تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

این قصه سر دراز دارد !!

آقایون و خانمهایی که پیگیر نتیجه گزینش من بودین ٬ شرمنده که منتظرتون نگه داشتم و ممنون از اینکه به یاد بنده بودید . راستش نتیجه اش الان معلوم نمی شه و موکول شده به اواسط فروردین ٬ چون بعد از انجام مصاحبه عقیدتی-سیاسی میان در خونه ها و تحقیق می کنن تا صحت و سقم اظهاراتت رو بررسی کنن و بعد نتیجه رو اعلام می کنن ٬ ولی در کل یه چیزهایی رو جواب دادم و یه چیزهایی رو هم مسلما بلد نبودم . شب قبلش توضیح المسایل رو یه ورقی زده بودم یه سری از این احکام اسلامی رو حفظ کرده بودم ٬ ولی قضیه اینطوریه که درباره هر چیز که ادعا کنی که انجام می دی ٬ پشت سرش یه سوالی ازت می کنن که اگه دروغ گفته باشی معلوم میشه ٬ مثلا اگر دروغکی بگی نماز جمعه می رم ٬ سریع پشت سرش ازت خطابه های نماز و امام جمعه هفته قبل رو می پرسه و خلاصه آبروت می ره ! خلاصه اینکه این جلسه یه نیم ساعتی طول کشید و مو رو از ماست کشیدن بیرون و آخرش هم گفت که شاید دوباره صداتون کنن ٬ ببینن نقاط ضعفتون رو برطرف کردید یا نه ؟!! 

این قصه سر دراز دارد !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:46  توسط م.ن.ش  | 

آخر سال

امروز صبح رسیدم بندرعباس . هفته سخت و پر کاری رو پشت سر گذاشتم . مخصوصا که دو روز هم برق شرکت قطع بود و دسترسی به کامپیوتر و اینترنت نداشتم و اصلا نشد که به وبلاگم سر بزنم و آپ کنم . دیروز هم ماموریت همدان بودم و ساعت ۱۱ شب رسیدم تهران . یه دوشی گرفتم و ساکهام رو مرتب کردم ٬ آخه فقط ۳ تا ساک داشتم ! به اضافه یک کوله پشتی و کت و شلوارم که تو دستم بود و البته دو تا قاب که گذاشته بودم وسط کاور کت و شلوارم و در نتیجه وزنش قابل توجه شده بود . یه ساکم خوردنی بود ٬ یکیش سوغاتی و یکیش هم لباسهای خودم !! اون موقع که دارم خرید می کنم و ساک جمع می کنم خیلی حال می کنم ٬ ولی موقع حمل کردن و بارکشی که می رسه ٬ فقط به خودم فحش می دم و مطمئن می شم که حتما یک رگ داهاتی دارم !!

امشب شب آخرین چهارشنبه ساله ٬ یعنی چهارشنبه سوری . من نشستم تو خونه و دارم این پست رو می نویسم ! راستش هیچ کدوم از دوستهام در حال حاضر اینجا نیستن و اونهایی هم که هستن ٬ گرفتارند . خیلی برام مهم نیست که تو خونه هستم ٬ ولی داشتم با خودم فکر می کردم که اگه تهران بودم ٬ مسلما یک برنامه قابل توجهی داشتم ! جالبه ٬ آدم در هر وضعیتی ٬ یک چیزی به دست میاره و یک چیزی از دست می ده . تو تهران همیشه دورم شلوغه و یه برنامه ای برام به راهه ٬ ولی از خانوده ام دورم و اون آرامشی رو که بهش نیاز دارم ٬ نمی تونم به دست بیارم ٬ وقتی میام بندر عباس ٬ از اینکه پیش خانواده هستم خیلی خوشحالم و اون آرامشی رو هم که در تهران ٬ گم کردم به دست میارم ٬ ولی در عوض دلم برای خیلی چیزها که در تهران دارم تنگ می شه . کلا به این نتیجه رسیدم که در کل ٬ انسان وابسته ای هستم ٬ وابسته به زندگی و هر چیزی که در اون وجود داره . بحثش مفصله ٬ حوصله ندارم راجع بهش بحث کنم .

نمی دونم بگم سال ۸۶ خوب بود یا نه ؟ حتی بطور نسبی هم نمی تونم بگم . شاید نه خوب بود و نه بد ٬ شاید هم خوب بود و هم بد . تازه به این نتیجه رسیدم که زندگی مجموعه ای از اتفاقات خوب و بده و نمی شه گفت که سال پیش صد در صد خوب بوده یا بد ؟ ولی اون چیزی که مهمه اینه که بتونی از پیش آمدهای بد ٬ نتایج خوب بگیری . شاید خود این وبلاگ و آرشیوش یه مجموعه ای برای نتیجه گیری باشه ٬ ثبت روزمرگی ها و حالات مختلفی که تجربه کردیم ٬ مجموعه با ارزشیه که هر از گاهی نگاه کردن بهش می تونه مفید و به درد بخور باشه . راستش ذهنم یه مقدار پراکنده است ٬ درباره هر چی که میام بنویسم ٬ یاد یه چیز دیگه می افتم و حواسم پرت می شه . انگار این آخر سالی ظرفیت مغزم پر شده !!

من دوست و رفیق زیاد دارم ٬ یه سری که از بچگی باهاشون بزرگ شدم ٬ تعدادی مربوط به دوران دانشگاه ٬ تعدادی از فامیل و یه اکیپ خیلی با ارزش هم از بچه های وبلاگی !! بارو کنید که این گروه آخر از اهمیت خاصی برام برخوردارند و شاید این تنها گروهی باشن که فقط به خاطر طرز فکرشون و اون چیزی که واقعا هستن دوستشون دارم . رفقای خوب هم وبلاگی ٬ امیدوارم که همتون سال خوبی داشته باشین و تعطیلات خوبی رو پشت سر بگذراید و با انرژی مضاعف برگردید و خاطرات و تجربیات قشنگ عیدتون رو ثبت کنید . جای همه اونهایی که خارج از کشور هستن و شاید حال و هوای عید رو تجربه نکنن خالیه و امیدوارم که هر جا هستین دلتون خوش باشه ٬ مخصوصا مهندس خسته عزیزم ٬ علی دوست داشتنی و یلدای نازنین .  (احساس می کنم لحن صحبت کردنم مثل مجری های این شبکه های ایرانی شد ).

سال نوی همتون مبارک ٬ مبارک ٬ مبارک . تعطیلات خوبی داشته باشین و حالشو ببرین .

یه بوس آبدار برای همه رفقای هم وبلاگی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:6  توسط م.ن.ش  | 

مسابقه تصور هم وبلاگی !

یه طرح قشنگی که نسیم و یلدا پیشنهاد دادن اینه که هر کسی بگه تو ذهنش چه تصوری راجع به هم وبلاگیهاش داره . راستش من از این برنامه های حدس زدنی خیلی خوشم میاد و با اینکه تو این شب عیدی وقت سر خاراندن هم ندارم ٬ دعوت نسیم رو اجابت کردم و دست به کار شدم . از اول لیست پیوندهام شروع می کنم و می نویسم ٬ البته فقط درباره اونهایی که باهاشون در ارتباط هستم :

۱- یلدا : یک خانم حدود ۳۰ سال با قد متوسط و ظریف ٬ مهربان و سخت کوش ٬ شدیدا متعهد به زندگی زناشویی ٬ اهل ادبیات .

۲- عسل بانو : حدود ۲۳ سال ٬ تا حدودی کپل ! خیلی خیلی مهربون و دلسوز ٬ پر کار و فعال ٬ اهل شعر و ادب ٬ از اون دخترهایی که بعدا خونه زندگیشون از تمیزی برق می زنه !

۳- نسیم : حدود ۲۵ سال ٬ خیلی عاطفی و احساساتی ٬ وابسته به گذشته .

۴- شهرزاد : حدود ۲۶ سال ٬ سختکوش در کار ٬ بیشتر منطقی تا احساساتی ٬ در حال حاضر یه ذره کسل و بی حوصله و تا حدودی تنها

۵- علی : راستش همیشه فکر می کردم ۲۵ ٬ ۲۶ سالش هست ٬ ولی بعد که سنش رو خوندم دیدم ۱۹ سالشه !! باید بگم که عقلش خیلی بیشتر از سنش می رسه ٬ مسولیت پذیر ٬ تا حدودی شیطان ٬ عاطفی ٬ ناسیونالیست ٬ از لحاظ فیزیکی هم لاغر و فرز .

۶- نیلوفر : حدود ۲۶ ٬ قیافش که نیازی به توضیح نداره ! احتمالا باید لاغر باشه ٬ اهل تفکر ٬ یا خیلی جدی یا خیلی شوخ ٬ تا حدودی لجباز ٬ تیز و با هوش .

۷- محمد ( آجرپاره ) : حدود ۲۳  ٬ لاغر و تر و فرز ٬ خیلی خیلی شیطان ٬ بلند پرواز ٬ زندگی رو راحت می گیره ٬ فعال و با انگیزه . درونگرا .

۸- نیلی : حدود ۲۵ ٬ مسلما لاغر نیست ٬ اهل یک سری اصول و قواعد ٬ مهربان ٬ برونگرا ٬ اهل مطالعه و تفکر ٬ بدعت شکن .

۹- مهندس خسته : نیازی به توضیح نداره !

البته تفکراتم راجع به این آدمها بیبشتر از اینیه که نوشتم ٬ ولی این یک خلاصه ای بود از اون چیزی که در نظر اول به ذهنم می رسید .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:46  توسط م.ن.ش  | 

گزینش

جدیدا نمی دونم چرا برای نوشتن تمرکز ندارم ٬ شاید هم حوصله ندارم . وقتی می خوام شروع به نوشتن کنم ٬ با خودم می گم حالا بنویسم که چی بشه . حتی در مورد کامنت گذاشتن هم تنبل شدم ٬ مخصوصا که نظرم مخالف باشه و بخوام با کسی بحث کنم .

فردا باید برم گزینش . نمی دونم بهتون گفتم که تو مصاحبه علمی شرکت فولاد قبول شدم یا نه ؟ در هر صورت قبول شدم و فردا هم باید برم گزینش عقیدتی - سیاسی ! البته می گن اینقدر جمعیت زیاده که احتملا فردا بهمون نوبت می دن که یه روز بریم برای مصاحبه ٬ حالا فکرش رو بکن که با این فلاکت از شرکت مرخصی ساعتی می گیریم که فقط بهمون وقت بدن ! دوباره یه روز هم باید بریم که یک مشت دروغ سر هم کنیم . جدیدا هم ٬ تا یه روز یه ساعت دیر میام ٬ مدیر پروژه می گه : نکنه رفته دنبال کار ! بنده خدا مثل اینکه کابوس فرار کارمندها رو می بینه ! چند روز پیش از خاله ام یه توضیح المسایل گرفتم که بشینم و یه مقدار این احکام و آداب رو حفظ کنم ٬ ولی نمی دونین که چه چیز مزخرفیه . یه جمله اش رو هم نمی تونم کامل تموم کنم . آداب وضو ٬ طهارت و غسل و تعداد تکه های کفن مرده و انواع نمازها و . .. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ! حالم ازشون به هم می خوره . بدبختیم هم اینه که نمی تونم دروغ بگم . واقعا چطوری ادعا کنم که نماز جمعه می رم ٬ در صورتیکه تا حالا نماز جمعه نرفتم . بدتر از همه اینها اطلاعات سیاسیمه راجع به انقلاب و عقایدم راجع به اینجور مسایل ٬ که نمی دونم اینها رو چطوری جمع کنم ؟ بدبختی من ٬ این گزینش هم با انتخابات مجلس هم زمان شده و این دیگه واویلاست . باور کنین ٬ همین الان که دارم این حرفها رو می زنم حالم بد شده ٬ چه برسه به فردا .

نمی دونم چرا جدیدا این رئیسم صبحها حتما میاد بالا سرم و حتما هم یه جمله قصاری می گه و بعد کارش رو شروع می کنه . مثل اینکه نذر کرده ! بنده خدا چون بی هدف هم میاد ٬ یه مزخرفی می گه ٬ یا یک حرفی رو برای هزارمین بار تکرار می کنه یا درباره یه موضوعی صحبت می کنه که مدتهاست ٬ تکلیفش معلوم شده و خلاصه اعصاب منو می ریزه به هم و مجبورم می کنه که یک جواب سربالایی بهش بدم ! جدیدا بهم می گه : تو چشم گفتنت از هزار تا فحش بدتره !

هفته پیش تو شمشک ٬ یه دوست دوران کودکی رو بطور اتفاقی دیدم که همسایه خالم اینا بود و خیلی سال بود که ندیده بودمش ٬ دیشب هم دختر خالم گفت که یاسی ( دوست دوران بچگی ) میاد اینجا و تو هم پاشو بیا . خلاصه با بی حوصلگی کامل رفتم اونجا و بر خلاف تصورم ٬ بعد از مدتها معاشرت با دختران کسل کننده و اعصاب خرد کن ٬ کلی با یاسی حال کردم و بهم خوش گذشت . خیلی وقت بود که نسبت به هیچ دختری احساس ذوق و شوق نکرده بودم و کم کم داشتم به خودم شک می کردم که مشکل دارم !! اما دیشب به خودم امیدوار شدم و خوشحال بودم از اینکه سالم هستم ! البته از ظواهر امر متوجه شدم که یاسی دوست پسر داره و حالا چقدر قضیه شون جدی باشه ٬ خدا می دونه . در هر صورت قرار شد دختر خالهه یه تحقیقاتی بکنه و ببینه اگه شرایط فراهم باشه ٬ ما هم یه عملیاتی رو شروع کنیم !!

خبرش رو بهتون می دم ٬ البته اگه امیدوار کننده بود !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:19  توسط م.ن.ش  | 

سفرنامه اهواز

دو روز برای بازدید از کارخانه فولاد به اهواز سفر کردم . تا حالا هرچی از فولاد می دونستم ٬ محدود به نقشه ها و مدارک بود و در این سفر برای اولین بار واقعیت های یک کارخانه فولاد سازی رو دیدم . راستش در دقایق اول کلا مات و مبهوت بودم و عظمت این تجهیزات منو گرفته بود. البته کارخانه خودمان هم در حال نصبه و تجهیزات رو در اشل واقعی از نزدیک دیده بودم ٬ ولی کوره ای که داره ذوب می کنه ٬ یه چیز دیگه است . راستش تازه فهمیدم که شعله آتش به طرز عجیبی مسخم می کنه و وقتی جلوی کوره قرار می گرفتم ٬ نمی تونستم چشم از مذاب داخلش و شعله هایی که هر از گاهی از دهانه کوره بیرون می آمد بردارم . واقعا هیپنوتیزم شده بودم . اون صدای مهیبی هم که از برخورد قوس با آهن قرضه ایجاد می شه ٬ به معنای واقعی کلمه رعب آور بود . کلا صنعت عجیب و پیچیده ایه . تو این دو روز از دو کارخانه " مجتمع فولاد اهواز " و " گروه ملی فولاد ایران " بازدید کردیم . مجتمع فولاد یک کارخانه عظیم فولاد سازیه که فقط ۶ تا کوره قوس الکتریکی یا همان EAF داره و خطوط ریخته گری billet , Bloom  و slab و سالی دو هزار و پانصد تن ظرفیت تولید فولاد داره و در کنارش واحدهای گندله سازی و سه واحد احیا سنگ آهن وجود داره که واقعا مجموعه عظیمیه و سهم به سزایی در تولید فولاد کشور داره ٬ اما متاسفانه به دلیل مدیریت های ضعیف دولتی و وضعیت اسف بار نگهداری تجهیزات ٬ کل این مجموعه تبدیل به یک کثافت دونی شده که تو کل محوطه فولاد سازی به خاطر گرد و غبار غلیظ حاصل از عملیات ذوب نمی شه نفس کشید و تمام سطح سالن پوشیده از براده آهن و غبار و خاکستره و زوال تدریجی مجموعه رو می شه با چشم دید . برعکسش گروه ملی فولاد بود که نسبت به مجتمع اهواز واحد خیلی کوچکتریه و یک کوره بیشتر نداره و همینطور یک دستگاه ریخته گری و تولید سالیانه ۴۳۰۰۰۰ تن در سال ٬ اما از لحاظ تعمیر و نگهداری تجهیزات بسیار خوب عمل کردن و قابل قیاس با مجتمع اهواز نیست . البته این واحد هم دولتیه ٬ اما سرحال بودن فضای کارخانه نشان از مدیریت کارآمدش داره . در هر صورت خودم که در این بازدید کف بر شده بودم و شاید مشاهداتم از پروسه تولید فولاد خیلی برای عموم جذاب نباشه ولی اگه حوصله کردم ٬ یک پستم رو به شرح این موضوع اختصاص می دم تا علاقمندان به این صنعت مستفیذ بشن !

از طرفی این اولین سفر من به اهواز بود که خاطره خیلی خوبی برام به جا گذاشت . اهواز شهر به نسبت بزرگیه که تقریبا به وسیله رود کارون به دو قسمت تقسیم شده ٬ یک طرف شهر قدیمی و بافت سنتی اهوازه و سمت دیگر محله های تازه ساز و جدید . در یک جمله می تونم بگم که بعد از جنگ به اهواز رسیدگی نشده و رشدی رو که یک مرکز استانی با ابعاد اهواز باید می داشت رو پیدا نکرده . هتل ما هم در کنار رود کارون قرار داشت و پل معروف هلالی که بر روی این رود قرار گرفته و مربوط به زمان رضا شاه می شه قابل دیدن بود . منظره مه گرفته رود کارون با پرنده های دریاییش خیلی جذاب بود و به آدم آرامش می داد . با اینکه ما در هتل ۴ ستاره پارس اقامت داشتیم و میگفتن که این بهترین هتل شهر اهوازه ٬ امکانات و شکل و شمایلش ارتباطی با یک هتل ۴ ستاره نداشت و کلا در ایران ستاره هتل ها رو بر اساس باد شکم تقسیم می کنند ! از طرفی باز هم برای اهواز متاسف شدم که بهترین هتلش باید به اینصورت باشه . از اون جایی که من میل عجیبی برای معاشرت کردن با آدمهای بزرگتر از خودم دارم  و تو شرکت هم بیشتر با رئیسم دنگم تا همکارهام ٬ در این سفر هم با مدیر نصبمون هم اتاق شدم که یکی از با نمک ترین آدمهایی کهه در دنیا وجود داره و خلاصه اوقات خوشی رو باهاش داشتم . جمعا سفر خیلی خوبی بود و هم فال بود و هم تماشا . هم از لحاظ کاری خیلی مفید بودو هم استراحت به موقعی بود . 

در راه برگشت هم از اونجایی که من خیلی خوش شانسم در کنار یک آخوند نشسته بودم . در هنگام بلند شدن هواپیما کل قرآن رو ختم برداشت و ما رو مستفیذ کرد . چون پرواز آخر شب بود ٬ پذیرایی به آبمیوه و یک نارنگی و دو تا شکلات محدود می شد که این پکیج زیبا رو شرکت خوتکا تهیه کرده بود و چون اینشرکت مربوط به استان گرگان می شود ٬ روی جعبه تصویری از یک پسر/دختر بچه چشم بادامی که کلاهش رو با دستهاش گرفته و نگاه ولع آمیزی به محصولات خوتکا اندخته نقش بسته . جناب آخوند با دیدن این تصویر اخمهاش تو هم رفت و نظر من رو راجع به ژاپنی بودن دختر / پسر خوتکایی پرسید . من و مهندس ف سعی کردیم متقاعدش کنیم که این بچه حتما از اهالی گنبده و به خاطر همین چشمهاش بادامیه و شبیه اهالی ژاپونه ! ولی جناب آیت ا... راضی نمی شد و می گفت اگر هم اینطور باشه ٬ ملت رو با این کار دچار شک کردن ! مهندس ف هم که موضوع جدید و با نمکی پیدا کرده بود ٬ اظهار تاسف خودش رو از تشویش اذهان عمومی اعلام کرد ! خلاصه قضیه جدی شد جناب آیت ا... شروع به نوشتن یک نامه در مذمت توهین به آحاد ملت کرد و شاید چیزی حدود یک صفحه A4 مطلب نوشت و در پایان سفر به مهماندار تحویل داد !  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:30  توسط م.ن.ش  |