تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

پس انداز

بعد از دو سال و نیم جون کندن ٬ یک قران پس انداز نداشتن واقعا فاجعه است !! دیگه کم کم دارم دپ می شم . واقعا نمی دونم این چه طلسمیه که من هر ماه تا قرون آخر پولم رو خرج می کنم ؟ دریغ از یک تک تومنی . اول هر ماه هم تصمیم می گیرم که یک مبلغی از دریافتیم رو مستقیم بذارم تو یک حساب جداگانه ٬ ولی از همون اول ماه اینقدر برام خرج تراشیده می شه که جرأت چنین کاری رو پیدا نمی کنم و خلاصه آخر ماه ته جیبم بیرون میاد . آخه یه آدم مجرد به سن و سال من چرا نباید بتونه یه پس انداز معمولی داشته باشه ؟؟ وقتی دوست و رفیق ها می گن که در چند ماه گذشته فلان قدر تومان جمع کرده اند نمی تونم باور کنم که چطوری چنین اتفاقی می افته ؟؟

راستش خرجم هم کم نیست . هر ماه یه چیزی برام پیش میاد . قبض موبایل ٬ قبض تلفن ٬ بازپرداخت وام ٬ ویزیت روانپزشک ٬ ویزیت دکتر پوست ٬ آزمایش خون ٬ قرص راکوتان ... اینهایی که گفتم هر کدوم یک ماه درمیان نوبتشون می شه و تقریبا هر ماه نصفشون تو صف پرداخت هستند . در کنار اینها حداقل ماهی چند تا کادوی تولد ٬ خونه نویی ٬ ختنه سوران ٬ پاتختی ٬ حنابندون ... باید بخرم و تقریبا هر ماه هم یا تی شرت ندارم ٬ یا کفش یا کاپشن یا بارونی یا ... . هر چند ماه یکبار هم مخارج سفر به بندرعباس برای دیدن خانواده و گریزی به شیراز و ... . جدیدا هم که زیددار شدیم و مخرج زید داری هم بهمون اضافه شده . باور کنید که از سر و ته هر کدوم هم که می خوام بزنم ٬ موفق نمی شم و آخرش برمی گردم سر خونه اولم . دیگه داره برام عین یه کابوس می شه و تازه باید غر زدن های این و اون رو هم راجع به نداشتن پس انداز و بی فکر بودن تحمل کنم  .

قبول دارم که موجود ولخرج و کلا پرخرجی هستم ٬ ولی واقعا نمی دونم چطوری باید از خرج و برجم کم کنم . بدبختیم اینه که معاشرت هام هم خیلی زیاده و بالاخره معاشرت کردن خرج داره . دیگه دارم کلافه می شم . اول ماه هم که حقوق می گیرم همه اش فکر می کنم گنج قارون دارم و روزهای اول با سرعت نور خرج می کنم و یکسره می گم حالا ۵ تومان که چیزی نیست ٬ اینکه فقط ۱۰ تومانه ! یک دفعه می بینم که همین ۵تومان ها شده ۱۰۰ تومان .

عمه ام دیشب می گفت از این ماه باید ۱۰۰ تومان از حقوقت رو اول ماه بدی دست من که برات پس انداز کنم . نمی دونم والا شاید این بهترین راهش باشه !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:0  توسط م.ن.ش  | 

سوهان روح !

هفته دیگه امتحان ورودی یه شرکت دولتی رو دارم . عین کابوس می مونه . یک ماه برای دوره کردن کل درسهای دانشگاه بیشتر فرصت نداشتم و حالا با دست خالی نمی دونم چه خاکی بر سرم بریزم . حالا قبول نشدن خیلی مهم نیست ٬ اینکه از فردا این قبول نشدنم صد تا مدعی پیدا می کنه ٬ وحشتناکه ! من ابله هم که نتونستم جلوی دهن گشادم رو بگیرم و خیر سرم اصلا به کسی نگم دارم تو چنین آزمونی شرکت می کنم ٬ اگه قبول نمی شدم که هیچ کس خبر دار نمی شد و اگر هم که قبول می شدم بوق و کرنا می گرفتم دستم و از هوش و استعداد سرشارم داد سخن می دادم که بدون خواندن قبول شدم ٬ حالا کی می فهمید که من کل تستها رو شانسی زدم و از سهمیه بومی و هزار تا کوفت و زهرمار استفاده کردم و قبول شدم !! امان از این بلاهت . به خدا اگه به اندازه یک عدس سیاست داشتم الان رئیس جمهور تانزانیا شده بودم !! بگذریم ٬ مطلب مهم اینه که بین این همه فکر و خیال و گه خوردن از اتفاقات آینده ٬ یه همکار دارم که به طرز عجیبی همه چیز رو می تونه تقلید کنه و فقط ایستاده ببینه بغل دستیش چیکار می کنه که اون هم همون ادا رو در بیاره . از بد روزگار در حال حاضر اون بغل دستیه من هستم . حالا دیگه ببینید چقدر اوضاع اون خرابه که می خواد ادای یه وامونده ای مثل من رو دربیاره !! خلاصه از روزی که این جناب همکار فهمید ما داریم تو فلان آزمون شرکت می کنیم ٬ نمی دونم رفت از کجا یه آزمون ورودی دیگه پیدا کرد و مشغول برنامه ریزی جهت درس خواندن ! من که از روزی که مثلا تصمیم گرفتم درس بخوانم تا اسم کتاب میاد وسط تنم کهیر می زنه و به انواع و اقسام بیماریهای روحی دچار می شم و هر شب یه بهونه ای برای درس نخواندن دارم و آخرش هم خیلی قشنگ و منطقی به این نتیجه می رسم که حق با منه و چاره ای جز این ندارم و درس خواندن تو چنین زمان کمی غیر ممکنه و ..... . خلاصه با این توجیهات دوباره روحیه ام رو به دست میارم و سر راحت بر بالین می ذارم . ولی از بد روزگار این همکار محترم هر روز عین اجل معلق بالا سرم ظاهر می شه و جویای درس خواندن من می شه و اینکه شب پیش چند صفحه و از رو چه کتابی خواندم ٬ برنامه ام برای شب آینده چیه ٬ چه درسهایی رو دوره کردم ٬ چند تا تست زدم و ... آخرش هم انتقاداتی راجع به شیوه درس خواندنم می کنه و احتمالا تو دلش به ریشم می خنده که دلم خوشه که می خوام امتحان بدم !! مرتیکه مثل اینکه کمر به قتل من بسته و تا ما رو افسرده نکنه ول کن معامله نیست . البته بدون اینکه من ازش بخوام از میزان پیشرفت خودش هم می گه و همینطور از برنامه ریزیش برای شبهای آینده . بدبختی اینه که آدم پر رویی هم هست و هر چی ما خودمون رو نسبت به این موضوع بی علاقه نشون می دیم باز هم ول نمی کنه و می دونم که تنها راه چاره اش اینه که بگم من دیگه درس نمی خونم و تو این امتحان هم نمی خوام شرکت کنم ٬ اینطوری هم خودم راحت میشم و هم اون بدبخت می تونه یه شب بدون فکر کردن به میزان پیشرفت من نسبت به خودش کپه مرگش رو بذاره ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:56  توسط م.ن.ش  | 

قرص رآکوتان

۱۶ سالم بود که ریزش مو پیدا کردم . موهام با سرعت نور ٬ شروع به ریختن کرد . این نوع ریزش برای سن من خیلی زود و عجیب بود ٬ اما چاره ای وجود نداشت چون کل یک دوجین دکتری که رفتم بهم گفتند ارثیه ! البته بعضی ها هم تلاش می کردند و یه چیزهایی بهم تجویز می کردند که ای کاش نمی کردن ! شامپوهای لعنتی اینقدر گرون بود که با قطره چکان رو سرم می ریختم و قرص های هورمون هم که از قرار معلوم قبل از درمان ریزش مو ٬ نسلت رو منقرض می کردند و البته این دومیه رو هیچوقت پدرم اجازه نداد که مصرف کنم و از ترس اینکه نسلش ابتر بشه ٬ قرص های جادویی رو در دفترچه خدمات درمانی به فراموشی سپرد ! جالب اینه که خانواده پدر من همه شان یه دنیا مو روی سرشون دارند و مادربزرگم که الان نزدیک ۹۰ سالشه هنوز می تونه موهاشو مدل بانوهای دربار سریال یانگوم درست کنه !! مادرم هم اصولا زن کم مویی نیست و تنها کسی که تو این خانواده به مرض کچلی مبتلا بود ٬ پدربزرگ خدابیامرزم بود که گویا اون هم از سنین بیست سالگی به همین درد مبتلا شده بوده و ناخواسته برای انتقال این ارثیه گران بها از بین ۵ نوه من بینوا رو انتخاب کرده بوده ( خدا بیامرزتش ) البته من دایی ندارم و بیچاره در سن یک سالگی فوت کرده بوده و احتمالا اگه اون هم زنده بود الان هم درد بودیم . یکی از بدترین درمانهایی که امتحان کردم ٬ درمان گیاهی بود ! واقعا یک کابوس بود ٬ چون شبها باید یک لجن خاص که واقعا بوی فاضلاب می داد رو به سرم می مالیدم و بعدش هم کله ام رو تو یه کیسه می پیچیدم و تا صبح می خوابیدم ! حالا فکرش رو بکن یه لحظه از کنار جوبهای سر پل تجریش رد شدن چه حسی داره و این یک لحظه رو به ۷ ساعت تبدیل کن ! تازه بعد از چند دقیقه آب لجنه از کله ام راه می افتاد و تا صبح اون خیسی کثافت رو تو گردنم احساس می کردم . برای تحمل بو هم  در یکی از ادکلنهام رو تا صبح می ذاشتم روی دماغم ! ( حالا اینکه چطور در ادکلن رو دماغم بند می شد به فیزیکش برمی گرده ! )

به موازات این موهبت الهی ٬ جوش زدن صورتم هم شروع شد . اوایل می گفتن غرور جوانیه . بعد گفتن از گرمی خوردن زیاده . بعدش گفتن کبدت خرابه . آخرش دیگه خسته شدن و هیچی نگفتن !

ولی قضیه ناراحت کننده جوشهای چرکی و دردناکی بود که روی صورت و پوست سرم می زد و هر دفعه اصلاح سر و صورت ٬ حکم عذاب الیم رو داشت . وقتی می رفتم آرایشگاه و یارو اون برس پلاستیکی رو تو سرم می کشید بیشتر مثل شکنجه بود و می تونستم در اون لحظه به کل اسرار زندگی خودم و اطرافیانم اعتراف کنم ! هنگام اصلاح صورت هم که اولش باید یه نقشه طرح می کردم که از چه راهی برم که به جوشها برخورد نکنم ٬ وگرنه ... !

اسفند ماه بود که برای هزارم پیش دکتر پوست رفتم . خانم دکتر قرص هورمون برای موهام و قرص رآکوتان برای صورتم تجویز کرد . قرص هورمون توسط پدرم ( اون هم برای بار هزارم ! ) و همچنین یک پزشک مرکز ناباروری ( محل کار دختر خاله ام ) رد شد و  قرص رآکوتان هم توسط خودم از ترس عوارضی که در آشنایان و دوستان دیده بودم .

تقریبا ۳ ماه پیش بود که دوباره اوضاع صورتم وخیم شد و تصمیم گرفتم که این عوارض رو تحمل کنم و خودم رو یک عمر راحت کنم . در نتیجه عذاب نشستن دوباره در صف ۳ ساعته خانم دکتر و انجام آزمایش خون و رفتن به شعبه تأمین اجتماعی در خیابان امیر آباد و خرید قرص ۴۵ هزار تومانی رو به جون خریدم ! عوارضی که در بروشور قرص درج شده بود : خشکی شدید پوست - خشکی شدید چشم - ریزش مو ! - نرم شدن استخوانها ! - درد معده و روده - عصبی شدن - نازایی برای خانمها ... . با اینکه همه اش رو از قبل می دونستم باز هم وحشت کردم ٬ ولی سعی کردم به خودم تلقین کنم که من بدنم قویه و هیچ کدوم از این اتفاقها برای من نمی افته و همه اینها بهتر از اینه که همیشه صورتم مثل ته دیگ آلبالو پلو باشه !! در نتیجه خودم رو به یک اشک مصنوعی جهت خشکی چشم و یک کرم جهت خشکی لب مجهز کردم  و از همون روز مصرف قرص کذایی رو شروع کردم !

یک ماه بیشتر نگذشته بود که صورتم به طرز معجزه آسایی بهبود پیدا کرد و به جز مقداری خشکی در ناحیه لب دچار عارضه دیگه ای نشدم . البته پستم که همیشه از چربی مثل روغن مازولا بود هم به طرز عجیبی خشک شد که باعث خوشحالیم شد و دیگه نگرانی هر روز حمام کردن رو نداشتم .

وضع به همین منوال پیش می رفت تا ماه رمضون از راه رسید . نمی دونم امسال چرا هوس کردم که روزه بگیرم و شدیدا در این تصمیم مصر بودم . دو هفته ای از روزه گرفتن گذشته بود . یه روز رفتم حمام و وقتی بیرون اومدم متوجه شدم که پوستم تقریبا داره از خشکی کش میاد . راستش خیلی حال کردم و از چرب نبودنش سرشاد . اما چشمتان روز بد نبینه که از فرداش پوستم از خشکی شروع کرد به سوختن ٬ روی پوستم لکه های سوختگی مثل تاول شد و دیگه داشتم وحشت می کردم . پس از مشورت های زیاد با عمه و خاله و دوستان و احباب و یاران ٬ تجویز شد که روزه گرفتن رو قطع کنم و هر روز مقادیر زیادی آب بنوشم و همینطور از لوسیون و کرم و ویتامین A و E و ... استفاده کنم . دوباره کلی از حقوق چس مثقالیمون رو صرف خرید اقلام بالا کردیم و درمانهای جدید رو شروع کردیم ! درمان نگو و بگو عذاب الیم . از صبح که از خواب پا می شم تا توی سوراخ دماغم رو هم ویتامین A میزنم و تمام تنم رو لوسیون می مالم و حالا فکرش رو بکن که روی اون همه پشم رو بخوای لوسیون بمالی !! خلاصه صبحها به اندازه یه عروس کارهای آرایشی می کنم و تقریبا هر روز دیر می رسم سر کار . حالا فکرش رو بکن که بخوام به رئیسم توضیح بدم که صبحها به دلیل مالیدن لوسیون جهت لطافت پوستم دچار تأخیر می شم !! تازه دارم با خودم فکر میکنم که اگه دو روز دیگه بخوام برم سایت و تو کارگاه کار کنم که دیگه حسابم با کرام الکاتبینه !! آقای مهندس با شیشه لوسیون کنار کوره ذوب آهن !!!!! ( چه حالی ببرن کارگرها !!!!!!..... )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9:40  توسط م.ن.ش  | 

کیمیا خاتون

چندی پیش کتابی خوندم به نام کیمیا خاتون . نویسنده این کتاب خانمیه به نام سعیده قدس . کتاب رمان گونوه ایه از زندگی شمس و مولانا و البته محور رمان دختریه بنام کیمیا خاتون که مادرش ٬ کراخاتون بعد از مرگ همسرش ٬ محمد شاه ٬ به عقد مولانا در میاد و در پی جریانات و اتفاقاتی ٬ شمس تبریزی در سن ۸۰ سالگی عاشق این دختر ۱۵٬۱۶ ساله می شه و مولانا به خاطر عشقی که به شمس داشته ٬ دختر خوانده اش رو به شمس می ده و خلاصه بقیه داستان .

جزییات مطرح شده در این رمان طبق گفته خود نویسنده بطور صد درصد سندیت تاریخی نداره و البته نویسنده سعی کرده تا حد امکان داستان به واقعیت نزدیک باشه ٬ ولی در هر صورت تخیلات و شاید هم دیدگاههای خود خانم قدس در اون دخیله و بیشتر باید به چشم یک داستان به اون نگاه کرد تا واقعیت .

نکته مهمی که خیلی مورد توجه من قرار گرفت این بود که خانم قدس در این کتاب سعی کرده مقام قداست و الوهیت شمس و مولانا رو بشکنه و اونها را انسانهایی زمینی و از جنس ما نشان بده . من کاملا با این نکته موافقم و اعتقاد دارم که بت ساختن از یک انسان به خاطر یک سری ویژگیهای خاص در زمینه های خاص کار اشتباهیه . یک نقاش نابغه فقط یک نقاش نابغه است و هیچ دلیلی نداره که حتما در زمینه های اخلاقی و فکری هم یک فرد نمونه باشه و همینطور یک مجسمه ساز ٬ نویسنده ٬ شاعر و... .

کتاب کاملا حال و هوای فمینیستی داره و مشخصه که نویسنده زن این کتاب تمام سعی اش رو کرده تا از زبان قهرمان این داستان کلیه ظلم و ستمی که در طول تاریخ در کشورهایی امسال ایران و به نام دین و مذهب به زنها روا داشته شده رو به تصویر بکشه . تصویر مولانا هم بیشتر به یک مرد خشکه مغز و خشکه مقدس در ارتباط با زنان شبیهه که عقایدش با عوام الناس خیلی توفیری نمی کرده و همانقدر به زنان حرم خود اهمیت می داده که یک فرد عامی ! نمی دونم این قضیه چقدر صحت داره ٬ ولی هر چی هست خوب تونسته اون بعد انسانی و زمینی مولانا رو به تصویر بکشه و از مقام اولهیتش کم کنه . شمس هم که کاملا در این کتاب مورد حمله نویسنده است و حتی در بخش پایانی کتاب نصیحتی هم به شمس ها در ارتباط با روش غلطشون در خداشناسی داده می شه !

در هر صورت من چون شخصا اطلاعات و علم خاصی راجع به مسایل عرفانی و فلسفی ندارم ٬ نظری راجع به درست بودن این مطالب نمی تونم بدم ٬ اما تنها چیزی که منو تو این کتاب جذب کرد ٬ اسطوره شکنی این نویسنده بود و این که بالا بردن مقام یک انسان تا حد خدایی مسلما غلطه .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:43  توسط م.ن.ش  | 

آزمون استخدامی

تا حالا با خودتون فکر کردین که مبنای استخدام یک فرد چی باید باشه ؟ آزمون علمی ؟ عملی ؟ سابقه کاری ؟ ... واقعا یکی مثل من که الان ۳ ساله که حتی لای یک کتاب رو هم باز نکرده ٬ چطوری باید در آزمون استخدامی شرکت کنه ؟ جالب اینه که شرکت مذکور داره مهندس ۲ سال سابقه استخدام می کنه . آخه یکی نیست بهشون بگه آدمهای حسابی ٬ مهندس ۲ سال سابقه کار به بالا مساویست با حداقل ۲ سال دور بودن از کتاب و مباحث دانشگاهی . حالا این آدم چطور می تونه ظرف مدت یک ماه کلیه شاخه های سیالاتی ٬ دینامیکی و جامداتی به علاوه زبان و دروس عمومی رو دوره کنه و تست بزنه . آخه لعنتیها این عین آماده شدن برای کنکور کارشناسی ارشد می مونه !! آخه انیشتین هم نمی تونه ظرف یک ماه همچین آمادگی پیدا کنه ٬ چه برسه به من که دارم روزی ۹ ساعت کار می کنم و شب خسته و کوفته ٬ ماکزیمم بتونم ۲ ساعت درس بخونم . اون هم با ضریب هوشی من که کل شاخه سیالاتی ام رو با ۱۰ پاس کردم !!

وقتی وارد شرکت خصوصی شدم ٬ خدا رو شکر کردم که از شر این آزمونهای احمقانه بخش دولتی خلاص شدم و حالا که تحت شرایطی می خوام وارد دولتی بشم ٬ این کابوس دوباره آمده سراغم و جدا ... با... قاطی شده و نمی دونم چی کار کنم . از طرفی وارد شدن به اینجا هم خیلی برام مهمه و با این وقت کم باقی مونده فکر نمی کنم چیزی عایدم بشه .

واقعا که این طرز سنجش احمقانه است و به نظر من از روی سوابق درسی و کاری هر کس با اضافه راندمانش در اون ۳ ماه آزمایشی مشخص می شه که چند مرده حلاجه .

احساس می کنم کل سیستم آموزشی و سنجش علمی این مملکت غلطه و بچه ها از همون کلاس اول با یک روش غلط خو می گیرن تا وقتی که دچار کابوس کنکور و بعدش هم این آزمونهای احمقانه می شن و واقعا نمی دونم که برای کار کردن در یک کارخانه فولاد دونستن رژیم جریان هوا رو بال یک هواپیما یا معادله ارتعاشی یک دستگاه پیکور به چه دردی می خوره ؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:21  توسط م.ن.ش  | 

پاییز

همیشه شروع فصل گرما و سرما برام یه حالت دیگه ای داره . نسبت به تابستان و زمستان احساس خاصی ندارم ٬ ولی بهار و پاییز یه چیز دیگه هستند ( فکر کنم یه نسبتی با سگ و گربه ها دارم ! ) با شروع پاییز می رم تو هپروت . اصلا بوی پاییز که بهم می خوره یه حال دیگه می شم . یه حس سکرآور و عجیب . تو یک حجمی از خاطرات گذشته شناور می شم . هیچوقت هم خاطره واضح و شفافی جلوی جشمم نمیاد ٬ ولی انگار تو هاله ای از خاطرات و احساسات گذشته قرار می گیرم . خیلی عجیبه . گاهی اوقات از این حس می ترسم ولی بطرز عجیبی احساس آرامش می کنم . باور کن گاهی تا ۴ سالگیم هم عقب میرم و یک چیزهایی تو ذهنم میاد که در حالت عادی غیر ممکنه چنین حالتهایی رو تجربه کنم . شدیدا حس سفر کردن و رفتن به طبیعت بهم دست می ده و بیشتر از همه هم به یاد خاطرات سفرهای گذشته می افتم . شمال رفتن پارسال . سفرهای دوران دانشجویی به شمال و شیراز و ... نمی دونم ٬ حس غریبیه . اینقدر احساساتم رقیق می شه که حتی کسایی رو که مدتهاست باهاشون رابطه ای ندارم یا از دستشون ناراحتم می بخشم . تمام روز سرم مثل کوره داغه و عین آدمهای تب دار می مونم . یکسره دلم می خواد از شرکت بزنم بیرون وکیلومترها پیاده روی کنم .

حالا فکر کن با اینهمه احساسات عجیب و غریب مجبورم شبها برای یک امتحان استخدامی بشینم درس بخونم !! بیشتر شبیه ی شکنجه است . ماه رمضون هم که دیگه نور علی نوره و بیشتر از بقیه آدم رو اذیت می کنه .

این حالت تا اواخر آبان ادامه داره و میشه گفت که یک دو ماهی در حالت مسخ به سر می برم !! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:30  توسط م.ن.ش  | 

سلام

خوشحالم که یه روز قشنگ پاییزی رو برای تشکیل وبلاگم انتخاب کردم .

من دو تا وبلاگ دیگه هم دارم که اولی رو به علت بی انگیزگی در اون دوران خاص ادامه ندادم و الان حتی اسمش رو هم فراموش کردم و دومی  هم بخاطر بیش از حد خصوصی بودن ٬ قابلیت ارتباط با دوستان و آشنایان بطور شناس نداره و خلاصه تصمیم گرفتم که وبلاگی که بیشتر جنبه عمومی داشته باشه تشکیل بدم و یه حال یا شاید هم ضد حال به رفقا بزنم !!

در هر صورت الان در آرامش بعد از طوفان به سر می برم و بر عکس بیشتر موارد که در انتظار طوفان هستم ٬ دارم یک دوره ثبات نسبی رو تجربه می کنم . تا بیبنیم کی دوباره سونامیی ٬ زلزله ای ٬ سیلی ... میاد و خلاصه !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:7  توسط م.ن.ش  |