدن مکالمه می گه ، چییییییییییییییییییییییییییییییی ؟