آدمها تحت چه شرایطی یه دفعه تغییر می کنن ؟ فشارهای عصبی ؟ مسایل مالی ؟ حصول قدرت ؟ ... یه رفیقی دارم که دو سالی هست با هم آشنا شدیم . در اصل خانمش جز دوستان من بود و بعد از ازدواج با شوهرش هم صمیمی شدیم . یه مدت خیلی با هم دنگ بودیم . هفته ای چند بار همدیگر رو می دیدیم و کلا خیلی به هم حال میکردیم و به واسطه صمیمیتی هم که من با زنش داشتم ٬ رابطه مان محکمتر بود . روحیاتمون به هم می خورد و کلا بچه دوست داشتنی ای بود . به نسبت آدم آرومی بود و خیلی مهربان . بعد از یک سالی که از ازدواجشون می گذشت ٬ کم کم تغییر کرد ٬ البته من به واسطه ارتباط نزدیکی که باهاش داشتم ٬ این تغییر رو بیشتر از همه احساس میکردم . رفتارهاش یه جورایی عصبی شده بود و زود از کوره در می رفت و غر غرو و ایراد گیر شده بود . احساس میکردم که با زنش هم یکسره بگو مگو دارن . اوایلش قضیه رو خیلی جدی نمی گرفتم و با خودم می گفتم حتما مقطعیه و می گذره ٬ ولی بعد از یک مدت برای خودم هم غیر قابل تحمل شده بود . در عرض چند ماه ٬ ۳ ٬ ۴ بار تو خیابون با مردم کتک کاریش شده بود و وقتی نبود که پشت فرمان بشینه و با مردم دعوا نکنه . چون با هم ندار بودیم ٬ با من هم شروع کرد به برخورد پیدا کردن و یه جورایی رو اعصاب منهم می رفت . بعد از تعطیلات عید بود که دیگه دیدم از معاشرت با این آدم دارم افسرده می شم و هر بار که همدیگه رو می بینیم تا ساعتها فکرم رو مشغول میکنه و با خودم درگیری پیدا می کنم در نتیجه تصمیم گرفتم معاشرتم رو باهاش کم کنم . احساس کردم که شخصیت واقعیش رو داره نشان می ده و شاید تو این یک سال درست نشناخته بودمش و این اون رفیقی نیست که من بتونم باهاش حال کنم . از طرفی هم چون قبلا سابقه ضربه خوردن از این دست رابطه ها رو داشتم ٬ اصلا حوصله مدارا کردن و داغان کردن خودم رو نداشتم و به همین دلیل به سرعت رابطه ام رو کم کردم ٬ طوریکه اوایل از دستم دلخور می شدن و بهم انگ بی معرفتی و این جور چیزها رو می چسبوندن ٬ ولی بعد از مدتی به خاطر مشغله زیاد اونها هم خیلی پی اش رو نگرفتن و در نتیجه دیدارهای ما به دو هفته ای یک بار کاهش پیدا کرد . این داستان به همین منوال پیش می رفت ٬ تا اینکه در عرض هفته گذشته بنا به دلایلی چند دفعه همدیگه رو دیدیم . احساس کردم که نسبت به گذشته باز هم عصبی تر شده و شاید کلمه قلدر ٬ بهتر از عصبی باشه . رفتارش تقریبا غیر قابل تحمل به نظر میاد و مخصوصا موقع رانندگی باعث خطر و دردسره . اصلا حق تقدم حالیش نمی شه و وقتی هم که بهش اعتراض می کنن ٬ به مردم فحش و فضیحت می ده و فکر کنم تا چند وقت دیگه بابت این موضوع اتفاقات بدی براش بیفته .
نشستم به دلایل این تغییر رفتار فکر کردم . اولش برام مسجل بود که شخصیت واقعیش اینه ٬ ولی یه لحظه با خودم احتمال دادم که شاید مشکلی داشته باشه . شاید فشار مالی زیادی روش باشه . شاید یه سری اختلافات خانوادگی باعث این حرکات عصبی شده . یه احتمال منفی هم وجود داشت . جدیدا پستش بالاتر رفته و یه جورایی مدیریتی شده ٬ شاید خودش رو گم کرده که اینطور در برابر همه حق به جانب شده . با خودم فکر کردم ٬ من به عنوان یک دوست ٬ وظیفه ام چیه ؟ اینکه کنار کشیدم کار درستی بود ؟ جوابش مشخصه : برای خودم آره ٬ ولی برای اون شاید آره و شاید هم نه ! گفتم با زنش صحبت کنم ٬ دیدم فایده نداره ٬ چون زنش به دلیل علاقه و تعصب زیادی که روش داره ٬ ناراحت می شه و جبهه گیری میکنه . پس تنها راهی که می مونه ٬ اینه که با خودش صحبت کنم . ولی نمی دونم بپذیره یا نه . اصلا نمی دونم تا کسی از آدم کمک نخواسته درسته که بهش کمک کنیم یا نه ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:25  توسط م.ن.ش
|
چهارشنبه گذشته روز سختی بود . بعد از یک ماه کش و قوس و فرار از تصمیم گیری ٬ باید تکلیف خودم رو روشن می کردم و تصمیم می گرفتم که می خوام امروز برم بندرعباس و با فولاد هرمزگان قرارداد امضا کنم یا نه ؟ تو این مدت نمی دونم با چند نفر مشورت کردم ٬ نمی دونم نظر چند نفر رو پرسیدم ٬ نمی دونم چقدر تجزیه و تحلیل کردم . ولی یه چیزی رو می دونم و اون هم این که ٬ هر جور می خواستم به این ماجرا نگاه کنم ٬ یه جای قضیه می لنگید . اون موقع یا نمی فهمیدم کجاشه یا نمی خواستم که بفهمم ٬ ولی بالاخره و با تمام ترسی که داشتم با خودم روراست شدم : " من از بندرعباس بدم میاد" بیست سال تو این شهر زندگی کردم و عین بست سال با تنفر بود . سال آخری که اومدم تهران تقریبا فرار کردم . روحیه ام له و لورده و داغون بود . چرا باید دوباره برگردم ؟ چرا باید دوباره به مدت نامعلومی با نفرت زندگی کنم ؟ مگه من چند سال عمر می کنم ؟ از کجا معلوم که فردا دیگه تو این دنیا نباشم . پس برای چی می خوام برگردم ؟ برای پول ؟ شغل بهتر ؟ وقتی از لحاظ روحی داغون بشم ٬ پول و کار به چه دردم می خوره ؟ منکه یه بار تجربه اش رو داشتم ٬ پس چرا باید دوباره تکرارش کنم ؟ این سهمیه رو بذار برای اونهایی که تجربه نکردن . شاید براشون مفید باشه . ولی برای من نه . بذار بگن سوسولم ٬ بذار دو روز دیگه همه شماتم کنن ٬ بذار بگن ترسوام ٬ بذار بگن بزرگترین فرصت دنیا رو از دست دادی . مهم اینه که خودم راضی باشم . شاید هم بعدا پشیمان بشم ٬ ولی اگر هم می رفتم هیچ تضمینی برای پشیمون شدن وجود نداشت . یه سری توجیه هم به غیر از مسایل روحی دارم که نتیجه یکی ٬ دو ماه بررسی کردنمه . در هر صورت کفه به این ور سنگینی کرد و موندم . راستش خیلی خوشحالم . یه جورایی آزاد شدم . از فکر رفتن داشتم دق می کردم ٬ ولی نمی دونم چرا می خواستم برم ؟ نمی دونم آدم چرا گاهی اوقات یه شرایطی رو برای خودش درست می کنه که فقط حکم عذاب رو داره . شاید به خاطر یه آینده نامشخص . یادم میاد خیلی سال پیش در کتاب " جزیره " خوندم که یک زن بومی سیاهپوست به سفیدها می گه : شماها همیشه به خاطر فردا ٬ امروز رو از دست می دین و به همین خاطر هیچوقت از زندگیتون لذت نمی برین !
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:30  توسط م.ن.ش
|
هفته پیش بهمون خبر دادن که در گزینش شرکت فولاد قبول شدین و فلان روز جهت انجام معاینه های پزشکی بیاین بندر عباس . ما هم ۶۰ هزار تومان دیگه بابت بلیط هواپیما سلفیدیم و با هزار دوز و کلک از شرکت مرخصی گرفتیم و رفتیم بندر . چون باید برای ساعت ۸ صبح ناشتا می بودم ٬ با شکم خالی سوار هواپیما شدم و اولین دفعه بود که دلم برای یه لقمه از اون ساندویچ کوفت گرفته هواپیمایی لک زده بود . خلاصه شب هم از خوردن دستپخت کم نظیر مامان جان محروم شدیم و صبح روز بعد راهی مکان مقرر گشتیم . کلی هم به خودمون رسیدگی کردیم و با عرض معذرت ٬ حتی تو خشتکمون رو هم عطر و ادکلن زدیم که اگه یه وقت خواستن از سلامت ناموسمون با خبر بشن ٬ آزردگی خاطر پیش نیاد
.
یه ۳۰ نفری می شدیم که پرونده به دست پشت در منتظر بودیم و هر کس سعی می کرد اطالاعاتش رو در مورد آزمایشات مختلف در اختیار بقیه بگذاره . بالاخره راهی آزمایشگاه شدیم و بعد از دادن خون و گلاب به روتون نمونه ادرار ٬ نوبت نوار قلب شد . ما که همچی یه خرده زرنگ بودیم ٬ اول از همه نوبت نوار قلبمون شد . خانم مسوول گفت جوراب هات رو در بیار و بلوزت رو هم بزن بالا و دراز بکش . ما هم اطاعت امر کردیم و خانمه دو تا حلقه زد به مچ پا و دو تا هم به مچ دست و نوبت رسید به سنسورهای روی سینه . ۴ تا سنسور بادکش گونه باید به ۴ نقطه مختلف سینه وصل می شد . خانمه اولی و دومی رو با موفقیت نصب کرد و همچی که اومد سومی رو بزنه ٬ اون دو تا پریدن بالا ! دوباره سفتشون کرد و سومی هم با موفقیت انجام شد و تا اومد چهارمی رو بزنه ٬ دومی پرید بالا ! خانمه که سعی می کرد هر طور شده کار رو فیصله بده ٬ یه پنبه خیس دستش گرفته بود و می کشید رو سینه ما و سعی می کرد با کمک آب ٬ بادکش ها رو جا بزنه ٬ ولی غافل از اینکه من احتمالا از نسل میمونها هستم و به این راحتی ها چیزی با پوستم تماس پیدا نمی کنه ٬ حتی نیش یک پشه موذی !! خلاصه به هر زحمتی بود اینها رو سفت کرد و دستگاه رو روشن کرد و خودش رفت بیرون . در همین حین دوباره دو تا از بادکش ها پریدن بالا و من هم فقط دلم می خواست زودتر از شر این آزمایشات خلاص شده و برم خونه و ترتیب ماهی شکم پر مامانم رو بدم ! خانمه که اومد نوار رو ببینه ٬ متوجه شد که دو تا از خطها اصلا نیفتاده و باید آزمایش رو از نو تکرار کنه . بهم گفت که : شما چون " پر مو " ( منظورش پشمالو بود ! ) هستین اینها رو باید با ژل بچسبونم و حالا چند دقیقه صبر کن تا یه کاری بکنم . منم که خنده ام گرفته بود گفتم : خانم قبلش می گفتین که یه تمهیداتی می اندیشیدیم . خلاصه ما مثل بچه یتیم ها نشستیم لب تخت و شاهد آزمایش دادن دو نفر از بچه های دیگه بودیم و غبطه خوردن به بدنهای صاف و صوفشون و لعنت فرستادن به آبا و اجدادمون که کدومشون این ژن پر دردسر رو به ما منتقل کرده ٬ چون بابامون که یه نسبتی با کوسه داره ! آخرش هم به این نتیجه رسیدم که شاید به خاطر پوست مرغهایی بوده که در بچگی با حرص و ولع می خوردم ! خدا داند .
خلاصه دوباره نوبت ما شد و ایندفعه تا نوبت نصب این بادکشها رسید ٬ خانم دکتر با تبحر خاصی به محض نصب شدن هر کدوم ٬ با انگشتش نگهش می داشت و می رفت سراغ بعدی و در آخر کار ٬ خانم دکتر چهار چنگولی افتاده بود رو من و فقط داشت به بادکشها فشار وارد می کرد و با یه حرکت انتحاری دستگاه رو به کار انداخت ! هورا ............ ایندفعه دیگه پیروز شدیم . از قضا مثه اینکه قلبمون هم مثل ساعت بیگ بن کار می کرد .
سرتون رو درد نیارم که آزمایشهای ریه و بینایی و شنوایی و معاینه عمومی رو هم پشت سر گذاشتیم و ساعت ۲ با تمام هیکل افتاده بودم رو ماهی مذکور و داشتم دلی از عزا در می آوردم . ضمنا برای رفع کنجکاوی عزیزانی که اول مطلب رو با دقت خونده بودن باید بگم که آزمایش بخش ناموسی هم انجام نشد و شورت گل منگولی مارک داری که به این مناسبت پام کرده بودم ٬ حروم شد !
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:17  توسط م.ن.ش
|
دیروز عصر سوار تاکسی شده بودم که به خونه یکی از دوستان برم . تاکسی منتظر یک مسافر دیگه بود که ظرفیتش تکمیل بشه و حرکت کنه . یک خانم میانه سالی ٬ سوار ماشین شد و گفت : آقا تو رو خدا ما رو زود برسون خونه که سریال شروع شد ! راننده متوجه نشد و پرسید : چی شد ؟ خانمه با اشتیاق خاصی گفت : هیچی آقا ٬ سریال شروع شد ! راستش اگه تو حال و هوای چند وقت پیشم بودم ٬ با خودم می گفتم " نگاه کن ٬ زنیکه مشنگ ٬ چه دل خوشی داره " ٬ ولی دیشب از مشاهده شور و اشتیاق اون خانوم ٬ یه حس خیلی خوبی بهم دست داد ٬ طوریکه دلم نیومد بهش لبخند نزنم . با خودم فکر کردم ٬ معنای زندگی چیه ؟ اینکه از صبح تا شب خودت رو پاره کنی ٬ برای اینکه به مدارج بالاتر دست پیدا کنی ٬ پول بیشتر به دست بیاری ٬ جلای وطن کنی و هزار جور غربت و دلتنگی رو تحمل کنی ٬ آخرش هم همیشه ناراضی و دلخور از شرایط حال و تاسف زندگی بهتر رو خوردن و تو یک استرس همیشگی و مداوم زندگی کردن !! دیدم نه ٬ به زندگی طور دیگه ای هم می شه نگاه کرد ٬ این زندگی کوتاه و زودگذر که می تونی ازش لذت ببری و حداقل خودت با دست خودت ٬ برای طمع بیشتر ٬ چاله هات رو گودتر نکنی . واقعا می شه از اون چیزی هم که وجود داره لذت برد . خوب که به قضیه نگاه کردم ٬ دیدم چی از این لذت بخش تر که آدم در کنار خانواده اش تو یک شب خنک بهاری بشینه پای تلویزیون و همه فکر و ذکرش این باشه که " اقدس " تو سریال با " اکبر " ازدواج می کنه یا نه ؟ چرا همیشه باید دنبال چیزهای عجیب و غریب باشیم ؟ چرا همیشه اینقدر دنبال چیزهای گنده می دویم که دیگه همون کوچک ها هم خوشحالمون نمی کنه . مشکل همه ما اینه که فکر می کنیم ٬ اون چیزی که داریم حقمونه و باید داشته باشیم ٬ هیچکدام نمی دونیم که داشتن چشم و گوش و دست و پا و معده و روده و مادر و پدر و خواهر و دوست و رفیق و هوای خوب و گل و شکوفه و ... واقعا حقمان نیست و اینها ٬ همون چیزهایی هستند که خیلی ها ندارند و آرزوی داشتنش رو دارن ٬ پس بهتره یاد بگیریم که به خاطر داشته هامون متشکر و ممنون باشیم و سعی کنیم از وجودشون لذت ببریم .
الان مدتیه که به این مسایل خیلی فکر می کنم و دقیقا از اون موقعه که ٬ وقتی می رم خونه رفیقم و یه لیوان چایی می خورم ٬ می تونم نهایت لذت رو ببرم ٬ از اینکه یه سقفی بالای سرمه ٬ از اینکه جایی که روش نشستم گرمه ٬ یه لیوان چایی خوش عطر می خورم ٬ به صدای موسیقی گوش می دم و با چند تا از بهترین دوستهام گپ می زنم . باور کنید اینها خیلی نعمته ! خیلی زیاد .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:49  توسط م.ن.ش
|