star academy عنوان یک آکادمی است که کارش پرورش خواننده های جوان و کشف استعدادهاشونه . اصل این آکادمی مال کشور فرانسه است که یک نمونه از اون رو هم عربها در لبنان تأسیس کردند . این آکادمی یک مدرسه شبانه روزی کامله که مکانش در لبنانه و هر سال از کل جوانهای با استعداد کشورهای عرب زبان دنیا ( که در آسیا و آفریقا خلاصه می شن ) که مایل به ورود به این موسسه هستند و معمولا در سنین بین 20 تا 25 سال قرار دارند، امتحانهای مختلفی در کلیه زمینه های موسیقی و رقص به عمل میاره و در آخر 20 نفر رو پذیرش می کنه و طی 5،6 ماه اینها رو مورد آموزش قرار می ده و در پایان این 6 ماه یک نفر به عنوان super star انتخاب می شه . اسپانسر اصلی این برنامه شرکت پپسی هست که کلیه هزینه های این آموزش رو متقبل می شه و این شاگردها موظف می شن که تا یه مدت کلیه قراردادهای موسیقی شان با شرکت پپسی باشه و درصدی از درآمدشون به این شرکت تعلق می گیره . این آکادمی مثل یک خونه بزرگ می مونه که این هنرجوها به مدت 6 ماه در اون قرنطینه هستن و حق خروج از اون رو ندارند و کلیه اوقاتشون در اون می گذره و کاملا تحت آموزش هستند . این خونه تمام امکانات تفریحی و ورزشی و آموزشی رو به طور کامل داره و در تمام زوایای این خونه دوربین نصبه و همینطور تمام هنرجوها گیرنده هایی بهشون نصبه که صداشون رو پخش می کنه و کانالی به همان نام star academy که زیر مجموعه کانال ماهواره ای عرب زبان LBC است ، بطور 24 ساعته و مستقیم زندگی و تعلیمات این افراد رو پخش می کنه . این هنرجوها کلاسهای مختلف از قبیل سلفژ ، آواز ، آموزش پیانو ، زبان فرانسه و رقص و ... و در کنارش ورزشهای روزانه و رژیم غذایی و به مد بودن تیپ و لباس و ... رو در برنامه روزانه شان دارن و به طور خلاصه می شه گفت ، آموزش می بینن که یک خواننده موفق باشن و در آینده بتونن برای کمپانی سوددهی داشته باشن . از طرف دیگه با پخش مستقیم و لحظه به لحظه زندگی ای هنرجوها ، اینها رو عادت می دن به اینکه به عنوان یک celebrity در آینده همیشه در معرض دید و قضاوت جامعه و حتی دنیا هستن و به این شیوه زندگی خو بگیرن . این آکادمی یک سالن هم برای اجرا داره که هر جمعه یک کنسرت رو برگزار می کنه که از خواننده های معروف دعوت می کنن که به همراه هنرجوهای آکادمی برنامه اجرا کنن و این اجراها میزانی می شه برای سنجش درجه پیشرفت آکادمی و همچنین نمایش توانایی هنرجوها در اجرای زنده و در حضور تماشاچی . یعنی کسی که سوپر استار می شه ، قبل از بیرون اومدن اولین کاستش حداقل 24 کنسرت زنده برگزار کرده و مسلما برای یک خواننده مبتدی ، رقم بالاییه . جالبه که این برنامه رو خبرگزاری های معروفی مثل bbcو cnn هم پوشش می دن و گاهی اوقات از جنبه های سیاسی هم اهمیت پیدا می کنه . برای مثال super starدوره قبل ، یک دختر عراقی بود که تبلیغات زیادی ضد جنگ و آشفتگی های عراق و شکوفا شدن استعداد جوان ها در این مملکت انجام شد . یا امسال که یکی از هنرجوها اهل فلسطینه و در صورت بدست آوردن مقام ، می تونه تبلیغات زیادی برای کشورش داشته باشه . هر سه شنبه هم یک امتحان داخلی برگزار می شه که در اون سه نفر که ضعیف عمل کردن و پیشرفت خوبی نداشته اند ، کاندید اخراج از آکادمی میشن و در روز جمعه ، یک نفر بر اساس رای مردم و یک نفر بر اساس رای همکلاسیهاش به آکادمی بر می گرده و نفر سوم از آکادمی اخراج می شه و در نتیجه هر هفته ، یک نفر از اعضای این موسسه کم و این میدان رقابتی می شه برای کسانی که باقی مانده اند . البته هنرجوهای پر کار هم بر اساس تصمیم مدیر آکادمی جایزه های نقدی و سفر به کشورهای اروپایی و ... دریافت می کنن که در نوع خودش کم نظیره . من حیث المجموع ، از جنبه سرگرمی و فانتزی برنامه که بگذریم ، به فکر اقتصادی و سرمایه گذاری پر سود سرمایه گذاران آکادمی که شرکت پپسی و شبکه LBC باشن می رسیم که با یک سرمایه گذاری 6 ماهه ، سود هنگفتی رو تا سالها به حسابش واریز می کنه .
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:23  توسط م.ن.ش
|
کار ٬ کار همسایه هاست !
از وقتی پدربزرگم در سال ۶۸ فوت کرد و مادربزرگه مجبور شد برای اینکه به عمه ام نزدیکتر باشه ٬ محل قدیمیش ٬ میرداماد ٬ رو ترک کنه و بیاد محله جدید " چیذر " ٬ کلا نظرش نسبت به همسایه ها تغییر کرد . مادربزرگه ٬ رو خیابان میرداماد تعصب خاصی داشت و اعتقاد داشت که این خیابان مهد تمدن ایرانه و کلیه دانشمندها و فلاسفه و ... در این خیابان ساکن هستند و از معاشرت و جوار با این انسانها احساس غرور می کرد . ولی وقتی مجبور شد بیاد به محله " چیذر " ٬ با اینکه محله جدید ٬ جزء شمیرانات بود و نسبت به میرداماد ٬ اصطلاحا " بالا شهرتر " بود ٬ هیچ حس خوبی نسبت بهش نداشت و اعتقاد داشت که اینجا ٬ چون قبلا به صورت یک ده بوده ٬ اهالیش هنوز هم داهاتی هستند و خلاصه از فرهنگ لازم جهت شهرنشینی برخوردار نیستند ٬ به همین علت همیشه آدرس خونه اش را به جای چیذر ٬ به نام یک خیابان بالاتر و در نتیجه " فرمانیه " می داد . منهم که در دوران کودکی و جهالت متوجه دلیل این قضیه نمی شدم ٬ چند بار سعی کردم بهش ثابت کنم که منزلش جزء محله چیذر محسوب می شه ٬ ولی برای بار آخر بهم تذکر داد که اینجا " فرمانیه " است ! ( ترجمه به زبان ساده : دیگه دهنت رو ببند ! ) . یکی از تبعات این طرز تفکر این بود که مادربزرگه ٬ همیشه یک خصومت پنهان با همسایه ها داشت . مادربزرگه اعتقاد داشت که از بد روزگار بین یک مشت آدم تازه به دوران رسیده افتاده که گوسفندهاشون رو فروختن و با پولش در یکی از داهات های قدیمی تهران ٬ خونه خریدن و شدن بالاشهری ! بدبخت ها هر پیشنهادی که جهت بهبود اوضاع آپارتمان می دادن ٬ از نظر مادربزرگه ٬ بی سلیقگی محض محسوب می شد و می گفت که از تازه به دوران رسیدگیشون سرچشمه می گیره . مثلا یادمه اگر کسی جرات می کرد و راجع به گلکاری باغچه نظر می داد ٬ مادربزرگه آنچنان از تجربیاتش در کاشت و پرورش گلهای خارجی تعریف می کرد که ٬ همسایه ها مطمئن می شدن مادربزرگ من متولد هلنده !! غافل از اینکه مادربزرگه اصالتا شمالیه و رگ و ریشه اش مربوط به رشت می شه !! البته همین شمالی بودن هم خودش مزید بر علت بود که اگه این داهاتیها ٬ باغهای پدر منو در رشت دیده بودن ٬ الان درباره گل و درخت نظر نمی دادن و باغچه رو به گه عظمی نمی کشیدن !! خلاصه سرتون رو درد نیارم که با بالا رفتن سن مادربزرگه این بدبینی وسعت پیدا کرد و شک و سوءتفاهمات مختلف هم چاشنیش شد و الان طوری شده که اگه جورابش هم گم بشه ٬ میگه : کار ٬ کار همسایه هاست !! برای مثال چند وقت پیش به همسایه بغلی شکش برده بود که ٬ خانم ب می خواد کارگر بنگلادشی منو از چنگم دربیاره !! از ترس این موضوع ٬ نمی ذاشت که ثریا ( کارگر بنگلادشی ) تراس بشوره ٬ چون پنجره همسایه بغلی به تراس ما باز می شه و می ترسید که همسایه در حین تراس شستن ٬ مخ ثریا رو بزنه ! چند هفته پیش هم برق آپارتمان ما اتصالی کرده بود و من وقتی از سفر برگشتم ٬ دیدم نصف خونه ٬ خاموشه . مادربزرگه اعتقاد داشت ٬ تو چند روزی که خودش هم سفر بوده ٬ همسایه ها آمدن و این خرابکاری رو ترتیب دادن ٬ حالا خدا رو شکر که فرداش برقکار اومد و اتصالی چراغ سقفی رو جلوی چشم خودش رفع کرد ٬ وگرنه فکر کنم کار به کلانتری می کشید !
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:31  توسط م.ن.ش
|
امروز تولدمه ! ۲۷ سالم تموم شد و وارد ۲۸ سالگی شدم !!! باور کنید نمی تونم هضمش کنم . دهه ۲۰ ٬ نیمه اولش خیلی لذت بخشه و کند می گذره ٬ ولی نیمه دومش می افته تو سراشیبی و عین برق و باد می گذره . آدم باورش نمی شه که داره به ۳۰ سالگی نزدیک می شه . البته ۳۰ سال ٬ سن زیادی نیست ٬ اما آدم احساس می کنه دوران خوش خوشک و بیخیالیش داره تموم می شه . همه چیز یه رنگ دیگه می شه ! تا حدودی ترسناک !!
دوستان و اقوام ٬ لطف کردن و تا حالا سه تا کیک تولد برام گذاشتن . یعنی تا حالا سه تا گروه مختلف برام تولد گرفتن . شاید این یادبودها بهترین هدایایی باشه که آدم دریافت می کنه و از تعداد کسانی که به یادت هستند می فهمی که چقدر دوستهای خوب و انسانهای ارزشمند تو زندگیت داری که شاید معنای بخش بزرگی از زندگی ٬ همین آدمها باشن . از دیشب هم کلی sms تبریک دریافت کردم و خلاصه حسابی کیفورم !! ولی نمی دونم چرا باز هم تولد های دوران دبستان چیز دیگه ای بودن . واقعا چه شور و هیجانی داشتیم ٬ با اینکه شاید هدایا و مراسمی که برگزار می شد ٬ نسبت به این دوره خیلی محدودتر بودن . فکر کنم دلیلش رو بدانم :
اون موقع ٬ روز تولد ٬ فقط به فکر تولدت و جشنی که برات برگزار می شد و هدایایی که دریافت می کردی بودی ٬ فقط همین . ولی امرزو در کنار این تبریک ها و هدایا ٬ فکر کار و آینده و خونه و ماشین و قرارداد سال ۸۷ و ... هستی . این فکرهای لعنتی ٬ لذت همه چیز رو کمرنگ می کنن .
ولی امروز سعی می کنم برای چند ساعت هم که شده ٬ به این موضوعات فکر نکنم و فقط به محبت کسانی که به یادم بودن ٬ جواب بدم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:59  توسط م.ن.ش
|
دیروز اولین ماموریت به سایت در سال ۸۷ انجام شد .
م.ن.ش : سلام آقای مهندس الف ٬ سال نوی شما مبارک .
مهندس الف : سلاااااااااااااااااااااام مهندس ٬ سال نوی تو هم مبارک ! ان شا... سال خوبی داشته باشی .
دستم رو می برم جلو برای دست دادن ٬ ولی مهندس الف میاد جلوتر و این یعنی اینکه باید ماچ و بوسه کنیم و دو تا ماچ آبدار رد و بدل می شه !
م.ن.ش : سلام مهندس ... ٬ سال نو مبارک
مهندس ... : به به به ! مهندس م.ن.ش ! رسیدن به خیر ...
تا میام به خودم بجنبم ٬ دو تا ماچ دیگه .
..................................
و این داستان تا ظهر ادامه پیدا می کنه . هر چی سعی می کنم از این ماچ و بوسه های عیدی فرار کنم نمی شه ! اگر هم خیلی دور می ایستادم و اجتناب خودم رو از این امر جذاب اعلام می کردم ٬ طرف می گفت : مهندس ماچ نمی دی !!!!؟؟؟؟
ای بابا ٬ عجب بدبختی ایه ها ! درسته که این دیده بوسی ها نشونه صمیمیت و دوستی بیشتره ٬ ولی خداییش ماچ کردن یه آدم ریشوتر از خودت با کلاه ایمنی و عینک نمی دونین چه کار طاقت فرساییه ! جالب ترش اینه که هنوز این فوران احساسات تمام نشده ٬ همچین عین سگ و گربه می افتن به جون هم که انگار با هم پدرکشتگی دارن !
- به یک نکته ای که توجه کردم ٬ اینه که تو سایت ٬ پرسنل به دو دسته از آدمها و حرفهاشون خیلی توجه نشونن می دن و حتی اگه بی نمک ترین جوک دنیا رو هم تعریف کنن ٬ از خنده روده بر می شن :
۱- آقایون مدیران
۲- متخصصین خارجی
تو جلسه وقتی مدیر عاملمون جهت انبساط خاطر کارمندان یه جمله نغز می گه ٬ بقیه آنچنان از ته دل می خندن ٬ انگار که رفتن سیرک ! و واقعا هم این خنده های تصنعی بسی کارسازه ! تو سایت هم همیشه یک عده رو میبینی که دور یه خارجی جمع شدن و با لهجه های متنوع ٬ اعم از ترکی ٬ اصفهانی ٬ لری و شمالی و ... دارن زور می زنن که انگلیسی صحبت کنن و هر در و گهری هم که از دهان خارجیه بیرون میاد ٬ حکم شکر رو داره و با اینکه نصفشون اصلا متوجه نشدن ٬ از خنده ریسه می رن ! اگر هم یارو داره درباره یه مساله فنی صحبت می کنه ٬ آنچنان با سر حرفش رو تأیید می کنن و بهش لبخند ملاحت می زنن ٬ انگار که دارن با اینشتین صحبت می کنن . بعدش هم حرفهای یارو رو برای همدیگه توضیح می دن و از کشف جدیدشون لذت می برن . بعد از چند وقت گندش درمیاد که خارجیه تر زده و کلا اشتباه می کرده . در اینجا همه می گن ٬ ما که همون روز گفتیم !!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:25  توسط م.ن.ش
|
یکی از برنامه هایی که تو عید خیلی بهم حال داد ٬ سفر به جزیره " هنگام " بود . جزیره هنگام با مساحتی در حدود ۵۰ کیلومتر مربع در قسمت جنوبی جزیره قشم قرار گرفته . برای رفتن به هنگام ٬ اول رفتیم قشم و از اونجا با ماشین حدود ۴۵ کیلومتر رانندگی کردیم تا به بندر " کندالو " که یکی از بنادر قشم است رسیدیم . " هنگام " دقیقا مقابل " کندالو " واقع شده که با چشم می شه اون رو دید و با قایق چیزی حدود ۱۰ دقیقه فاصله داره . سواحل هنگام زیبا و باورنکردنی هستند . بستر دریا به صورت مرجانی است که باعث زلالی آب می شه و از توی قایق به راحتی می تونی کف درنیا رو ببینی . تنوع ماهی ها در این قسمت خیلی زیاده و دلقک ماهی های رنگی بی نظیر هستن . وقتی برای شنا تو آب رفته بودیم ماهی ها یی که روی آب می پرن ٬ بصورت دسته های مثلا ۵۰۰ تایی از روی سر و شانه ات می پریدن و واقعا باور نمی کردی که این چیزها در واقعیت اتفاق می افته ! ساحل هنگام بصورت شنی و کرم رنگ هست که روی اون ماسه های سرمه ای رنگ و براقی پاشیده شده . در فاصله چند کیلومتری از جزیره ٬ منطقه ای بود که دلفین ها شنا می کردند و همه قایق ها در این قسمت توقف و موتورهاشون رو خاموش می کردن که بتونی شنا کردن دلفین ها رو ببینی . هر از گاهی هم روی سطح آب لاکپشت های بزرگ و کوچکی رو می دیدی که که با شنیدن صدای موتور قایق ها می رفتن زیر آب . البته می گن اطراف جزیره کوسه هم وجود داره که یکی از درآمدهای اهالی جزیره هم شکار کوسه است . گونه های مختلف صدف و گوش ماهی و همینطور خرچنگهایی که لای صخره ها می لولیدن ٬ خیلی دیدنی بود . خود جزیره هم جمعیت کمی اهالی بومی داره که زندگشیون از راه صیادی می گذره و ما به دلیل کمبود وقت نتونستیم تو خود جزیره توقف کنیم . ولی به جرأت می گم که شنا کردن تو سواحل هنگام و زیر آفتاب گرم جنوب ٬ یکی از بهترین لذت هایی بود که تا حالا تجربه کرده بودم . در پایان سفر هم افسوس می خوردم به این همه نعمت و امکاناتی که در ایران وجود داره و هر کدام از این اینها چه درآمدی رو می تونن متوجه مملکت کنن و اونوقت این وضعیت ای جزایره ...
یه سری عکس هم گرفتم که هنوز موفق نشدم آپلودشون کنم
با تمام راهنماییهایی که بر و بکث کردن ٬ نمی دونم چرا باز هم نمی شه ٬ منتظر یاری سبزتان هستم !
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:1  توسط م.ن.ش
|
چشمهام یه نمه می سوزه .دیشب ساعت ۱۱ از بندرعباس پریدم و ساعت ۳ خونه بودم ٬ در رو که باز کردم و چراغ تو راهرو رو زدم ٬ دیدم روشن نمی شه . چراغ توالت ها و اتاق خواب هم به همین منوال بودن ٬ در تعجب و حیرت بودم که چطور کل لامپ ها با هم دست به یکی کردن و مرخص شدن که مادربزرگه از خواب بیدار شد و پس از خوشامدگویی بهم اطلاع داد که چند روزیه که روشنایی این قسمت از خونه تعطیله ! کارد می زدی خونم در نمی آمد . رفتم سراغ جعبه فیوزها و دیدم یکیشون پایینه ٬ سعی کردم برش گردونم به حالت اولیه که با جرقه مهیبی مواجه شدم و فهمیدم یه جا اتصالی داده ٬ خلاصه بیخیال شدم و حل قضیه رو به امروز موکول کردم . اینهم از ورود شکوهمند ما ! تو همون تاریکی یه دست به آبی رفتم و شیرجه زدم تو تختخواب . ساعت ۷ هم بیدار شدم و اومدم سر کار و فعلا در حال وفق دادن با محیط هستم و سیستمم یه مقدار هنگه . البته از فکر فیوز سوخته بیرون نمیام و با توجه به اینکه شب کلی کار تو خونه دارم و اگه برق درست نشه ٬ به خنسی می خورم ٬ می خوام ساعت ۴.۵ برم دنبال برقکار ٬ بلکه بتونم یه حرکتی انجام بدم . جالب تر اینکه ٬ صبح در حالی که از بی خوابی و کسالت به حال مرگ بودم و فقط سعی داشتم سریعتر آماده بشم ٬ مادربزرگه اومده در اتاقم و می گه : "برات کشمش پلو گرم کردم ٬ می خوری ؟ " !!!!!!!!!!!!!!!! . فکر کنم همراه با فیوز خونه ٬ مال مادربزرگه هم تعطیل شده ! شرکت هم خیلی خبری نیست و آقایون روسا هنوز سر کار نیومدن و داشتم با خودم فکر می کردم که ای کاش خودشیرینی نمی کردم و منهم تا شنبه می موندم ! جاتون خالی ٬ این چند روز آخر خیلی خوش گذشت و خستگی مهمون داری از تنم به در رفت . عده ای از احباب و یاران از سفرهای نوروزی برگشته بودن و خلاصه سرمون گرم بود . البته سرمون یه مقدار زیادی گرم شده بود و پریشب که دو تا منبر ( مهمونی ) رو پشت سر هم رفتم و در هر دو منبر هم مقادیر زیادی اشربه های گوناگون و بعضا ناهمگون رو با هم صرف کردم ٬ دچار سوء هاضمه و تلون مزاج شدم و خلاصه مجبور شدم در رفتارهای معاشرتیم ٬ تجدید نظر کنم !
راستی هواپیمایی ماهان که دیشب باهاش پریدم ٬ نسبت به خطوط دیگه خیلی منظم تر و روبراه تر بود و ابتکار جالبی که به خرج داده بود ٬ این بود که در قسمت جلوی هواپیما دوربینی نصب کرده بودن و مسافرین می تونستن از طریق مانیتورهای داخل هواپیما ٬ لحظات take off و landing رو بصورت زنده مشاهده کنن . حالا مجسم کنین که لحظه سقوط رو هم بتونین به صورت زنده تماشا کنین !!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:44  توسط م.ن.ش
|
هیچوقت فکر نمی کردم از اینکه شارژر موبایلم گم بشه ٬ تا این حد ناراحت بشم ! موبایل لعنتی هم شارژش کاملا تمام شده و تا لحظاتی دیگه عمرش رو می ده به شما . حالا خوبیش اینه که الان طرفهای ۱ شبه و خیلی احتیاجی بهش ندارم ٬ ولی فکر اینکه فردا باید برم و یه پول مفتی بابت خرید شارژر بدم ٬ اعصابم رو می ریزه به هم . اما فکر کنم گم شدن شارژر بهانه باشه ٬ کلا یه مقدار عصبی و بی حوصله هستم .
تقریبا یک ساعت پیش خالم اینا رفتن . نمی دونم بهشون خوش گذشت یا نه ٬ ولی در هر صورت گذشت ٬ منهم با تمام علاقه و اشیاقی که برای پذیرایی از مهمون و دور هم بودن دارم ٬ به این نتیجه رسیدم که تو ترافیک و هوای گرم و بدون ماشین ٬ پذیرایی از مهمون کار سخت و طاقت فرساییه و اصلا مناسب یه آدم جوشی و استرسی مثل من نیست . واقعا چرا خوشحال بودن دیگران ٬ برام اینقدر مهمه ؟
راستش بعد از چند هفته دویدن و مقدمات شب عید رو فراهم کردن ٬ به یک پوچی رسیدم . با خودم فکر می کنم که چی ؟ اینهمه پول خرج کردم که چی بشه ؟ اینهمه دویدن و خرید کردن و پول تو چاه ریختن برای چی ؟ برای اینکه الان بی حوصله و افسرده بشینم پشت کامپیوتر و این پست بی حال رو بنویسم و بعدش هم بشینم به هزار و صد تا سوال بی جوابی که تو ذهنم وجود داره ٬ فکر کنم ؟ کاش به جای اینهمه خرج مزخرف ٬ پولها رو بابت یه مسافرت باحال خرج می کردم ! ولی خانواده ام چی ؟ اصلا با کی می رفتم سفر ؟ تنها ؟ گاهی اوقات همه کوچه ها بن بست می شن . هر جا سر می زنی ٬ به هیچ نتیجه ای نمی رسی . از فردا چی کار کنم ؟ وقتی برگشتم تهران چی ؟ دوباره روز از نو و روزی از نو ؟ دوباره همون کار تکراری و کسل کننده ؟ دوباره همون کاسه چه کنم ؟ همون غصه ای تنهایی ؟ امروز کجا برم و فردا چی کار کنم ؟ آخر هفته رو خونه کی باشم و جمعه شب رو کجا برم ؟ ااااااااااااااااه ه ه ه ه ه... حالم از همشون به هم می خوره . دلم برای روانپزشکم تنگ شده ٬ اینجور مواقع خوب به نق نق هام گوش می داد ٬ ولی اون هم این اواخر قاطی کرده بود ٬ زنیکه ول کرد و رفت ! نه از اون هم بدم میاد ٬ حوصله اون رو هم ندارم ٬ اون هم اگه بود ٬ هفته ای ۲۰ هزار تومان بی زبان رو می ریختم تو حلقومش که بشینه جلوم سیگار بکشه و قهوه بخوره ٬ برای هزارمین بار یه سوال پوسیده و نخ نما ٬ راجع به کودکیم رو ازم بپرسه . نه ٬ حالم ازش به هم می خوره .
چه حال گهی دارم ! چقدر این روزها قهوه درست کردم ! انگار که تو کافی شاپ کار می کردم ٬ چقدر ذهنم دور برنامه ریزی چرخید ٬ چقدر فکر کردم که صبح کجا بریم و شب کجا ٬ چقدر تو این شلوغی دنبال آژانس و دربست دویدم ٬ چقدر به خاطر اینکه گارسن غذا رو دیر آورد حرص خوردم ٬ چقدر به خاطر شرجی هوا و گرم شدن مهمانها عصبی شدم و خودم دو برابر عرق ریختم ٬ واقعا خسته ام ٬ دیگه انرژی برام نمونده ٬ دیگه مطمئنم که مازوخیسم دارم . دیروز داشتم به بهروز می گفتم که از زندگی سوسولی بدم میاد ٬ من زیادی خوش می گذرونم ٬ باید برگردم بندرعباس و یه مقدار طعم زندگی واقعی رو بچشم ٬ اون هم بهم گفت که خودآزاری دارم !
کاش یکی بود که تو این چند روز باقی مونده تعطیلات یه حالی بهم میداد و ساپورتم میکرد ٬ خیلی خسته ام .
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:1  توسط م.ن.ش
|
این هم اولین پست سال ۸۷ ! این تاریخ هنوز یه مقدار برام غریبه است ٬ ۸۷ ؟
امروز ۴ ام فروردینه . روزها به طرز عجیبی زود می گذره ٬ حالا نمی گم خوش می گذره یا بد ٬ ولی خیلی سریع می گذره ٬ طوری که در طول شبانه روز وقت کم میارم . مخصوصا که امروز خاله و دختر خاله و شوهرش هم میان بندر و یه مقدار هم درگیر این قضیه هستم . وسواس عجیبی برای برنامه ریزی گرفتم و دلم می خواد بهشون خوش بگذره ٬ ولی از دیشب که رفتم بیرون و خیابانها را دیدم دچار اضطراب شدیدی شدم ٬ چون چنین ترافیکی رو در تهران هم تجربه نکرده بودم و جمعیت عظیمی به بندرعباس هجوم آورده و از زور شلوغی نمی شه پا تو خیابانها گذاشت . بازارها که دارن می ترکن و وقتی میای تو خیابان ٬ جد و آبادت میاد جلو چشمهات تا یک ماشین پیدا کنی . نه دربست و نه خطی ٬ هیچ ماشینی وجود نداره و دمار از روزگار آدم درمیاد تا به خونه می رسه ٬ حالا همه اش تو فکرم که بدون ماشین ٬ مهمونها م رو چطوری بیرون ببرم و تو این هوای گرم و دم کرده چطوری کنار خیابان معطل نشن ؟ راستش فک و فامیلهای من هم یه مقدار شپششون منیژه خانمه و خیلی اهل بی خیالی طی کردن نیستن و منهم اصلا دلم نمی خواد که تو اولین سفر دختر خاله ام با همسرش بهشون بد بگذره . می دونم که کلا یه ذره زیادی سخت می گیرم ٬ ولی خوب چی کار کنم ؟ یه چیزهایی هم که کلا رو اعصابمه ٬ مثل همسایه طبقه اولی که داره در اطاقهاش رو عوض می کنه و خلاصه یه در کهنه رو گذاشته وسط راهرو و کرده عین خونه قمر خانم ٬ هر چی هم که به باباهه می گیم برو بهشون تذکر بده که ما مهمون داریم و این در لکنتی رو از تو راهرو بردارن ٬ به خرجش نمی ره . کلا فهمیدم که تو خانواده ما فقط من هستم که در مورد مسایل دنیوی یه مقدار زیادی جوش می زنم و مادر و پدرم کلا راه دراویش رو پیش گرفتن !!!! این شهر لعنتی هم اینقدر گرم شده که خدا می دونه ٬ دم غروب که عین سونا بخار می شه و مجموعا انگار که یک دم کنی رو کل شهر گذاشتن و فکر کنم تا ۱۳ هممون تبدیل به یک کته شفته بشیم ! حالا فکرش رو بکنین که تو چنین هوای وحشتناکی ٬ چه جمعیتی برا مسافرت اومدن اینجا و غریب به اکثریت هم در چادر زندگی می کنن . منظره جالبیه ! تمام پیاده روها و پارک ها مخصوصا جاهایی که به آب و دستشویی نزدیک تره ٬ کیپ به کیپ هم چادر زدن و ملت تو دست و پای هم وول می خورن . از کنارشون که رد می شی ٬ یکی داره رو پیک نیکی ماهی سرخ می کنه ٬ اون یکی سالاد شیرازی درست می کنه ٬ یکی بچه رو سرپا گرفته ٬ اون یکی رو سر شوهرش آب می ریزه و ... یه چیزی میگم و یه چیزی می شنوین ٬ البته این صحنه های محیرالعقول رو بیشتر در شبها می بینید ٬ چون در طول روز کل این جمعیت در بازارهای قشم ٬ حضور به هم می رسانند و بنجل های قشمی رو با اسکناس های خودشون ٬ رونق می دن . وقتی از این دیدن این صحنه ها و این شیوه مسافرت کردن ملت انتقاد می کنم ٬ پدرم با لحن سرزنش آمیزی بهم تذکر می ده که : مردم بدبخت کل طول سال رو تو آپارتمان های قوطی کبریت با ۶ تا بچه زندگی می کنن و تو این ایام عید دلخوشیشون اینه که برن یه شهر دیگه و یه هوایی عوض کنند و استطاعت مالیشون هم نمی رسه که هتل برن و همین براشون بزرگترین تفریحه ! حالا جالبه که بابای من تو کل عمرش حتی یک جمعه هم ما رو پیک نیک نبرده و همیشه از شلوغی و تو مگس و هوای گرم نشستن بیزار بوده !
حالا امیدوارم بتونم از مهمونهام خوب پذیرایی کنم و بهشون خوش بگذره .
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 14:26  توسط م.ن.ش
|