تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

ترس از دست دادن

- سلام ٬ چطوری ؟

- سلاملکم ٬ احوال شما ؟ چطوری آقای بد اخلاق ؟

- خوبم ٬ شما چطوری خانم بد قول ؟

- دوباره قاط زدی ؟

- قاط ؟ مثل اینکه فرق بین قاط زدن و حرف حساب زدن رو متوجه نمی شی ؟

- چه خبرا ؟

- چرا وقتی sms می دم جواب نمی دی ؟

- به خدا خیلی سرم شلوغ بود ! ببخشید .

- حرف امروز نیست ٬ همیشه ات همینه .

- کم لطفی می کنی ٬ ببخشید یه دقیقه گوشی ...... خوب می گفتی .

- هیچی داشتم می گفتم که من اینطوری کلافه می شم ٬ نمی تونم برای یه احوالپرسی یا برنامه با تو ساعتها منتظر بمونم .

- ااااااااااااااا ٬ م.ن.ش عزیزم ٬ من کی تو رو منتظر گذاشتم ٬ من فقط ٬ ببخشید گوشی ...... آها ٬ چی داشتم می گفتم ؟

- ببین ... جان ٬ همین الان هم نمی تونیم با هم حرف بزنیم ٬ چون تو باز هم کار داری ٬ از ساعت ۷ صبح تا ۷ شب نمی تونی صحبت کنی ٬ چون سر کار هستی . از ساعت ۷ تا ۹ یه روز در میون یا کلاس زبان داری یا تو تاکسی هستی که باز هم نمی تونی صحبت کنی ٬ بعدش هم که می رسی خونه ٬ به قول خودت مامانت توهم می زنه و جلوش نمی تونی صحبت کنی !!! پس من و تو ٬ کی می تونیم صحبت کنیم ؟ اصلا هدف تو از دوستی با من چیه ؟ من و تو چه رابطه خاصی با هم داریم که بشه اسممون رو گذاشت دوست دختر و دوست پسر ؟ فرق رابطه من و تو با تو و همکارت یا تو و قصاب سر کوچه چیه ؟

-........................

- پس چرا حرف نمی زنی ؟ باز هم نمی تونی صحبت کنی ؟ یا نمی خوای حرف بزنی ؟

- معذرت می خوام . سعی می کنم همه چیز رو درست کنم . اینطوری خوبه ؟

- من نمی خوام تو ازم معذرت بخوای . من فقط می خوام راجع بهش صحبت کنیم و یه نتیجه ای ازش بگیریم .

- ok ٬ موافقم .

یه شب سرد پاییزی ٬ در حالی که تو یه کافی شاپ شلوغ نشسته بودیم ٬ در حین خوردن قهوه و کیک سیب و گردو که حتی یک دونه سیب هم توش نبود ٬ داشتم سعی می کردم ٬ متقاعدش کنم که از دوستی باید هدف داشته باشه و برای دوستیش مثل کارش و خیلی چیزهای دیگه باید وقت بذاره تا بتونه ازش لذت ببره . بهش گفتم که تا زمانیکه برای این موضوع وقت نذاریم ٬ نمی تونیم همدیگه رو بشناسیم .

همه حرفهام رو قبول داشت . ولی می گفت دلش می خواد این شناخت دیرتر اتفاق بیفته ٬ می ترسه که منو بشناسه و ببینه من اونی نیستم که دلش می خواسته و دوباره تنها بمونه . از تنهایی می ترسید . می گفت من همینطوری از معاشرت با تو لذت می برم و باهات حال می کنم .

برام جالب بود ٬ آدم نمی خواد چیزی رو به دست بیاره ٬ برای اینکه می ترسه از دستش بده !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:10  توسط م.ن.ش  | 

عروسی نگو , بگو عزا !

بد دوره ای شده ! ملت هر کاری که می خوان بکنن ٬ فقط می شه دردسر . می خوان عروسی کنن ٬ دردسره ٬ می خوان بچه دار بشن ٬ دردسره ٬ می خوان بمیرن ٬ دردسره ... خلاصه تو این مملکت ٬ تکون بخوای بخوری ٬ دردسره !

آخر این ماه دو تا عروسی دعوتم . معمولا مردم از مهمونی و عروسی رفتن خوشحال می شن ٬ ولی راستش رو بخواین ٬ من عزا می گیرم ! اون هم تو زمستان . من نمی فهمم ٬ وقتی آدم امکاناتش رو نداره و نمی تونه ٬ چرا باید به زور عروسی بگیره ؟ وقتی دختر و پسر ٬ خودشون از عروسی گرفتن بدشون میاد ٬ برای چی مادر و پدرها پاشون رو تو یه کفش می کنن که الا و للا باید یه جشن کوچک هم که شده بگیرین ؟ ایها الناس ٬ دختر و پسر ٬ خودشون می گن می خواهیم پول عروسیمون رو بریم سفر اروپا یا یه خونه بهتر بگیریم ٬ اونوقت ننه و بابای طرف پاشون رو می کنن تو یه کفش ٬ که شده یه مهمونی کوچک هم بگیرین !! آخه خانم محترم ٬ اون مهمونی کوچک برای مهمونهای بدبخت ٬ حکم همون عروسی تو هتل هیلتون رو پیدا میکنه و بدبختها باید همون زحمت و هزینه رو متحمل بشن در حالیکه جشن تو تالار چلوکبابی یا پارکینگ خونته !! همون کادو رو باید بیارن ٬ همون لباس رو باید بپوشن ٬ همون پول آژانس رو باید بدن ... ولی با فرق اینکه چون اسمش یه مهونی جمع و جوره ٬ باید تو یه تالار فکسنی که زن و مرد از هم جدا هستند و از ارکستر و موزیک و به قول مرجان عرقیجات سنتی !! و خلاصه هیچ چیز جذاب و هیجان انگیزی خبری نیست ٬ چند ساعت رو در کمال کسالت سپری کنن . به نظر شما این حقه ؟؟ بابا جان ٬ خوب وقتی نمی تونین یه عروسی با حال و درست و حسابی بگیرین ٬ این چه مرضیه که اسباب ناراحتی و کسالت مردم رو فراهم می کنین ؟؟ حالا صد رحمت به مجلس زنونه ٬ باز می شینن لباسها و طلا جواهر همدیگه رو دید می زنن و همون و خال زنکی و چشم و هم چشمی کردن با همدیگه و نقشه کشیدن برای عروسی بعدی که چطوری چشم اقدس رو از حدقه دربیارن ٬ کلی سرشون رو گرم میکنه . جاهایی هم که موزیک نباشه ٬ همیشه یه زن لوده و سبکی پیدا می شه که رو میز رنگ می ره و بقیه مهمونها هم با قاشق و چنگال ٬ همراهی می کنن و چند نفر هم اون وسط قر میریزن ! ولی امان از مجلس مردونه !!!!! همه در حال چرت زدن هستن و اون چند نفری هم که بیدارن ٬ در سکوت کامل به خوردن میوه های فصل مشغولند ٬ عده ای هم طبق معمول  درباره احمدی نژاد و قیمت نفت و جورج بوش و آنجلا مرکل و ... خلاصه در نقش گوینده های شبکه cnn و bbc سخنرانی می کنن ! همیشه هم چند تا جوون از جون گذشته دور داماد حلقه زدن و برای گرم شدن مجلس ٬ تمام سعی شون رو در ایفای نقش جمیله و خردادیان و فرزانه کابلی و ... می کنن و این لحظه است که آدم تمام موهای تنش سیخ می شه و برای لحظاتی به همجنس باز نبودن خودش و مدعوین شک می کنه !!!!

بدترین حالت این جشن ها هم در فصل زمستانه ! حالا فکرش رو بکن که یک دست کت و شلوار داری که اون هم تابستونه است و پالتو هم نداری !!! حالا برای همچین عروسی زاقارتی باید ۳۰۰ ٬ ۴۰۰ تومان پول کت و شلوار فاستونی یا یک پالتویی که در کل طول سال یک بار هم استفاده نمی کنی رو بدی !! شماها بودین دلتون میومد ؟؟ نه خداییش دلتون میومد ؟ باور کنید از لجم هم که شده یه شلوار دایی جان ناپلئونی زیر شلوارم پام می کنم و یه ژاکت پشمی هم زیر کتم می پوشم ٬ ببینم کی می خواد بخنده ؟؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:8  توسط م.ن.ش  | 

جلسه

اصولا تو کار از یه چیزی متنفرم ٬ اون هم جلسه رفتنه ٬ بدتر از اون جلسه با جماعت اجنبی و بدتر از همه اونها با یک جماعتی که انگلیسی و لهجه هاشون به ما گفته زکی و بیشتر باید از پانتومیم استفاده کنی تا مطلبت رو برسونی !!

سه شنبه صبح تهران رو به مقصد همدان و به مدت دو روز برای شرکت در یکی از همون جلسه های از نوع بالا ترک کردیم . ساعت ۵.۳۰ یه صبح پاییزی در حالیکه با پوشیدن یه پولیور و یه کاپشن داری چیریک می زنی ! راننده آژانسی که از شب قبل باهاش هماهنگ کرده بودم سر ساعت دم خونه بود و از اینکه منهم به موقع آمده بودم ازم تشکر کرد و بهم تبریک گفت که آدم وقت شناسی هستم ٬ ولی ای کاش نمی گفت ٬ چون لبخندهای ملاحتی که در جواب این تعریف بهش تحویل دادم ٬ کار خودشون رو کردن و یارو شروع کرد به تریت مخ من در اون ساعت صبح ٬ باور کن هنوز مغزم درست و حسابی نمی تونست سیگنالها رو دریافت کنه و تنها چیزی که از حرفهای یارو می شنیدم ٬ طنین عربده هاش بود که در فاصله نیم متری من داشت منتشر می شد ! خلاصه وقتی از ماشین پیاده شدم ٬ فقط داشتم فحش می دادم به روزگار نامراد !!

جاتون خالی وسیله سفر یه ون ریزه میزه بود . ما هم یه ۵ نفری بودیم و خلاصه هر کی یه ردیف رو اشغال کرده بود ٬ آقای راننده هم یه نوار زیبای کلاسیک گذاشته بود و وقتی خواننده با شور و هیجان می خوند : بگو بگو بگو نازپری ... تمام موهای تنم سیخ می شد ! یه توصیه هم بهتون می کنم که هیچوقت ردیف عقب ون رو برای جلوس انتخاب نکنین ٬ چون تکانهای وحشتناکی داره و با یه دست انداز کوچک سرتون به طاق می چسبه . منهم که معمولا در این ماموریت ها ادامه خوابم رو در طول راه پیگیری می کنم ٬ ایندفعه به خاطر لرزشهای شدید ماشین ازش چشم پوشی کردم و طبق معمول به بحثهای شیرین فنی و غر زدن درباره مدیر پروژه و اینکه این پروژه هیچوقت به نتیجه نمی رسه و خلاصه تکرار مکررات پرداختیم . بالاخره رسیدیم سایت کزایی و وای .... چشمتون روز بد نبینه چه سرمایی !! گداکش بود !! سرما از ته کفشت هم نفوذ میکرد ٬ به هر چی دست می زدی ٬ عین چسب می چسبید بهش ! تازه اینجا بود که فهمیدم بچه های سایت چرا حقوقشون از ما بیشتره !! ( خیلی باهوشم نه ؟ )

اول با نیروهای نصب خودمون جلسه داشتیم . طبق معمول همه افتاده بودن رو میوه ها و در حال سوا کردن پرتقال های درشت و قاچ کردن سیب و با موزی که درسته چپونده بودن تو حلقشون داشتن سر عقب افتادن نصب فلان قسمت با هم یکی به دو می کردن که یه دفعه نمی دونم چی شد که یکی از آقایون مهندسین قاط زد و شروع کرد به هوار کشیدن : تو این پروژه من بدبخت شدم ٬ شماها آبروی منو بردین ٬ الان کارگاهم رو تعطیل می کنم ٬ پاشین دیگه اینجا جای ما نیست و ... بقیه جماعت هم که حسابی غافل گیر شده بودن بعد از بلعیدن لقمه ها ی در حال جویدن پریدن وسط و هر کی سعی می کرد پادرمیونی کنه و قضیه رو فیصله بده و مدیر پروژه ابله ما هم که مورد تهاجم قرار گرفته بود عین کنیز کفگیر خورده سرش رو انداخته بود پایین و جیکش در نمی آمد ٬ خلاصه به محض اینکه آقای مهندس عصبانی آروم شد و یه لیوان آب خنک نوش جان کرد ٬ جناب مدیر پروژه دستمال یزدی رو در آورد و حالا ...و کی ... . ما هم تو دلمون فحش می دادیم که بسه دیگ لامصب ٬ بیشتر از این شأن کارفرما رو پایین نیار و خلاصه مرتیکه ابله آبرو برامون نذاشت و البته این یه سرگرمی شده بود برای ما ها که تا شب هر کدوممون در نقش های مختلف این نمایش رو بازی میکردیم و می خندیدیم !!

جلسه با اطریشیها هم که دیگه معرکه بود ٬ آدم یاد مدرسه استثنائی ها می افتاد ! هر کی به هر نحوی که می شد ٬ می خواست منظورش رو برسونه و خلاصه گرامر و دستور زبان ٬ اهمیت خاصی نداشت ٬ ماضی بعید به جای حال ساده ٬ آینده به جای ماضی استمراری ... شهر فرنگی بود ! اطریشیا که انگار داشتن آلمانی حرف می زدن و ایرونیها هم که هر کی با لهجه شهر خودش سعی می کرد انگلیسی صحبت کنه و ملت انقدر برای تفهیم منظورشون زور زده بودن که سرخ شده بودن ٬ هر کی رو یه نقشه افتاده بود و داشت خودشو جر می داد !

شب هم  مهمونها رو بردن رستوران « نعل اشکنه » که جز رستورانهای معروف همدانه و انواع و اقسام کباب ها رو کردن تو حلق اطریشی ها و اونها هم که عین گاو می خوردن ٬ لا مصب ها هر کدوم سه تا دوغ خوردن و کرم کارامل هایی که ۴ الی ۵ نفره بود رو با یه ضرب می فرستادن پایین ! از اون با نمک تر نهار فرداش بود که براشون شنیسل مرغ گرفته بودن و در کنارش خورشت قورمه سبزی و جوجه کباب هم بود و این ننه مرده های از همه جا بی خبر هم قورمه رو ول داده بودن رو شنیسل و به جای سس ازش استفاده می کردن !! به نظرم تا یه هفته همشون سنگ مستراح فرنگی رو بغل کردن !! 

از همه مهمتر اینکه حاجیتون با تمام ترسی که از ارتفاع داره ٬ برای اینکه جلوی کارگرها و تکنسینها کم نیاره از یه سازه ۱۲ متری و اون هم فقط با یه نردبان فکسنی رفت بالا !! البته وسطهای راه به حال سکته بودم و فقط به خودم فحش می دادم و صحنه ای که از نردبونه آویزون شدم و کل ملت دارن بهم می خندن تا بالاخره کله ام منفجر بشه رو داشتم مجسم می کردم !! برای جلوگیری از خلق این صحنه رقت آور مثل کنه دو دستی چسبیده بودم به نردبان و با سرعت یک لاکپشت بالا می رفتم ٬ طوری که پشت سر من صفی از کارگرهای تو نوبت ایستاده بودن و احتمالا داشتن فحش های خانوادگی نثارم می کردن !! ولی خوب بعدش خیلی احساس افتخار کردم و از اون بالا هم با مامانم تلفنی صحبت کردم و شرح رشادتم رو براش دادم و اون هم از اونور هی می گفت : وای مادر مواظب خودت باش ! الهی خدا مرگم بده ٬ این کارهای خطرناک چیه .... ( دوست دخترمون که تحویلمون نمی گیره ٬ مجبوریم به مادرمون تلفن کنیم ! )

موقع برگشتن هم با اینکه ماشین حامل مدیر پروژه و برادر محترمشون جا داشت ٬ سختی سه نفره پشن نشستن رو به جون خریدم و با بچه های خودمون برگشتم . تو راه دیگه جونی برام نمونده بود و از خستگی حتی خوابم هم نمی برد . همکارم هم با آهنگهایی که از یکی از مهندسین اطریشی گرفته بود داشت حال می کرد و اینقدر صدای mp3 player اش بلند بود که منهم از موسیقی مستفیذ می شدم . تو اتوبان ساوه داشتم به آینده ای که در پیش دارم و بدبختی هام فکر می کردم و در همین حال abba داشت آهنگ i have a dream رو می خوند و نمی دونم چرا یه دفعه گریه ام گرفت و شنیدن این آهنگ که معلوم نیست مال کدوم یکی از کابوسهای گذشته بوده و چراغهای وسط اتوبان ساوه حسابی صحنه رو تراژدی کرده بود !

بالاخره رسیدیم تهران و وقتی زیر پل پارک وی پیاده شدم ، احساس می کردم که کوه کندم !! یه تاکسی دربست بی شرف هم اون کنار کمین کرده بود و وقتی بهش گفتم فرمانیه چند می بری ؟ یه نگاهی کرد و گفت 4000 تومان !! راستش اصلا جوابش رو ندادم و با خودم فکر کردم یعنی دو روز تو بیابون بودن اینقدر قیافه ام رو پشت کوهی کرده ؟؟ بالاخره یه دربست مناسب گیر آوردم و برای پایان ماجرا باز هم صدای یک عربده در فاصله نیم متری که سعی داشت وضع اقتصاد و سیاست ایران رو تغییر بده !!!!!!    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 9:59  توسط م.ن.ش  | 

زورچپوناسیون !

تا حالا توجه کردین که اکثریت مردم علاقه شدیدی دارن که بیشتر در مورد مسایلی صحبت کنن که هیچ اطلاعاتی راجع بهش ندارن ؟ یا بهتر بگم دوست دارن درباره چیزهایی اظهار توانایی کنن که دقیقا در اون مورد ناتوان هستن ٬ هر چه هم که ناتوانیشون بیشتر باشه به همون نسبت ٬ اظهار تواناییشون بالاتر می ره ! برای مثال تو تاکسی که می شینی آنچنان نظرهای کارشناسی درباره سیاست می شنوی که فکر نمی کنم هیچ تئوریسین سیاسی هم بتونه با این نظرات مقابله کنه ! اینجور آدمها با چنان اعتماد به نفسی هم صحبت می کنن که کم کم باورت می شه این آدم احتمالا قبل از اینکه وارد عرصه تاکسیرانی بشه ٬ معاون وزیر بوده ! پسرها هر چی در مساله دختر بازی ناتوان تر و بی عرضه تر باشن ٬ بیشتر درباره تجربیات و خاطراتشون در این زمینه صحبت می کنن و آخرش چنان بهت تلقین می کنن که با خودت می گی ٬ بابا طرف عجب دون ژوانیه ! خلاصه تو هر زمینه ای که وارد شی ٬ اونهایی که طبل تو خالی تری هستن ٬ صداهای بیشتری می دن و همیشه هم ازت انتظار تایید و همراهی دارن و اگر هم بخوای مچشون رو بگیری و ضایعشون کنی ٬ می ذارن به حساب حسادت و آرزو به دل بودن خودت ٬ البته در این موارد خیلی سرگرم کننده می شن و چون خودشون هم به اراجیف خودشون شک دارن ٬ یهو وحشی می شن و عین یه گراز وحشی شروع می کنن به لگد پروندن و باید مواظب باشی که آسیبی بهت نرسه !

پسرخاله ای دارم که با اعتماد به نفس عجیبی درباره همه چیز صحبت می کنه . فکر کنم در زمان مجرد بودنش جمعا ۲ یا ۳ تا دوست دختر داشته ٬ ولی نمی دونم چطوری هر هفته که همدیگر رو می بینیم یه خاطره جدید از زیدهای سابقش تعریف می کنه و از اینکه جوونیش یک سوپرمن بوده و تمام دخترهای تهرون در چنگ یه نگاهش اسیر بودن و ظرف چند دقیقه بهش دل می باختن و تا مرز حاملگی پیش می رفتن و ... جالب تر این که تمام این افسانه ها رو جلوی زن بدبختش تعریف می کنه و آخرش هم بهش می گه که تو با یک ببر ازدواج کردی !! پسرخاله بنده ٬ یه ۸ سالی از من حقیر بزرگتره و یادمه وقتی بچه بودیم علاقه شدیدی داشت که ما کوچکتر ها رو جمع کنه و باهامون بازی کنه ٬ ولی بازیهاش همیشه کمی عجیب و غریب بود ٬ چون الان که فکر میکنم می بینم شباهت عجیبی بین این بازیها و شکنجه های زندان گوانتانامو وجود داشت ! مثلا یه سامسونیت رو پر اسباب می کرد و می گفت بزارین رو سرتون ٬ بعد خودش یه چماق دستش می گرفت و به مدت نیم ساعت با تمام قوا می کوبید رو اون کیفه !!!! می گفت هر کی بیشتر طاقت بیاره قوی تره ! ما احمق ها هم برای اثبات قوی بودن این حرکات سادیستی رو تحمل می کردیم و بعد به مدت یک هفته دچار میگرن حاد می شدیم و تازه از ترس اینکه نگن سوسول و بچه ننه ای ٬ جیکمون هم در نمی آمد ! خلاصه این گل پسر الان هم که برای خودش مردی شده هنوز از این شوخیها می کنه و یه دفعه می بینی با این تفنگهای اسباب بازی که در عرض یک ثانیه ۲۰ تا تیر ساچمه ای شلیک می کنن ٬ همسرش رو مورد حمله قرار می ده و فکر کنم این موضوع از یک سکس کامل هم براش جذاب تر باشه ! ولی قسمتی از اون شوخیهای کودکی هم به صورت نگاه کردن فیلمهای بیش از حد ترسناک در آمده و جالب تر اینکه ما رو هم مجبور می کنه این اراجیف رو نگاه کنیم و در پایان فیلم آنچنان نقدی از اون صحنه های تهوع آور به جا میگذاره که انگار داره درباره بزرگترین شاهکار سینمایی جهان صحبت می کنه و اگه تو هم اظهار بی میلی کنی ٬ طوری بهت حالی میکنه که یعنی اصولا تو خیلی چیزی راجع به فیلم ٬ مخصوصا فیلمهای پر معنا و سنگین نمی فهمی و بهتره بیشتر از این صحبت نکنی ! درباره کار هم که نگو و من تا به حال ندیده بودم که یک مهندس صنایع ٬ اون هم از نوع شبانه ٬ اینقدر راجع به اهمیت شغلش و این که یک کارخانه چطور رو انگشتهاش می چرخه ٬ صحبت کنه ! ناگفته نماند که راجع به بیشتر همکارها و کارمندهای زیر دستش هم به چشم برده ای که صاحب کار مهربونی دارن صحبت می کنه ! خلاصه از مارک لباس و مدل ماشین و جهان اقتصاد و دنیای ماورا اطبیعه و دستورات دین اسلام و پوشش زن و سطح روابط زن و مرد در اجتماع و معادلات نسبیت و دنباله فیبوناتچی و ... هر چی که تواین دنیای فانی و جهان پس از مرگ وجود داره می تونه برات ساعتهاه صحبت کنه و اگر هم جرات کنی و خیلی باهاش بحث کنی یا نسبت به صحبتهاش اظهار بی تفاوتی کنی ......................................... اونوقت حسابت با کرام الکاتبینه !!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:1  توسط م.ن.ش  |