تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

بازی کتابهای نیمه خوانده شده

که معمولا کتاب هر چقدر هم که بد باشه ٬ تا آخرش می خونم و کلا از کارهای نیمه تمام بدم میاد ٬ ولی این چند تا رو دیگه واقعا نتونستم طاقت بیارم ٬ البته دو مورد اول مربوط به سنین نوجوانیم می شه که کتاب از حد ظرفیتم یه مقدار بالاتر بود ٬ ولی دو مورد بعدی واقعا غیر قابل تحمل بودن :

۱- سگهای جنگ نوشته فردریک فورسایت .

۲- جوینده راه حق ( فکر کنم نوشته نیکوس کازانتزاکیس ) .

۳- زن شورشی ( داستان زندگی رزا لوکزامبورگ ) .

۴- خاطرات یک سرباز نوشته سلینجر .

منهم از نیلی ٬ پشت صحنه ٬ نیلوفر ٬ نسیم و عسل بانو دعوت می کنم که لیست نخوانده هاشون رو بنویسن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:6  توسط م.ن.ش  | 

Mercy killing

تو این پست می خوام درباره موضوعی بنویسم که خودم اطلاعات زیادی راجع بهش ندارم و خیلی دوست دارم که اگر کسی اطلاعات و آمار جامع و کاملی در رابطه با این مطلب داره ٬ بنویسه و مراجع مختلف رو براش معرفی کنه . البته خودم یه سری سایت های مرتبط رو در این زمینه پیدا کردم ٬ ولی از اونجایی که سواد انگلیسیم برای خوندن مطالب سنگین کفاف نمی ده ٬ نتونستم دقیقا ازش سر در بیارم .

mercy killing به کشتن و راحت کردن بیمارانی که از یک مرض لاعلاج و سخت رنج می کشن اطلاق می شه . این روش در چند کشور به صورت قانونی در آمده و معمولا بیمارانی که دچار مرگ مغزی می شن یا از سرطان های لاعلاج رنج می برن ٬ به صورت قانونی کشته می شن و این رو راهی می دونن برای رهایی یک مریض از درد و رنجی که نهایتا به مرگ منتهی می شه . در حالت امراض سخت ٬ این تقاضا رو خود بیمار می کنه و به خواسته خودش کشته می شه و کلا  این روش ٬ یک نوع خودکشی محسوب می شه .

چند وقت پیش شنیدم که در انگلیس یک مردی که شدیدا عاشق زنش بوده ٬ به تقاضای همسرش که طی حادثه ای فلج کامل شده بوده و روی صندلی چرخدار می شسته ٬ اونو می کشه که بیشتر از این زجر نکشه و بعدش هم مجازات قتل عمد رو به عهده می گیره !

خودم هنوز نتونستم بفهمم که این کار درسته یا نه ؟ یه قسمت هاییش به نظرم منطقی میاد و از طرفی هم فکر می کنم ٬ اینجا دیگه چیزی به نام معجزه و ماوراء طبیعه و این چیزها کاملا رنگ می بازه و کلا وقتی به یک مرض سخت دچار می شی که از لحاظ علمی احتمال هیچگونه بهبود و درمانی وجود نداشته باشه ٬ باید امیدت رو ببری و مرگ رو انتخاب کنی و این در حالیه که خیلی مطالب راجع به بهبود انسانهایی که ازشون قطع امید شده بوده ٬ شنیدیم و البته سختیه این قضیه برای اطرافیانه که خیلی سریع باید مرگ یک عزیز رو باور کنن . در مورد کما و مرگ مغزی هم که وضع بدتره و آدمی که جلوت نفس می کشه و هر لحظه امید داری که دوباره مغزش به کار بیفته ٬ با دستهای یک انسان دیگه برای همیشه ازت گرفته می شه . از طرف دیگه هم با قانونی شدن این قضیه ٬ یه جورایی مساله جبر و اختیار در مورد انسانها ٬ معانی دیگه ای پیدا می کنه و اینطوری می شه گفت که یک آدم فلج و سرطانی به جای جنگیدن با سرنوشت و احتمالا در نهایت پذیرفتن اون ٬ می تونه تکلیفش رو معلوم کنه و ادامه یا خاتمه زندگیش رو خودش تعیین کنه . و در اینجا باز معانی دیگه ای که مهمترینش وجود و اختیار خدا باشه ٬ زیر سوال می ره و اینجا ٬ انسانه که فارغ از وابستگی به یک قدرت ماورائی و بزرگتر تعیین می کنه که باید بمیره یا زنده بمونه .

از طرفی وقتی به یک بیمار لاعلاج فکر میکنم که در حال رنج و عذابه و با تقبل هزینه های بالا و وحشتناک و تحمل یک درد بی نهایت و کشنده ٬ زندگی هیچ مفهومی به غیر از رنج براش نداره ٬ می گم چه بهتر که بتونه بمیره و از چنین شرایطی که هیچوقت نمی شه اسمش رو زندگی گذاشت راحت بشه و دیگه جای هیچ گونه شک و شبهه و فکر در هیج زمینه دیگه ای باقی نمی مونه .

نظر شماها چیه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:38  توسط م.ن.ش  | 

خاطرات پاک نشدنی

تو زندگی یه اتفاقاتی می افته که اثراتش تا سالها بعد و شاید هم تا آخر عمر با آدمه . یه رابطه ای رو تجربه کردم که ازش خیلی ضربه خوردم ٬ البته این رابطه مدت ۵ سال طول کشید و یه مدت تقریبا قطع شد و بعد دوباره به صورت اصلاح شده از نو شکل گرفت . با اینکه از اون زمان یک سالی می گذره ٬ گاهی اوقات ترس هایی رو که تجربه کردم میان سراغم و احوالاتم رو می ریزن به هم . ترس از اینکه دوباره یکی دیگه از رابطه هام به همون سرنوشت دچار بشه و همون بلاهایی سرم بیاد که یکبار تجربه کردم ٬ بدجوری می ریزنم به هم . یه جورایی اون حس گذشته ٬ همیشه باهامه و تو جای جای زندگیم اثراتش رو می بینم ٬ بدتر از همه اینه که یکسره کل ارتباطاتم رو باهاش مقایسه می کنم و دچار یه جور وسواس تو رابطه هام شدم . بعضی وقتها هم که یکدفعه یک حالات تدافعی در برابر دیگران می گیرم که خودم هم بعدش پشیمون می شم . پریروز به خاطر یه قضیه ای دوباره این حالت درونم زنده شد و به طرز وحشتناکی دچار ترس و آشفتگی ام کرد ٬ طوری که تمام دیشب رو نتونستم بخوابم و امروز هم همه اش یه حالت عصبی و مضطرب دارم و بدتر از همه اینها تپش قلبیه که میاد سراغم . خلاصه حالا می بینم که یه اشتباهاتی تو زندگی جبران ناپذیره و حتی اگه اصل مساله هم پاک بشه ٬ اثراتش همیشه با آدم می مونه . در کنار همه اینها امروز باید یه آزمایش هم بدم که خیلی ازش می ترسم و نصف اضطرابم هم مال این آزمایشه . البته چیز مهمی نیست ٬ ولی به شدت عصبیم کرده . این هوای برفی هم که دیگه داره حالم رو به هم می زنه و تا این تهران لعنتی میاد یه ذره گرم شه ٬ دوباره برف میاد و همه جا یخ می زنه . دیگه حالم از هر چی سرما و زمستونه داره به هم می خوره و تازه فهمیدم که چقدر از این فصل بدم میاد .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 13:49  توسط م.ن.ش  | 

چند تا مطلب نامرتبط !

- پریروز صبح زود که داشتم می رفتم ماموریت با صحنه بدی مواجه شدم . هنوز هوا و تاریک بود و نزدیک پل مدیریت ترافیک کوچکی ایجاد شده بود . سه تا ماشین کوبیده بودند به همدیگه و دو تا جسد هم وسط خیابون ولو بود . یکیش متعلق به یک کارگر شهرداری بود . بدبخت کارگر شهرداری که نه ماشین داره و نه تقصیری در سرعت بالا و کنترل ماشین . فقط داشتم به خانواده اش فکرمی کردم که روزشون با چه مصیبتی شروع می شه . به خودم فکرمی کردم که داشتم می رفتم تو جاده و ممکن بود هر لحظه با چنین اتفاقی مواجه بشم و بیچاره مادر و پدرم !

- دو روزه عینکی شدم ! البته نمره اش بالا نیست و به قول رئیسم که می گه ٬ شماها عینک حروم کنین ! ولی مشکل از اونجایی شروع شد که تو کلاس زبان تقریبا هیچی از نوشته های رو تخته نمی دیدم و گاهی اوقات هم تو خیابان آشناها رو از دور تشخیص نمی دادم و خلاصه اسباب شرمندگی ام می شد . حالا کلی دارم با عینکه حال میکنم و تا کی برام جذاب باشه خدا می دونه .

- پریروزها خیر سرم خواستم دوراندیشی کنم و از الان برا شب عید بلیط تهیه کنم که به خنسی نخورم ٬ وقتی با آژانس آشنام تماس گرفتم > گفت که بلیط های اسفند ماه خیلی وقته که فروش رفته و خلاصه هواپیما ٬ بی هواپیما !! شما هم اگر قصد سفر دارید ٬ حداقل بلیط اتوبوس رو رزرو کنین که شب عید خیلی حالتون بد نشه !

- امروز با یک دختر خانمی قرار دارم و دارم تمام سعی ام رو می کنم که کلیه فاکتورهای منفی رو از کله ام بیرون کنم و سعی کنم که یک دید منطقی داشته باشم . واقعا احمقانه است که آدم برای یک دوستی این همه فکر کنه . انگار که می خوان دارم بزنن . اصلا جدیدا ارتباط برقرار کردن با دیگران خیلی برام سخت شده و حوصله آدمها رو ندارم .

  

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:12  توسط م.ن.ش  | 

معرفی یک فاجعه : غیرمنتظره !

دیروز بعد از مدتها با رفقا تصمیم گرفتیم بریم سینما ُ٬ که ای کاش پامون قلم شده بود و نمی رفتیم . من تعریف فیلم جدیدی به نام « غیرمنتظره » رو شنیده بودم که راجع به یک مدل مرد در ایرانه و خلاصه گفتم  چون موضوع نویی است ٬ احتمالا ارزش نگاه کردن رو داره و نمی دونستم که تو ایران همون موضوعات کلیشه ای ٬ حداقل به دلیل سالها کپی برداری از کارهای قویتر مشابه ٬ قابل تحمل ترند . خلاصه کارگردان ابله که حتی اسمش رو هم یادم نمونده ٬ آنچنان داستان آبکی و غیر واقعی از مشکلاتی که برای یک مدل لباس و عکاسی در ایران به وجود میاد ٬ به تصویر می کشه که واقعا همون ۲۰ دقیقه اول فیلم تصمیم می گیری که سینما رو ترک کنی . من نمی دونم این آقایون فیلمنامه نویس و کارگردان ها واقعا در مورد تماشاگر چی فکر می کنن ؟ فکر میکنن دور از جون شما ٬ چند تا ابله منگل که حتی از ابتدایی ترین اصول و قوانین هم مطلع نیستن میان تو سینما و همین که ۴ تا زن بزک کرده و مرد خوش هیکل تو فیلم نمایش داده بشن ٬ آب از لب و لوچه شان راه میفته ؟ این هم جدیدا مد شده که همه کارگردان ها می خوان چهره های جدید رو به جامعه سینما و دوستدارانش معرفی کنن و خلاصه هر چی بچه مزلف ننر که حتی دو تا دیالوگ کامل رو هم پشت سر هم نمی تونن بگن و فقط به واسطه اینکه قطر بازوشون اندازه دور کمر بنده است و سینه هاشون مثل دو تا بادکنک ٬ می شن هنرپیشه و ستاره های آینده سینما و ملت بدبخت باید ۲ ساعت صدای یخ و حرکات مصنوعی این مثلا هنرپیشه ها رو تحمل کنن . آقایون باورکنید به غیر از دخترهای راهنمایی و دبیرستانی ٬ گروههای جنسی و سنی دیگه ای هم برای دیدن فیلم به سینماها میان ! با خودم فکر می کنم ٬ یعنی ما اینقدر ملت ندید بدید و بدبختی هستیم که محور فعالیت های هنریمون باید یک چنین موضوعات جلف و بی ارزشی باشه !! شاید مساله مد و به اصطلاح fashoin هم کم کم داره تو این مملکت به صورت یک حرفه و یک مبحث professional در میاد ٬ که البته هنوز تا رسیدن این قضیه به معنای واقعیش ٬ خیلی راه داریم ٬ اما مطئنم اگر هم قرار باشه که راجع به بررسی یک چنین موضوعی ( که به نظر من هنوز برای بررسی خیلی زوده ) فیلمی ساخته بشه ٬ مسلما مشکلاتش می تونه خیلی جدی تر و جون دارتر مطرح بشه و نه اینقدر آبکی و سطحی ! و در آخر برای تمام زنها و دخترهای ایرانی متاسفم که به اینصورت به تصویر کشیده می شن و واژه های گذشت و فداکاری رو به این طرز ابلهانه در موردشون تعریف می کنن .

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:33  توسط م.ن.ش  | 

سالن های مد میلان در ظهر عاشورا

پنجشنبه ظهر رفته بودم آرایشگاه که این مزرعه شویدم رو یه سر و سامونی بدم . حرف کشید به تعطیلیهای تاسوعا و عاشورا ٬ آرایگشره می گفت ٬ یکی از شلوغ ترین ایام کاری ما ٬ هفته قبل از عاشوراست ! چون آقایون میان از یک هفته قبل موهاشون رو کوتاه می کنن تا روز عاشورا ٬ جا بیفته و حالت اصلیش رو پیدا کنه !!!! حرف مرد آرایشگر ٬ روز عاشورا باورم شد و تو کل عمرم خیابان شریعتی رو اینطوری ندیده بودم ٬ بیشتر به یک سالن مد شباهت داشت تا مراسم عزاداری ! اگه سری به کانال fashion TV بزنین ٬ گاهی اوقات ساعات قبل از شروع یک نمایش مد رو نشون می ده که خانمها و آقایونی که از هر لحاظ آخرین مدل هستند ٬ یکجا جمع شده و منتظر شروع نمایش اند و خلاصه صحنه های سرگرم کننده ای رو خلق می کنند ٬ خیابان شریعتی تهران هم در ظهر عاشورا چنین حالتی داشت و بیشتر از اینکه علم و کتل ببینی ٬ دخترها و پسرهایی رو می دیدی که حقیقتا یکی ٬ دو قدم از آخرین مدهای اروپا جلوتر بودند . مدل موها باور نکردنی بود و از اون جالب تر اینکه با اون موهایی که یکی ٬ دو متر از سرشون فاصله داشت ٬ زنجیر می زدن ! موی بدبخت هم اینقدر چسب و ژل بهش زدن بودن که تکون نمی خورد ! خانمها هم که دیگه نگو ٬ فکر می کنم بهترین و گرانترین پالتوها و چکمه هایی که تا حالا دیده بودم ٬ تو همین مراسم عاشورا بود . موهای زرد و قرمز و سفید سشوار کشیده از زیر شال و روسری هم که دیگه جای خودشون رو داشتند ! بعضی از نسوان هم برای همراهی با عاشورا ٬ روی تمام این تشکیلات یاد شده چادر سر کرده بودن که این دیگه وضع رو بدتر می کرد ٬ مخصوصا یک دختری که موهاش یک متری از سرش فاصله داشت و تمام صورتش پر ساچمه و حلقه و نگین بود و روی این مجموعه چادر سر کرده بود ! حیف شد عکس نگرفتم ٬ بلکه شما هم فیض می بردین . البته من خودم به شخصه تاسف می خوردم . تاسف به خاطر نسلی که همه چیزش با هم قاطی شده و به دلیل محدودیت هایی که براش ایجاد کردن ٬ تبدیل به یک موجود افسار گسیخته شده که دیگه قدرت ارزش گذاری رو از دست داده و نمی تونه بین یک مراسم مذهبی و سنتی با یک مهمونی شب آنچنانی فرق بگذاره . من خودم  اعتقاد خاصی به عاشورا و عزاداری ماه محرم ندارم و این دو روز رو بیشتر برای دیدن یک مراسم آیینی - مذهبی که جذابیت های خاص خودش رو داره بیرون می رم و نه عزاداری ٬ ولی اگر بین یک جمعی وارد می شم که به درست یا غلط در حال عزاداری هستند ٬ سعی می کنم احترامشون رو حفظ کنم و طوری رفتار کنم که مناسب اون جمع باشه و در غیر اینصورت اصلا در اون جمع شرکت نمی کنم . تمام این ناهنجاریها از سیاست گذاریهای غلط این حکومت نشأت می گیره که مکانی برای ارضای گروههای مختلف جامعه وجود نداره و هر مناسبتی از عزا تا جشن ٬ محفلی می شه برای تخلیه انواع و اقسام عقده های روحی ـ روانی . اگر اون دختری که با موی موش کرده و صورت پر از نگین که مشخص بود حرفه اش چیه ٬ مکان مشخصی برای جلب مشتری و انجام کارش داشت ٬ دیگه از روز عاشورا به عنوان میدان خودفروشی استفاده نمی کرد . باید قبول کرد که ما در قرن بیست و یکم زندگی می کنیم و این جامعه جمعیتی بیش از هفتاد میلیون نفر داره که در بین اون انواع و اقسام آدمها با طیف وسیعی از علایق و سلایق و نیازها وجود دارند که باید ارضا بشه و در غیر اینصورت همه اش تبدیل به ناهنجاری و رفتارهای غیر متعارف می شه .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:40  توسط م.ن.ش  |