تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

دلت می خواد چقدر عمر کنی ؟

تا حالا با خودتون فکر کردین که چقدر عمر می کنین ؟ ۵۰ سال ؟ ۶۰ سال ؟ ۷۰ سال ؟ ... می گن آدمها هر چی سنشون بالاتر می ره ٬ میلشون به زندگی بیشتر می شه . یارو تو سن ۹۰ سالگی زیر هزار تا تیغ جراحی می ره و خطر بیهوشی رو به جون می خره ٬ بلکه چند سالی بیشتر عمر کنه . می گن از یه سنی که می گذری ٬ دوباره دندون در میاری ! کلا آدمها وقتی پیر می شن ٬ دوباره بچه می شن ٬ انگار زندگی یه سیر تسلسله ٬ اگه بتونی سر عزرائیل رو کلاه بذاری و خودت رو طرفهای ۹۰ برسونی ٬ انگار که دوباره داری متولد می شی ٬ فقط یه مقدار کیفیتش فرق می کنه !

مادربزرگی دارم که داره کم کمک ۹۰ سالش می شه . به غیر از یک ماه اخیر که تازه دچار آرتروز شده ٬ مرض خاص دیگه ای نداره . البته همین آرتروز رو هم خیلی به سختی قبول کرد و باورش نمی شد که صبحها باید با درد دست و کتف از خواب بیدار شه و دیگه در طول روز نمی تونه خرید هنداونه و طالبی انجام بده و ساعتها تو صف نانوایی سنگکی بایسته و برای زمستان رب و آبغوره بگیره و ... و خلاصه ما به هزار زور و زحمت حالیش کردیم که انجام این امور حکم خودکشی رو براش داره و بدتر از اون و در صورت زنده موندن زمینگیر می شه و یکی باید زیرش لگن بذاره ! اما بدتر از اون مخ مادربزرگه است که دیگه تاریخ مصرفش داره تموم می شه . می گن آدم هر خصوصیت اخلاقی که داشته باشه ٬ تو سنین بالا چند برابر می شه ٬ حالا چه خوب و چه بد . مادربزرگ گرامی بنده همیشه از جوونیش مقادیری دچار شک و بدبینی بوده و حالا با اضافه شدن مرض فراموشی ٬ آش شله قلمکاری شده که دیگه نمی شه جمعش کرد . پیرزن از ترس اینکه اسباب وسایلش گم نشه و احتمالا کسی کش نره ٬ قایمشون می کنه تو هزار تا سوراخ و بعد خودش هم یادش می ره که کجا گذاشته . وقتی از پیدا کردن وسیله نا امید می شه ٬ می ره سراغ پیدا کردن دزد !! معمولا اولین مظنونین ٬ خدمتکار ماهیانه و همسایه هایی هستن که سر قیر پشت بام و جای انباری و شیر موتور خونه با هم دعواشون شده ! البته اولش یه چند روزی کار تحقیقاتی انجام می ده و جوانب امر رو بررسی می کنه و کل مکالمات طرف رو از دو سال پیش به اینور میاره رو کاغذ و بعدش به این نتیجه می رسه که برای مثال این آدم همیشه چشمش دنبال در قوری گل سرخی من بود و اینها از اولش گدا زاده بودن و اصلا اصل و نسب درست و حسابی ندارن و ...

وووووووووووووووووووووووووووووااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی ی ی ی.... اینجاست که برای جلوگیری از آبروریزی و تریت شدن مخت در روزهای آینده ٬ هر طور شده می ری و در قوری گل سرخی رو از زیر سنگ هم شده پیدا می کنی و میاری و می گی که اتفاقا جایی پیداش کردی ! ظاهرا قائله در اینجا ختم به خیر می شه ٬ ولی از نگاههای مادربزرگه می فهمی که به خودت مشکوک شده و الان به قضیه اینطوری نگاه می کنه که احتمالا این رو برای زن آینده ات نگه داشتی که جهیزیه درستی نداره و از یه خانواده سطح پایینه و مادرش احتمالا دلاک حموم عمومی بوده و ... ولی خوب ٬ به خاطر آبروی خانواده هیچوقت این حرفها رو به زبون نمیاره و فقط یه دفعه که تو حموم داری خودت رو خشک میکنی و فکر می کنه که صداش رو نمی شنوی ٬ یواشکی به دخترش تلفن می کنه و خبر کشف جدیدش درباره وجود یک دزد در قوری گلسرخی تو خانواده رو بهش می ده !

اینجاست که با خودت می گی : خدایا من هیچوقت ۹۰ سالم نشه و قبل از اینکه دچار مرض مالیخولیا و شب ادراری و کوچک شدن مغز بشم ٬ از دنیا برم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:23  توسط م.ن.ش  | 

بهشت واهی

هر چی سعی می کنم از فکر رفتن فرار کنم نمی شه . فرار تا یک هفته پیش برام راحت تر بود ٬ ولی چند روزیه که بد یقه ام رو چسبیده . هر کاری که می خوام بکنم به یاد رفتن می افتم و دلم می گیره . البته هنوز مسجل نشده و فقط منابع نفوذی بهم خبر دادن که تو امتحان استخدامی قبول شده ام و خبر رسمی نیامده ٬ بعد از این قضیه هم مصاحبه داره و در صورت موفقیت باید کاسه و کوزه رو جمع کرد و رفت . اما چه رفتنی ؟ نه عزیزم ٬ اشتباه نکن ٬ من نه استرالیا می رم نه کانادا نه ... من باید برم بندرعباس . جایی که ۲۰ سال عمرم رو توش گذروندم و به غیر از ۴ سال دانشگاه بقیه اش برام حکم مرگ تدریجی رو داشت . همیشه از این شهر متنفر بودم و ... اینقدر از وبلاگهایی که مضمونش صرف ناله کردن و غر زدنه بدم میاد که حد نداره ٬ اما امروز بدجوری دلم نق داره . هوا هم ابریه و خلاصه مزید بر دلتنگی های من شده . چند روزیه که دیگه از دیدن دوستهام خوشحال نمی شم ٬ وقتی در کنارشون هستم فقط به فکر نبودنشون می افتم و این بدترین حسیه که می تونم داشته باشم ٬ چون لذت بودنشون رو با فکر نبودن از دست می دم . برگشتن دوباره خیلی برام سخته و نه فقط به خاطر دوستهام ٬ نه فقط به خاطر از دست دادن دوست دخترم ٬ نه به خاطر اینکه از فرمانیه تهران باید برم تو خیابون طلوع بندرعباس ٬ نه بخاطر ... ای کاش می تونستم با یه نفر حرف بزنم ٬ فقط یک نفر ! یک نفر به غیر از خودم که تا حالا به اندازه تمام ۲۶ سال عمرم این حرفها رو شنیده . حداقل می تونستم تو این وبلاگ لعنتی بنویسم . چقدر بده ه عقل و منطق حکم می کنه که به خاطر کار و پول ٬ پا روی خیلی چیزها بگذاری و از خیلی چیزها بگذری ٬ از چیزهایی که جزیی از وجودت هستن ٬ چیزهایی که با وجودت عجین شدن و وقتی نداریشون همیشه حس کمبود رو در خودت احساس می کنی . ای کاش فکر ده سال آینده وجود نداشت و فقط می تونستی تو حال زندگی کنی ٬ برای امروز و برای لذت امروز . نمی تونم درک کنم که دارم برای آینده ای تلاش می کنم که هیچ تضمینی برای وجودش نیست و به خاطرش باید حالم رو از دست بدم و بعدش اون آینده رو هم نداشته باشم و تمام این سختیهای لعنتی رو با خودم به گور ببرم . من از بهشت و جهنم چیزی نمی دونم و فلسفه سختی کشیدن به خاطر یک بهشت واهی رو هم درک نمی کنم  .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 10:5  توسط م.ن.ش  | 

قدرت پول

تا حالا چند نفر رو دیدی که به واسطه پول آدم شده اند ؟ مسلما بیش از میلیونها نفر . مدیر پروژه ای داریم که به اندازه ... از فولاد چیزی نمی فهمه ٬ ولی چون برادرهاش ٬ شرکای اصلی و مدیران این شرکت هستن ٬ به خودش جرات داده که مدیریت ساخت یک پروژه فولادی رو برعهده بگیره . کم کاری نیست ٬ خیلی حرفه . باور کن یه سایت فولاد اینقدر عظمت داره که وقتی می بینی ٬ برق از سرت می پره . حالا فکر کن به همون اندازه که درباره اتفاقاتی که تو سیاره مریخ می افته از صنعت فولاد هم اطالاعات داری و بیای یک چنین مسولیتی رو بر عهده بگیری . مسلما به غیر از پشتوانه ای که پول برات درست کرده ٬ هیچ قدرت دیگه ای در این زمینه نداری ٬ ولی حقا که پشتوانه محکمیه . حالا کاری نداریم که از کارشناسها بگیر تا نصاب و پیمانکار و تکنسین و آبدارچی و ... به خاطر اراجیفی که از خودت بروز می دی به ریشت می خندن ٬ اما اون پول لعنتی اینقدر بهت قدرت می ده که با وقاحت تمام جلوی مهندسهای ۱۵-۲۰ سال سابقه کار بشینی و اظهار فضل بکنی و آخرش هم در کمال ناباوری حرف خودت رو به کرسی بشونی و یه افتضاح دیگه به تمام افتضاحات پروژه اضافه کنی و کسی هم جرات نداشته باشه بهت بگه بالای چشمت ابرو ٬ اونهایی هم که جرات کردن رفتن همونجایی که عرب نی انداخته !

آره عزیزم ٬ مملکت پر شده از این نخاله ها ٬ دیگه خصوصی و دولتی هم نداریم . وقتی که یه فرهنگی تو یک جامعه ای حکم فرما بشه ٬ اثرش رو در تمام قسمتهای این اجتماع از کوچکترین واحدش بگیر تا اون بالا بالاها ٬ می تونی مشاهده کنی . بدبختی اینه که من دیروز مجبور بودم فاصله سایت تا تهران رو با ماشینی که حامل براداران مدیرعامل و مدیر پروژه شرکت بود ٬ طی کنم و باور کن یه جاهایی دلم می خواست در ماشین رو باز کنم و بپرم بیرون . آقایون مهندسی که مثل دو تا وزغ پیر اون پشت نشسته بودن و عین ۴ ساعت راه رو داشتن راجع به مهمترین مسایل سایت پچ پچ می کردن و به ریش تمام اونهایی که تجربه و سواد داشتن ولی قدرت پول نداشتن ٬ می خندیدن ! کاملا حس می کردم  که زیرآب یه بدبختی داره زده می شه و باز هم قدرت پول داره خودنمایی می کنه و هر بار که بین دو پچ پچشون مثل کفتار می خندیدن ٬ تمام وجودم سرشار از نفرت می شد و دلم می خواست روشون بالا بیارم و با خودم گفتم اگه یه روزی از این شرکت برم ٬ حتما می رم تو روی این آدم می ایستم و بهش می گم : به اندازه یک دوزاری هم براش ارزش قائل نیستم و مطمئنا اگه باد از یه سمت دیگه بیاد و کلاشهای دیگه ای به جای اونها بیان سر کار ٬  حتی جرات نمی کنه درباره ...اش نظر بده ٬ چه برسه به مسایل ریز و دقیق مهندسی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:28  توسط م.ن.ش  | 

اعتیاد

دیروز خیر سرم رفتم یه سایت متر رو وبلاگم نصب کنم و بعد از ثبت نام و انجام و عملیات مربوطه ٬ دیگه نتونستم صفحه وبم رو باز کنم . آقا خودمون رو به زمین و زمان کوبیدیم و هر کاری کردیم نشد که نشد . داشتم دق می کردم . امروز دیکه یه نامه به مدیریت بلاگفا زدم و مشکل رو مطرح کردم . چند دقیقه پیش رفتم و کلا تنظیمات سایت متر رو پاک کردم و دوباره وبلاگم برگشت . مرده شور این سایت متر رو ببرن . صد سال سیاه می خوام نفهمم چند نفر وارد سایتم شدن !

امروز فهمیدم که واقعا به این دنیای مجازی دلبسته شدم و یه اعتیاد عجیبی پیدا کردم . راستش از عادت کردن و اعتیاد پیدا کردن به هر موضوعی متنفرم ولی الان دارم می بینم که کل زندگیم تبدیل به یک عادت شده . فکر می کنم بیشتر آدمها گرفتار یک روزمرگی هستن که ترک کردن هر کدوم از این روزمرگیها باعث بروز یک مشکل می شه . وقتی بحث اعتیاد می شه همه ناخودآگاه حواسشون میره سمت موتد مخدر و مسایلی از این دست . ولی اگه یه کم دقیق بشی می بینی که همین قضیه وبلاگ نویسی چه اعتیاد وحشتناکی ایجاد می کنه . بدتر از اون چک کردن و کامنت گذاشتن تو وبلاگ دیگران است و بعد از یه مدت می بینی که با این آدمها داری زندگی می کنی و اگه چند روز بگذره و پست جدید ندن ٬ دلت براشون تنگ می شه ! همین مسایل در دنیای واقعی با شدنت بیشتری جریان داره . عادت به کار کردن ٬ عادت به کار نکردن ٬ عادت به دیدن یک دوست ٬ عادت به خرید کردن ٬ عادت به خوردن ٬ عادت به خوابیدن و ... باور کن بیشتر این چیزهایی که گفتم بیشتر از اینکه نیاز باشن فقط یه عادت هستن و ترک هر کدومشون مشکل و ممکنه حتی با افسردگی همراه باشه و بسته به شدت و ضعف اون عادت متفاوته ٬ دقیقا عین مواد مخدر ! اون اعتیادی که به صورت عام ازش یاد می شه بیشتر در مورد چیزهایی که ذاتا منفی هستن و مخرب . ولی من یکی از بدترین اعتیادها رو در عادت کردن به آدمها می دونم .

* از این همکارم که قبلا هم درباره اش نوشته بودم ٬ بد نیست که چند کلمه ای بگم . واقعا تا حالا آدمی به ...خلی و خوشحالی این آدم ندیدم . از روزی که رفت آموزش رانندگی دهن ما رو سرویس کرده . تا ده روز که گرفتار داستانها و تخیلات و ابراز تواناییهای فوق العاده ایشان در زمینه رانندگی بودیم . بعد هر روز باید به یک سوال در زمینه امتحان آیین نامه و شهر پاسخ می دادم . بعدش روزی دو دفعه ازم سوال می کرد که گواهینامه تو چه مدتی میاد و به چه صورت ؟ بعد یه روز از خونه بهش خبر دادن که کارت کذایی اومده و نمی دونی با چه جدیتی به طرف سفارش می کرد که مبادا درش رو باز کنه و این افتخار حتما باید نصیب خودش بشه . فردای اون روز هم کل شرکت رو شیرینی داد ! بعد کارتش رو آورد با کارت من بدبخت مقایسه کرد و سوالاتی راجع به اینکه رنگشون با هم فرق می کنه و بعضی از نوشته هاش متفاوته و نکنه مشکلی پیش بیاد و مال من ۱ ساله است و مال تو چند ساله است و ... مطرح کرد . چند روز پیش هم من احمق از دهنم در رفت که شرکت داره وام خودرو می ده ! دیگه اعصابمه که داره تریت می شه . پدر ما رو در آورده . روزی شش دفعه راجع به شرایط اخذ وام و مدت بازپرداخت و تعداد ضامنها و اینکه درخواستش در چه مرحله ایه و ...برام توضیح می ده و با اینکه قیافه مثل یه تیکه یخ من رو هم مشاهده می کنه باز هم از رو نمی ره . امروز که در کمال ناباوری دیدم که داره با یکی از همکارها راجه به نحوه بیمه کردن ماشین و مبالغش صحبت می کنه !!! یکی نیست بگه آخه لعنتی بذار اول این وام کوفتیت فراهم بشه بعد اون ماشین گه گرفته رو بخری ٬ بعد به فکر بیمه کردنش باش !

به عمرم یه پسر ۲۸ ساله به این بلاهت و حماقت ندیده بودم .   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:50  توسط م.ن.ش  | 

کباب کوبیده + ذرت مکزیکی

همیشه از اینکه مجبور باشم تو زندگی برای تغییرات اساسی ٬ تصمیم بگیرم ٬ فراری هستم . بعد از مدتهای مدید دوباره دارم احساس افسردگی می کنم . به گذشته برگشتن همیشه مثل یک عذابه . خیلی بده به خاطر یه چیز مجبورم خیلی چیزهای دیگه رو از دست بدم . تا هفته پیش حتی سعی نمی کردم به قضایا فکر کنم ٬ ولی یک دفعه و بدون اینکه خودم بخوام یقه ام رو چسبید . هر روز بیشتر از دیروز نگران می شم و هر چی سعی می کنم که خودم رو از افکارم خلاص کنم ٬ نمی تونم . نمی دونم چرا نمی شه آدم راحت و آسوده روی یک خط راست پیش بره و اینقدر به خاطر انواع و اقسام شرایط مجبور نباشه موقعیت هاش رو تغییر بده . به خاطر یه موضوع ٬ صد تا آیتم باید تیک بخوره . صد تا آیتمی که حتی به عقل جن هم نمی رسه . خدا می دونه که تا کجاهاشو باید بخونم که دو روز دیگه پشیمون نشم . خدا می دونه که چقدر باید فکر کنم . ای کاش فقط کار کردن و پول درآوردن تنها اهداف زندگی آدم بود که مجبور نباشی به خاطر این کار و پول لعنتی از هزار تا چیز دیگه چشم پوشی کنی و بعضا کل زندگیت رو به باد فنا بدی .

کاش منم مثل همکارم بودم که خوردن کباب کوبیده و ذرت مکزیکی آخر لذته و ارسال یه رزومه براش حکم استخدام رو داره و گرفتن گواهی نامه و مقایسه مطالبش با گواهینامه من ٬ به منزله مطالعه قانون نسبیت !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:1  توسط م.ن.ش  | 

توقف زمان

امروز طی یک تماس تلفنی با یکی از رفقا به مطلب مهمی پی بردم : اینکه به مقادیر قابل توجهی از زمان عقب تر هستم ! راستش متوجه شدم که  تقریبا هیچ کدام از کارهایی که همسن و سال های من انجام میدن رو دنبال نمی کنم . از قبیل ادامه تحصیل برای فوق و دکترا ٬ گرفتن تافل ٬ مهاجرت به کانادا و استرالیا ٬ برنامه ریزی جهت ازدواج ٬ گرفتن وام مسکن و خرید خونه و ... ! واقعا به فکر هیچکدومش نیستم . نمی دونم چرا تا حالا هیچ نیازی هم برای انجام هیچ کدام از این کارها پیدا کردم . فکر کنم این می تونه دلایل مختلفی داشته باشه : بی انگیزه بودن ٬ بی پول بودن ٬ سرخورده نبودن ٬ تنبل بودن ٬ ولخرج بودن و ... . راستش علاقه ای به ادامه تحصیل ندارم . وقتی لیسانسم رو گرفتم نیاز شدیدی به کار کردن داشتم ٬ چه از لحاظ مادی و جه از لحاظ معنوی . پول تو جیبی بابام دیگه کفاف مخارجم رو نمی داد و باید دستم تو جیب خودم می رفت . برای فرار از بندرعباس تنها راه چاره اش کار کردن یا درس خوندن تو تهران بود که من همونطوری که گفتم به دلیل شرایط مالی کار کردن رو انتخاب کردن ٬ کما اینکه هیچ علاقه ای هم به ادامه تحصیل احساس نمی کردم و هنوز هم نمی تونم بفهمم آدم چرا باید فوق لیسانس بگیره و غیر از اینکه یکی بخواد استاد دانشگاه بشه و تا دکترا ادامه بده ٬ فایده دیگه ای توش نمی بینم . از طرفی هم اون زمان در شرایط روحی خاصی بودم که فقط کار کردن بهم امید به آینده رو می داد و اصلا آمادگی ورود به یک محیط دانشگاهی رو نداشتم ٬ با اینکه امروز حالات روحیم تغییر کرده ٬ هنوز هم رغبتی جهت ادامه تحصیل در خودم حس نمی کنم و خیلی خوشحالم از اینکه حداقل می دونم دارم چیکار می کنم و فقط بخاطر جلو آمدن با شرایط جامعه ٬ ادای بقیه رو در نمی آورم . با این تفاسیر گزینه های ادامه تحصیل در خارج از کشور و گرفتن تافل و مهاجرت به خاطر تحصیل کلا حذف می شه ! از طرفی به غیر از مسئله تحصیل هم ٬ هیچ انگیزه خاص دیگه ای برای خروج از کشور ندارم . راستش واقعا نمی دونم برای چی باید برم خارج ؟ هرچی فکر میکنم می بینم در حال حاضر هیچ چیز خاصی برای خارج رفتن وجود نداره . نمی دونم چرا از فعالیت بقیه در این زمینه دچار هیجان نمی شم و هیچ هیچ حسی بهم دست نمی ده ! در حال حاضر دوست دارم تو همین کاری که هستم یه مقدار تجربه به دست بیارم و بعدش برای ادامه و پیشرفت بیشتر به فرصتهای بعدی فکر کنم که شاید یکیش خارج رفتن باشه . ولی در حال حاضر با جیب خالی ٬ برم تو یه مملکت دیگه و گارسون یه رستوران بشم که چی بشه ؟

ازدواج !!!!! راستش اصلا نمی تونم تصور کنم که دارم زیر یه سقف با یک نفر دیگه زندگی می کنم . نمی تونم درک کنم که ازدواج کردن برای شخص من چه فایده ای می تونه داشته باشه ؟ تعهد داشتن ٬ مسوولیت یک نفر دیگه رو قبول کردن ! وحشتناکه . باور کنید که وحشتناکه . بدتر از همه تو این اوضاع اقتصادی . حالا اگه آدم یه آلونک ۴۰ متری داشته باشه ٬ باز هم شاید بشه یه جوری جمعش کنه ٬ ولی واقعا با این سطح درآمد زندگی کردن تو یه شهری مثل تهران با خونه اجاره ای ؟؟؟؟!!!!! غیر ممکنه . اگر هم ممکن باشه ٬ طاقت فرساست . آدم پیر می شه . تنها بودن و نداشتن همسر ٬ فقط یه مشکله ٬ اما متأهل شدن با این وضعیت هزار تاست ! چه بسا زوج های جوونی که دور و برم هستن و فقط به خاطر شرایط سخت اقتصادی زندگیشون تبدیل به جهنم شده . نه عزیزم ٬ این چیزها شوخی بردار نیست .

تنها قسمتی که براش دلیل منطقی ندارم ٬ مسأله پس اندازه . یه موجود ولخرج ! جیبهای من عین آبکش می مونه . همیشه یه لیست از چیزهایی که باید بخرم و در نتیجه به خاطرشون نتونم پس انداز کنم ٬ وجود داره . راستش از شما چه پنهون از این ماه به فکر افتادم و دارم یه کارهایی می کنم . بالاخره بلکه تو این یه مورد بتونم با زمونه پیش برم و دارای یه حساب پس انداز بانک و دفترچه قسط بشم !

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:28  توسط م.ن.ش  | 

-دیروز کلی افتخار نصیبمون شد و مأموریت همدان رو به اتفاق جناب مدیرعامل که سهامدار اصلی شرکت باشن ٬ رفتیم . من بعلت همسایگی با عالیجناب ٬ بعضی هفته ها از مزیت مشایعت آقای مدیر و سفر با اتوموبیل زانتیای شرکت بهره مند می شم و فکر کنم تمام طول راه مورد نفرین دیگر همکاران که تو پژوی کرایه ای سوار هستن و لک و لک کنان راه سایت رو می پیمایند واقع می شم ! این همراهی باعث شد که من عین ۳ ساعت راه تا همدان رو از ملودیهای طبیعی انسانی برخوردار بشم ! نه ٬ تعجب نکنین ٬ صدا از پایین تنه صادر نمی شد ! آواهای دل انگیز مربوط به صاف کردن خلط گلوی ایشان بود که هر ۱۰ دقیقه یکبار تخلیه می شد

- صحبت در مورد مهاجرت به استرالیا پیش آمد و بنده به عرض جناب مدیر عامل رساندم که مردم استرالیا به دلیل واقع شدن در قسمت پارگی لایه اوزون بیشتر در معرض سرطان پوست می باشند  ٬ جناب مدیر تا برگشت به تهران بیشتر از هزار دفعه از این موضوع ابراز نگرانی و ناراحتی کرد و آخرش فهمیدم که خیال داشته برای ولیعهدش اقامت استرالیا بگیره ! ( اگه می دونستم نگرانیش به خاطر اینه چند تا سرطان دیگه مثل کبد و مقعد و بیضه و ... بهش اضافه می کردم ! )

- تو جلسه با گروه نصاب خیلی قوی ظاهر شدم و یک هفته بود که داشتم تمرین می کردم چطوری بزنم تو دهن پیمانکارها و ایندفعه موفق شدم ٬ طوری که جناب مدیر به خاطر توانایی هایی که از خودم در کردم ٬ تشویقم کرد !

- تو مسیر برگشت جناب مدیر هوس گوش کردن به رادیو bbc به سرشان زد و راننده بیچاره به هر زحمتی بود ، موجش رو پبدا کرد ، ولی بدبختانه پارازیت بدی روی این موج وجود داشت که ما رو مجبور می کرد به ملغمه ای از خبرها درباره نفت و تحریم ایران و مسأله هسته ای و اختلافات کره شمالی همراه با تفسیر تأثیر زبان عربی بر زبان فارسی با زمینه ای از صداهایی که فکر کنم از فضا ارسال می شد گوش بدیم و نمی دونم با وجود چنین جنگ اعصابی چرا مدیر عامل دستور قطع رادیو را صادر نمی کرد !

* راستی تو کلاس زبان پریروز ، یکی از پسرها در کمال ناباوری اعلام کرد که اوقات بیکاریش رو تو خونه ، می رقصه ! از تجسم صحنه آینه ای که پسرک گردن کلفت روبروش ایستاده و نوای موسیقی « خوشگلا باید برقصن » به همراه تمرینات استاد خردادیان که چطوری باید با موهاشون بازی کنن و بعدش گندمها رو درو کنن و ... داشتم به خودم می شاشیدم ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:47  توسط م.ن.ش  | 

انفجار

این شهر به معنای واقعی کلمه داره منفجر می شه . ترافیک خیابانها غیر قابل باور شده . حتی با پارسال هم قابل مقایسه نیست . من چون محل کارم به خونه نزدیکه ٬ خیلی ترافیک رو احساس نمی کنم ٬ ولی هر از گاهی که برای انجام کاری از خونه دور می شم به مرز جنون می رسم . از جمله دیشب که یک مسیر ۱۰ دقیقه ای رو بیشتر از ۱ ساعت طول کشید تا طی کردم . راننده تاکسی از شدت عصبیت تمام طول راه با خودش حرف می زد و به زمین و زمان فحش می داد . نمی دونم چرا اینجور مواقع خودم رو مقصر می دونم و از رانندهه خجالت می کشم !

بعد از این جنگ روانی با مهندس خسته تصمیم گرفتیم ٬ استخری بریم و تنی به آب بزنیم . احتمال این رو می دادیم که ساعت ۹ یک شب سرد پاییزی ٬ استخر به حالت نیمه تعطیل باشه و در کمال تعجب با افراد ساک به دست در صف استخر مواجه شدیم ! تقریبا غیر قابل باور بود . صف اتوبوس ٬ صف تاکسی ٬ صف رستوران ٬ صف استخر ... گفتن کمدها پره و باید منتظر بشین و در جواب مهندس خسته که می گفت حالا بدون کمد نمی شه ٬ چشم غره مهیبی دریافت کردیم ! بالاخره نوبتمان شد و ما هم بدون اتلاف وقت آماده شدیم که دلی از عزا در بیاریم که چشمتون روز بد نبینه ٬ استخر عین بازار شام بود . جمعیت تو هم می لولیدن . تو سونا بخار تا دم در آدم نشسته بود . تو جکوزی ملت عین وبا زده ها به هم چسبیده بودن و انگار که می خواستن از یک چشمه آب معدنی شفا بگیرن . اینقدر شلوغ بود که صدا به صدا نمی رسید برای حرف زدن با هم دیگه باید فریاد میزدیم . جالب هم  اینه که هر جا پا می ذاشتی اینقدر داغ بود که ۲ دقیقه هم نمی شد تحمل کرد و به قول مهندس خسته می گفت پاهام چند شماره بزرگ شده ! ولی جمعیت عین خیالشون هم نبود و ول نمی کردن و فکر کنم آخر شب همه شان دچار سوختگیهای ۹۰٪ شده بودن ! ناگفته نماند که صد در صد این از سیاستهای مسولین استخر بوده که جمعیت طاقتشون طاق شه و سریعتر بیان بیرون و بتونن بلیطهای بیشتری بفروشن ! ( ولی کور خوندن ) بالاخره یه سونای خشک خلوت پیدا کردیم که دو نفر توش در حال مشت و مال بودن و با وجود درجه حرارت بالا تصمیم گرفتیم همونجا اطراق کنیم و یه گپی بزنیم ٬ ولی راستش بعد از چند دقیقه از اونجا هم زدیم بیرون ٬ چون اون دونفر به قسمتهای حساس مشت و مالشون رسیده بودن و ما هم از ترس جونمون زدیم به چاک ! آب استخر بر عکس سونا و جکوزی ٬ یخ بود و ترسیدیم همونجا ذات الریه کنیم و در نتیجه طی یک حرکت ضربتی دو تا تخت رو اشغال کردیم و در فراغ بال مشغول گپ زدن شدیم . با پایان استخر صحنه دیدنی بود و جمعیت به طرف دوشها حمله کردن و اگه ۲ دقیقه بیشتر زیر دوش می ایستادی همونطوری ... لخت می کشیدنت بیرون ! آخرش هم دو نفر سر شامپو دعواشون شد و فکر کنم کارشون به کلانتری کشید !

خلاصه کلام اینکه ما با سرسام برگشتیم خونه و به این نتیجه رسیدیم که کسب آرامش در این شهر ٬ تقریبا غیر ممکنه !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:52  توسط م.ن.ش  | 

خروج از تعذب

بنده بعد از مدتهای مدید ٬ چند وقتیه که با دختر خانمی دوست شده ام . البته در چند ماه گذشته هم با دونفر یه ارتباطاتی برقرار کرده بودم که هیچ کدام به یک ماه نکشید ! داستان وسواس ها و سختیگیری های من مثنوی هفتاد منه که از حوصله این مطلب خارجه . در هر صورت الان ٬ چیزی حدود دو ماهه که ما با هم معاشرت می کنیم و برعکس دفعات گذشته ٬ روابطمون از حدود صحبت های کافی شاپی فراتر رفته و در مکان های مختلف و انظار عمومی ظاهر می شیم ! این دفعه خیلی سریع این خانم رو به کلیه دوستان و آشنایان معرفی کردم و خانواده رو هم در جریان این دوستی قرار دادم و سعی کردم قضیه این دوستی رو برای خودم پررنگ کنم تا باورم بشه که دوست دختر دارم و بعد از گذشت یک هفته فیلم هوای هندستون و بازگشت به دوران عزلت رو نکنه ! حالا فکرش رو بکنید که من فقط یه دوست دختر گرفتم و بخاطرش اینهمه برنامه ریزی کردم و اگه بخوام ازدواج کنم ٬ چه وضعیتی می شه ؟؟

دیشب تولد یکی از دوستان بود و بنده به همراه بانو به این جشن دعوت بودیم . البته رفقا همراهی بانو رو به عهده خودم گذاشتن و گفتن هر جوری راحت تر هستین ٬ همون کار رو بکنین . باورتون نمی شه که برای بردن دوست دخترم به این مهمونی چقدر فکر کردم و چقدر مشورت ! واقعا نمی تونستم تصمیم بگیرم و هزار تا فکر رو با هم داشتم : اگه غریبی کنه ؟ اگه با دوستهای من نجوشه ؟ اگه حوصله اش سر بره ؟ اگه معذب بشه ؟ اگه خوابش بگیره ؟ اگه خمیازه بکشه ؟ اگه با بقیه بد حرف بزنه ؟ اگه با من بد حرف بزنه ؟ اگه جلو بقیه ضایعم کنه ؟ اگه ... داشتم دیوونه می شدم . در یک مقطعی هم تصمیم گرفتم که تنها برم و اصلا بهش نگم تا از اینهمه فکر خلاص بشم و با خیال راحت با رفقام حال کنم ٬ اما طی یک تصمیم ضربتی بهش تلفن کردم و گفتم اگه همراهیم کنه خوشحال می شم و اونهم استقبال کرد و جاتون خالی ٬ شب بسیار خوبی داشتیم و بهمون خوش گذشت و هیچ کدوم از فکر و خیالهای منهم به واقعیت نپیوست و همه چیز ختم به خیر شد و مهمترین قسمت قضیه هم اینکه بعد از سالها مجرد بودن طعم داشتن یک پارتنر و همراه رو چشیدم !

اما به مسأله مهمی پی بردم : اینکه هر کاری رو باید در زمان مناسب خودش انجام و داد و وقتی که اون زمان بگذره دیگه تو نمی تونی درباره اون مسأله نرمال و عادی باشی و کلیه رفتارهات غیر عادی می شه و دچار مالیخولیا می شی . تازه می فهمم ٬ کسی که ۴۰ سالش می شه دیگه چرا رغبتی به ازدواج کردن نداره و تأهل براش مثل یک کابوس می مونه . انسان در هر شرایطی که قرار می گیره بهش انس پیدا می کنه و اگه به موقع دست بکار نشه دیگه نمی تونه تغییرش بده .  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:0  توسط م.ن.ش  | 

امتحان ورودی

سفر به بندرعباس با قطار عین کابوس می مونه ! ۲۰ ساعت با ۵ نفر تو یک کوپه بودن وحشتناکه ! مخصوصا که آدم بدخوابی هم باشی و مجبور باشی که برای خوابیدن از قرص استفاده کنی . همیشه سعی کمی کنم که یه مقدار زودتر سوار قطار شم تا حداقل کنار پنجره بشینم و اسبابم رو هم در یک جای مطمئن بذارم . بعدش هم شروع می کنم به برانداز کردن مسافرهایی که دارن سوار می شن و در دل آرزو می کنم یه آدم تر و تمیز و درست و حسابی تو کوپه ام باشه تا حداقل مجبور نباشم ۲۰ ساعت بوی پا و عرق رو تحمل کنم ! البته ما که خدا زده پس کله مان و بغیر از یه مشت گردن کلفت انتظار مصاحبت دیگه ای نداریم و چون مجرد هستیم باید در کوپه ویژه برادران سوار بشیم و لازم به ذکره ٬ یک دفعه هم که اشتباهی به جای ویژه برادران ٬ کوپه خانوادگی برام صادر کردن ٬ با دو تا زن چادری عرب و ۴ تا توله و بابای سبیل کلفتشان همسفر شدم که تقریبا نزدیک بود های های گریه کنم !!! اما این سفر بدک نبود ٬ با چند تا جوون همسن و سال خودم افتاده بودم که بچه های با حال و خوش صحبتی بودن و تا پایان سفر سرمون باهاشون گرم بود . یکیشون که یک سالی هم از من کوچک تر بود از همه بیشتر صحبت می کرد و تقریبا می تونم بگم به غیر از ۷ ٬۸ ساعتی که خواب بودیم بقیه رو داشت از خاطرات سکسی و روابط جنسیش تعریف می کرد ! فکر کنم تجربیاتش از هنرپیشه های فیلم های سوپر هم بیشتر بود و خلاصه انواع و اقسام اتفاقاتی سکسی در اقصی نقاط مملکت براش رخ داده بود و خیلی اصرار داشت که یک تجربه هم در قطار داشته باشه و می گفت که راه و چاه دستئش آمده و در سفر بعدی حتما جبران می کنه ! یکی ٬ دو تا هم جوون ساده شهرستانی باهامون همسفر بودن که بیچاره ها از شنیدن این داستانهای جذاب به هیجان اومده بودن و فکر کنم حالشون بد شده بود !! خلاصه خیلی شانس آوردم که از این سفر جون سالم به در بردم و تونستم عفتم رو حفظ کنم !!!!! جالب تر اینه که اول بحث درباره مسایل اجتماعی و سیاسی شروع شد و همین آقا پسر هنرمند از تکنولوژی هسته ای گرفته تا قیمت تخم مرغ ٬ درباره همه چیز صحبت می کرد ٬ اما نمی دونم چی شد که یک دفعه این مباحث کلیشه ای سیاسی - اجتماعی تبدیل به مسایل شیرین پایین تنه شد ؟!

نتیجه گیری از پاراگراف بالا : من خیلی پخمه هستم و حتما باید به پزشک مراجعه کنم !

اوسط سفر بود که فهمیدیم ۳ تا از هم سفرهامون دارن برای شرکت در امتحان فولاد هرمزگان میان بندرعباس ! آمار وحشتناکی بود ٬ از ۶ نفر ٬ ۴ نفر قصد شرکت در امتحان رو داشتن ! این وحشت صبح روز جمعه ٬ با دیدن جمعیتی که در محل آزمون جمع شده بودن بیشتر شد . می گفتن یه چیزی حدود ۶۰۰۰ نفر هستن و شرکت فولاد ۳۲۰ نفر نیرو نیاز داشت . فکر نمی کردم قضیه اینقدر جدی باشه و فقط ۲۳۰ تا مهندس مکانیک در امتحان شرکت کرده بودن . از خود استان هرمزگان فکر نمی کنم یکی ٬ دو نفر مهندس مکانیک بیشتر شرکت کرده بودن و بقیه همه از شهرستانهای اطراف بودن . چیزی که ناراحت کننده بود ٬ این بود که می دونستم کل جمعیت سر کار هستن و نفرات لازم از قبل گزینش شده اند . امتحان اینقدر آبکی بود که شب قبلش کسی که سوالها رو تایپ کرده بود ٬ می گفت اگه زودتر بهم گفته بودین ٬ سوالها رو براتون میریختم رو فلش و می آوردم ! عکسی هم که روی کارت ورود به جلسه زده بودن هیچ مهری نداشت و به کارت منگنه شده بود و به راحتی قابل تعویض بود !! در هر صورت سر جلسه نشستیم و یه ذره دور و برمون رو پاییدیم ٬ ببینیم از بر و بچ آشنا ٬ کسی رو می بینیم یانه که دیدم بغل دستیم داره بهم لبخند های نمکین می زنه ٬ ما هم یه لبخند ملاحت تحویلش دادیم و فهمیدیم که از بچه های سال پایینی بوده که ترم آخرشه . خلاصه از موقعیت استفاده کردم و اول سوالهای عمومی رو زدم و به پسرک سال پایینی وقت دادم تا اختصاصی هاش رو بزنه و بعد تا اون جایی که چشمهای آستیگماتم بهم اجازه می داد ٬ حق سال بالایی بودن رو در حقش ادا کردم ! حالا اینکه پسره وضعش از من بهتر بود یا بدتر رو خدا داند ! بقیه تستها رو هم که چون نمره منفی نداشت بر حسب انواع و اقسام تاریخهای مهم زندگیم زدم و امیدوارم که این تاریخهای بدشگون یه جا برام خوش یمن باشن !!

نتجیه گیری از قسمت دوم : همیشه سعی کنید یه سال بالایی محبوب و دوست داشتنی باشید ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:53  توسط م.ن.ش  |