تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

طعم خون !

نترسین بابا مطلب جنایی نیست ! مطلب درباره دندون عقل منه . الان یه چیزی حدود ۶ ساله که سالی ۶ دفعه دندان عقل من نیش می زنه ٬ ولی بیرون نمیاد ! هر دفعه هم لثه بدبخت من کلی لت و پار می شه و کلی درد می کشیم ٬ ولی هیچ اتفاقی نمی افته ٬ هر روز مجبورم غذا رو کج کج و با یه طرف دهنم بخورم . چند روز پیش همینطور که داشتم صحبت می کردم ٬ دیدم تمام دهنم یه مزه شوری می ده و خلاصه وجود یه چیزی به غیر از بزاق دهانم رو حس کردم ! رفتم تو دستشویی و دیدم دهنم پر خون شده و این اتفاق چند روز بعدش هم افتاد ٬ ولی از بچه خبری نیست ! به نظرم آخرش باید برم سزارین کنم !! راستش می گن اینایی که گروه خونشون O- است ٬ زایمان سختی دارن !! فکر کنم دلیلش رو پیدا کردم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:46  توسط م.ن.ش  | 

سفر پر ماجرا

فقط تو یک کلمه بگم ٬ سیستم حمل و نقل این مملکت رو باید گل بگیرن ! اگه قصد مسافرت دارین ٬ حداقل باید از دو هفته پیش اقدام کنین و البته برای عید نوروز از همین الان ٬ گرچه که رجا بلیط هاش رو از یک هفته قبل ٬ پیش فروش کرده و احتمالا تا حالا تموم شده ! اگر هم کار ضروری براتون پیش اومد ٬ بهتره فراموشش کنین و بی خیال کار ضروری بشین ٬ وگرنه دهنتون مثل مال من سرویس می شه . اگر هم دارین می میرین یا یکی دیگه داره می میره و باید خودتون رو به یه محلی برسونین ٬ به خودتون خیلی زحمت ندین !

برای رفتن از تهران به بندر ٬ آخرش مجبور شدم راه رو بشکنم و تبدیلش کنم به دو مسیر تهران-شیراز و شیراز-بندر ٬ البته کار به این راحتی ها هم نبود و از قسمت های دنبال بلیط گشتن و اینکه تا ظهر روز پنجشنبه چه بر سر من بینوا اومد می گذریم و همینقدر بهتون بگم که یک بلیط هواپیما برای روز جمعه به مقصد شیراز و یک بلیط اتوبوس برای شنبه شب به مقصد بندر ٬ نتیجه دوندگیهای بنده بود . یکی از شانسهای من در زندگیم اینه که رفقای زیادی در شهر شیراز دارم و هر وقت به یک چنین خنسی هایی بر می خورم راهم رو به طرف این شهر مهمان نواز کج می کنم . سامان یکی از رفقای صمیمیمه که اهل شیرازه و الان ساکن تهرانه و ما در بندر دوران دانشجویی خوبی رو داشتیم و خیلی با هم دنگ بودیم ٬ نتیجه همین دنگ بودن ٬ سفرهای فصلی و متعدد من به شیراز و معاشرت با خانواده گل سامان بود . این سری هم با اینکه سامان خودش شیراز نبود من یک روز اقامتم رو مزاحم خانواده اش بودم که نتیجه اش دیدار با مادر و پدر دوست داشتنی سامان و شنیدن لهجه شیرین شیرازیشون و یک شب خواب راحت تو تخت سامان و تنفس هوای عالی شیراز و بازدید از بازار وکیل و دیدن درخت های بهار نارنج شیراز که عاشقشون هستم و خوردن خورشت بادمجان خوشمزه مامان سامان و مهمتر از همه یاد خاطرات شیرین دوران دانشجویی بود . اینهایی که گفتم کلی روحم رو تازه کرد و تحمل اتوبوسی که شرحش در سطور پایین میاد رو برام راحت تر کرد . البته انگیزه رسیدن به خونه و تخت گرم و نرم خودم و دیدن خانواده ام هم برای موجود بچه ننه ای مثل من ٬ آیتم های مهمی به شمار می آمدند . قسمت اتوبوسش بیشتر شبیه یک کابوس بود و اگه قرصهای خواب اگزازپامی که حکم طلا رو داشتن ٬ همرام نبودن احتمالا تا صبح روانی می شدم . کنار دستم پسرک سربازی نشسته بود که به خاطر رایحه شامه نوازش مجبور بودم تمام مدت آستین کاپشنم رو بذارم روی دماغم که این خودش اختلالاتی رو در امر اکسیژن رسانی ایجاد کرده بود ٬ وسطهای راه هم کیسه تخمه کدوش رو درآورد و خلاصه به بوی تند قبلی ٬ بوی تخمه بوداده هم اضافه شد ! طرف چپم یه مرد فربه ای نشسته بود که از قبل تدابیر امنیتی رو اندیشیده بود و بلیط دو تا صندلی رو خریده بود ٬ بنده خدا سر صحبت رو باز کرد و نمی دونست با یک آدم بدعنقی مثل من طرفه و شروع کرد از تاسیسات هسته ای گرفته تا مسایل روانشناسی صحبت کردن و مخصوصا که اهل آبادان هم بود و همین یه مقدار قضیه رو بغرنج تر می کرد ٬ خلاصه وقتی قیافه یخ منو دید ٬ سعی کرد حداقل خودش یه حالی ببره و در نتیجه شروع کرد درباره جد و آباد من سوال کردن و نمی دونست من در این جور مواقع جفتکهای خطرناکی می اندازم و شانس آورد که همون موقع پخش فیلم شروع شد . فکر کنم اسم فیلمه « صحنه قتل ٬ ورود ممنوع » بود . در اثر استفاده زیاد از سی دی مذکور ٬ صدای فیلم آسیب های جدی ای دیده بود و خلاصه تنها چیزی که از فیلم فهمیدم این بود که چند تا جی جی با کلاس سر پول دعواشون شده بود و خلاصه یکی رو کشته بودن ! خلاصه به خاطر فرار از دست آقای فربه ٬ مجبور بودم شقایق فراهانی با اون آرایش غلیظ و مو و ابروهای بور کرده رو تحمل کنم . برای صرف شام هم دم یه کافه عتیقه ایستادیم و در حالی که داشتم ساندویچ مامان سامان رو گاز می زدم به تصاویر اعجاب انگیزی هم که بر روی قالی های ماشینی ایجاد کرده بودن نگاه میکردم . روی یک قالی تصویری از امام حسین بود که خون از صورتش جاریه و روی قالی کنار دستیش تصویر جوونیهای لیلا فروهر که یک غزال گریزپا داشت پایین پاش می دوید ! در کنارش یه تصویر از حضرت علی و دوباره بغل دستش عکس یه دختر ۵ ٬ ۶ ساله که اندازه یه عروس پودر و ماتیک مالیده بود و عینک آفتابی هم زده بود ! خلاصه احساس کردم که دارم دچار سوء هاضمه می شم و برگشتم تو صندلیم و ترجیح دادم بوی تخمه کدو و عرق رو تحمل کنم !

فکر کنم نزدیکهای ۴ صبح بود که رسیدم بندر و چون قرصها دیر اثر کرده بود ٬ کاملا خواب آلود بودم و نمی دونم چطوری خودم رو به خونه رسوندم ! بعد از ماچ کردن مامان و بابام تو همون اوضاع خواب ٬ می خواستم شیرجه بزنم تو تختم که مامانم گفت جات رو تو اتاق مریم ( خواهرم ) پهن کردم ٬ چون مادربزرگ تو اتاق تو خوابیده ! ( مادربزرگم هم برای سفر به بندرعباس آمده بود * ) عین این بود که بدترین فحش دنیا رو بهم دادن و اصولا تختم ٬ حکم ناموسم رو داره ! خلاصه آنچنان اخمهام رفت تو هم که مامان و بابام سریع فلنگ رو بستن و منو با درد فراق تختم تنها گذاشتن . البته فرداش مریم راه حل هایی برای آزادسازی اتاقم پیشنهاد داد که کلا بیخیال شدم و گذاشتم مادربزرگه حالشو ببره ! بقیه ایام اقامت در بندر هم در یک کلمه به استراحت گذشت و واقعا حالش رو بردم . محض اطلاع دوستان وبلاگی ٬ مصاحبه ام هم بدک نشد و نتایج رو بعدا اعلام می کنن ٬ البته یکی از دوستان معتقده که به احتمال زیاد به خاطر صدای عربده گونه و رعدآسام که جز لازمه های مهندسین سایته ٬ من مورد توجه آقایون مصاحبه کننده قرار گرفته ام !

سفر برگشت هم که دیگه شیرین تر از سفر رفت بود و من بلیط هواپیما برای سه شنبه شب داشتم که به دلیل برودت هوا در تهران با اجازتون کنسل شد و من تمام روز چهارشنبه رو در حال سگ دو زدن برای تهیه بلیط بودم و کل استراحت این چند روز از دماغم در اومد و بدتر از اون حرفهای مادربزرگم بود که دقیقه ای ۱۴۵۲ دفعه می گفت : حتما مصلحت خدا این بوده و هر چی سعی می کردم ٬ حالیش کنم ٬ مصلحت اینه که من هر چه سریعتر برگردم تهران ٬ بلکه از کار فعلی اخراجم نکنن ٬ گوشش بدهکار نبود . بالاخره شرکت ایران ایر لطف کرد و برای ظهر پنجشنبه یه بلیط به من مرحمت کرد . هواپیما هم یک توپولف قراضه بود که از شانس من صندلی جلویی خراب بود . خانم جلویی تقریبا تو بغل من نشسته بود ! بدتر از اون موقع ناهار خوردن بود که اون کوکوی یخ کرده معروف رو به جای دهنم باید تو دماغم می کردم و هر دفعه که بانوی جلویی جابجا می شد چهار دستی آبمیوه کذایی رو می گرفتم که مبادا بریزه و جلوی شلوارم رو مزین کنه و خلاصه مردم فکر بد کنن ! اما هر چی بود خدا رو شکر که یه بلیط گیرمون اومد ٬ وگرنه ماندگار شده بودیم و امروز هم که پروازها به حول و قوه الهی کنسل هستن !

خلاصه اگه برای تابستون قصد سفر دارید از همین الان دست به کار بشین ٬ بلکه یه فرجی بشه !

* من چون خیلی به جماعت پیرزن علاقه دارم ٬ همیشه یکیشون کنار دستمه و تنها ترسم از اینه که نصیبم هم یه پیر دختر ترشیده بشه !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:38  توسط م.ن.ش  | 

آرزوی رفتن به خونه

خسته ام ٬ خسته ام ٬ خسته ! دلم رو صابون زده بودم این آخر هفته لعنتی رو می رم خونه و یه دلی از عزا در میارم . قرار بود این مصاحبه کذایی فولاد ۱۵ ام باشه ٬ ولی احمقها تازه یک هفته پیش اعلام کردن که مصاحبه ۱۷ امه . من بدبخت هم تمام برنامه ها از بلیط بگیر تا مرخصی ٬ برای ۱۵ام تنظیم کرده بودم که اینها ریدن به هر چی برنامه ریزی بود . حالا تو این گیر و ویر مگه بلیط گیر میاد ؟ نه هواپیما ٬ نه قطار ٬ هیچکدوم تا یک هفته آینده موجود نیست و فکر کنم الان چند روزه هر چی آشنا تو این آژانسهای لعنتی بوده برام دنبال بلیط بودن و هیچی گیر نیاوردن . یه جورایی دارم دیوونه می شم . از ظهر که دیگه تقریبا قطع امید کردم ٬ عین سگ شدم . فقط منتظرم یکی یه چیزی بهم بگه ٬ که بپرم بهش . همیشه از اینکه برنامه هام به هم بخوره ٬ به طرز عجیبی عصبی می شم و هیچ کاری هم نمی تونم برای کنترل خودم بکنم . مخصوصا که این روزها خیلی هم حال و روز خوشی نداشتم و کلا یه مقدار کسل و افسرده هستم و احساس می کنم هیچی خوشحالم نمی کنه و نمی دونم چرا همه اش یاد دو سال پیش و اون شرایط نکبتی که داشتم می افتم . نمی دونی وقتی که بعد از ۳ ماه دلت رو خوش کردی که بری خونه پیش مادر و پدرت ٬ تو تخت خودت بخوابی و صبح هر وقت دلت می خواد از خواب بیدار شی ٬ ظهر دستپخت خوشمزه مامانت رو بخوری و بعدازظهر یه چرت مشدی بزنی ٬ عصری با رفقای قدیمیت باشی و شب با خانواده ات پای تلویزیون ولو باشی ... چه حالی می ده . باور کن از فکرش هم احساس خوشی می کنم ٬ ولی با این وضعیت پیش اومده همه چیز ریخت به هم . انگار همه چیز دست به دست هم می ده که تو حتی از کوچکترین خوشی ها هم برخوردار نشی . مامانم می گفت : بپر تو اتوبوس و بیا ! فکر اینکه هم  مجبور باشم ۲۴ ساعت تو این سرما و این وضعیت روی یه صندلی بشینم ٬ عذابم می ده ! یه جورایی محاله .

نمی تونین تصور کنین چقدر دلم هوای خونه رو کرده .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:18  توسط م.ن.ش  | 

اعتقادات موروثی

تحصیلکرده است ٬ تو یک خانواده تحصیلکرده هم بزرگ شده و اهل بالا شهر تهران . ادعای تمدن و تجدد و روشنفکری هم که دیگه نپرس ... آخرشه ! البته درباره یک نفر حرف نمی زنم . این مقدمه فقط به عنوان یک مثال بود . این جماعتی که می خوام ازشون بگم ٬ خیل عظیمی از جمعیت این مملکت رو تشکیل می دن ٬ شاید حدود ۹۰ ٪ .

- شب تعطیله ٬ بیا یه الکلی بزنیم .

- نه ٬ امشب نمی شه .

- چرا ؟ مگه چه خبره ؟

- شهادت امام جعفر صادقه !

- خوب هست که هست ٬ به تو چه ربطی داره ؟ تو که یه رکعت نماز هم نمی خونی !

- حالا هر چی ٬ ولی امشب مشروب نمی خورم ٬ گناه داره !

- گناه داره ؟؟؟؟ چی گناه داره ؟ تو می دونی امام جعفر صادق ٬ امام چندم بوده ؟

- ...............

- می دونی برای چی به شهادت رسیده ؟ می دونی تو زندگی هدفش چی بوده ؟ اصلا می دونی چطوری مرده ؟؟؟؟

- .............. ( یک لبخند حاکی از بلاهت محض ) ..... حالا هر چی ٬ من امشب مشروب نمی خورم !

- آقا خجالت بکش ٬ این خرافات رو بذار کنار ٬ آخه تو داری برای کسی عزاداری می کنی که حتی نمی دونی کی بوده ٬ فقط به صرف اینکه ننه بزرگت تو بچگی برا امام صادق عزاداری میکرده ٬ تو هم تکرار می کنی ٬ از تو بعیده ٬ داری تو قرن بیست و یکیم زندگی می کنی ٬ یه کم به اعتقاداتت فکر کن ...........

..........................................................................................................................

- چرا سیاه پوشیدی ؟

- شب اربعینه .

- خوب باشه ٬ چه ربطی داره ؟

- خوبه یه ذره اعتقاد هم داشته باشی !

- به چی اعتقاد داشته باشم ؟ به اینکه هزار سال پیش یکی مرده و من الان براش سیاه بپوشم ؟ مگه ...خلم ؟

- واقعا که آدم بی دینی هستی !!

- حالا تو یه ذره از قیام امام حسین و جنگهاش و آرمانهاش و ... برام تعریف کن ٬ بلکه منم یه مقدار به راه راست هدایت بشم !

- من این چیزا رو نمی دونم ٬ فقط می دونم که امام حسین انسان بزرگ و مقدسی بوده و من براش احترام قائلم

- ............ ( فقط می تونم بهش نگاه کنم )

...................................................................................................................

- امشب پایه ای بریم بیرون ؟

- نه ٬ می خوام برم احیا

- احیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو که یک روز هم روزه نگرفتی !

- باشه ٬ این فرق میکنه ٬ من نمی تونم روزه بگیرم ٬ گشنم می شه ٬ عصبی می شم !!!

- فکر کنم اگه روزه گرفتن ٬ فلسفه ای داشته باشه ٬ یکیش همینه که بتونی چیزی نخوری ٬ ولی عصبی نشی و عادی زندگی کنی ٬ مثل خیلی از آدمهایی که بدون روزه گرفتن ٬ هر روزشون همینه و چاره ای هم ندارن !

- آقا من این چیزها رو نمی دونم ............

..............................................................................................................

- فلانی امشب دعوت کرده ٬ می خواد شیرینی بده ٬ مثل اینکه ماشینش رو عوض کرده !

- آره ٬ ۲۰۶ خریده .

- ماشا... ٬ جدیدا چه ریخت و پاشی می کنه ! مثل اینکه گنج پیدا کرده !

- نه بابا ٬ گنج چیه ٬ تازه یاد گرفته درست زندگی کنه ٬ کلی باهاش حرف زدم تا آدم شد ٬ گفتم همه تو این مملکت دارن میلیارد میلیارد می برن ٬ تو چرا نکنی !

- ؟؟؟!!!!!!!!!! یعنی داره رشوه می گیره ؟ خیلی جالبه !

- چرا نگیره ؟ حقشه !

- ایول ! خوبه ٬ بی دین و کافر و ... ما بودیم ! شماها که خیلی مومنین چرا این حرفها رو می زنین ؟ شماها که واسه حسین سیاه می پوشین و قرآن به سر می گیرین و ....

- .......... ( سکوت سرشار از وقاحت ! )

- واقعا کی این حق رو براتون تعیین کرده ؟ یه مشت دزد بدتر از خودتون ؟ ای کاش حداقل تو این یه مورد از همون علی که براش قرآن به سر می گیری ٬ تقلید می کردی ٬ آخه من شنیدم که علی دزد نبوده !

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10:6  توسط م.ن.ش  |