تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

شامه قوی

دیروز که داشتیم با مدیر پروژه از سایت همدان برمیگشتیم ٬ سر راه یکی از مدیران پیمانکارمون رو هم سوار کردیم . بعد از چند دقیقه ٬ بوی بنزین شدیدی در ماشین احساس کردم . بیشتر که دقیق شدم ٬ دیدم بوی بنزین نیست و احتمالا یکی از مشتقات نفتیه . بو بدجوری داشت اذیتم می کرد و کم کم داشتم سر درد می گرفتم . هی از اهالی ماشین سوال می کردم که به نظر شما بوی نفت و بنزین نمیاد ؟ و با این حرف من ٬ نوک دماغ ملت شروع می کرد به حرکت کردن و دنبال منبع بو گشتن . یه نگاهی به جاده انداختم و دیدم دارن جاده رو آسفالت می کنن ٬ ولی وقتی دقیقتر شدم دیدم ٬ بوی قیر نیست . حسابی داشتم کلافه می شدم . از راننده پرسیدم که تو صندوق عقب پیت نفت و بنزین نذاشته و جواب اون هم منفی بود . بقیه کم کم از این سوالات من به تنگ اومده بودن و می شه گفت که دیگه به سوالام محل نمی ذاشتن . یکدفعه چشمم به ساک کوچک آقای مهمان افتاد و حدس زدم که منبع بو باید همین ساکه باشه . یه ذره بینی ام رو روی بو متمرکز کردم و یه دفعه یه لامپ گنده تو کله ام روشن شد . واکس !! دقیقا بوی واکس بود . با خودم گفتم که مهندس " ب " حتما تو ساکش واکس داره و درش باز شده این بوی خفه کننده رو ایجاد کرده ٬ همینطور که داشتم فکر می کردم چطوری این موضوع رو ازش سوال کنم که برش نخوره و هم خودم از این بو راحت شم و هم اسباب و وسایل مهندس " ب " از سیاه شدن ٬ چشمم افتاد به کفشهای مهندس !! چشمتون روز بد نبینه ٬ کفشها آنچنان برقی می زدن که مشخص بود همون الساعه واکس خورده اند و احتمالا به دلیل مرغوبیت واکس استفاده شده ٬ اون بوی دلپذیر رو ایجاد کرده بودن ! از کشف خودم بسی خوشحال شدم ٬ ولی برای اینکه مهندس بدبخت رو تا تهران معذب نکنم ٬ دیگه حرفی از بو نزدم !

پ.ن : شماها می دونین چرا وقتی دارن گوسفندها رو با کامیون جابجا می کنن ٬ چرا حتما یک نفر هم اون پشت ٬ پیش گوسفندها می شینه ؟

ج : مثل اینکه گوسفندها وقتی در اون حالت فشرده ٬ زمین می افتن ٬ دیگه نمی تونن از جاشون بلند شن و در نتیجه خفه می شن و می میرن ! برای همین یکی اون پشت می شینه که تا گوسفنده افتاد زمین یا از جاش بلندش کنه ٬ یا اگه نتونه همون جا سرش رو  ببره !

دیدید که در طول راه به غیر از خوابیدن و بو کشیدن ٬ کشفیات دیگه ای هم صورت می دم ! البته فلسفه این قضیه رو مدیر پروژه با آب و تاب خاصی برام تعریف کرد که خودش هم از راننده مون شنیده بود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:47  توسط م.ن.ش  | 

غروب تعیین کننده

تعطیلات بی معنی ای بود . نمی تونم بگم بد بود ٬ ولی به غیر از مسمویتی که یک روزم رو پر کرد ٬ خاطره دیگه ای ندارم . می گن از قلیان بوده . می گن جدیدا تنباکوها یه جور مسمومیت ایجاد می کنن . مسمومیت جالبی هم بود ٬ چون بر خلاف معمول که طبیعت این مرض با اسهال همراهه ٬ بنده حقیر ٬ گلاب به روتون یبوست شده بودم . ولی چشمتون روز بد نبینه از سر درد و استخوان درد و تب و حالت تهوع ! بیماری به مدت یک روز و با تزریق یک آمپول پایان یافت . اولین روز تعطیلات اینطوری سپری شد ! دیگه بقیه اش رو خودتون از ضرب المثل " سالی که نکوست از بهارش پیداست " حدس بزنید ! نه ٬ بیخیال ٬ نمی خوام غر بزنم . چون با اینکه اتفاق خاصی نیفتاد ٬ ولی بد هم نبود . مخصوصا که خواهرم آمده بود پیشم و بیشتر به فکر سرگرم کردن و خوش گذشتن به خواهرم بودم . به توانایی های خودم هم امیدوار شدم که تونستم ۵ روز تعطیل ٬ اون هم از نوع عزاداری ٬ در تهران از یک مهمون عزیز پذیرایی کنم و سعی کنم بهش خوش بگذره !!! باور کنید کار مشکلیه . البته از کلیه احباب و یارانی که منو در این زمینه یاری کردن کمال تشکر رو دارم . روز دوم تعطیلات رو هم مشغول درست کردن " میرزا قاسمی " به روش کاملا سنتی بودم . ۲ کیلو بادمجان رو کبابی کردم و وقتی موفق شدم ساعت ۵ بعد از ظهر به ملت ناهار بدم ٬ همه داشتن ته دیس رو گاز می زدن ٬ حالا نمی دونم از گشنگی بود یا از خوشمزگی دستپخت بنده !!!؟ ولی باور کنید خیلی لذیذ شده بود و خودم هم کف کرده بودم . بالاخره رگ شمالیمون هم یه خودی نشون داد ! مجموعا اگه ازم بپرسن ٬ تعطیلات رو چکار کردی ٬ میگم : به معنی واقعی کلمه خوردم ! به غیر از دو شب آخر که به طرز شگفتی آوری تو خونه تنها بودم . اوایل غروب شروع کردم به جفتک انداختن و چند تا sms به کسانی که سراغ داشتم  دادم و جالب اینه که بعد از ارسال پیامک ها ، دلم می خواست جواب منفی باشه و برنامه جور نشه ! انگار فقط داشتم از سر عادت و به رسم مألوف دنبال برنامه می گشتم و انگار یه قرارداد ننوشته ای امضا کرده بودم که باید از خونه بیرون برم . یه مقدار که تو خودم عمیق تر شدم ، در کمال ناباوری دیدم که دلم می خواد تو خونه باشم و حوصله دیدن هیچکدام از آدمهایی که باهاشون تماس گرفتم رو ندارم ! باور نمی کنین که به آنچنان آرامشی دست پیدا کردم که مدتها بود ، تجربه نکرده بودم . وقتی با خیال راحت جلوی باد خنک کولر آبی ولو شدم و کانالهای تلویزیون رو اینور و اونور کردم و تصمیم گرفتم هیچ جا نرم ، تازه فرصت کردم که به خودم فکر کنم . چیزهایی رو در خودم پیدا کردم که مدتها بود دنبالشون می گشتم و در آخر به این نتیجه رسیدم که این حجم عظیم معاشرتهایی که من برای خودم درست کردم ، تقریبا تمام اوقاتم رو پر کردن و همین باعث شده که آیتمهای مهمی رو در زندگی فراموش کنم . آیتمهایی که خیلی مهمتر از یک سری آدمهایی هستن که هیچ وجه اشتراکی باهاشون ندارم و بعضا باعث اعصاب خردیم هم می شن . از خودم و یک سری معاشرتهام ، تعجب می کردم ، اینکه من چقدر زمان و انرژی صرف آدمهایی کردم که هیچ ربطی به من ندارن و فقط دارم اوقاتم رو باهاشون پر می کنم ؟ خیلی برام جالب ، تازه و لذت بخش بود . اینکه غروب کسل کننده یک روز تعطیل ، بعد از 3 سال عادت کردن به یک سری کارها ، چقدر می تونه مفید و تعیین کننده باشه . غروب روز بعد هم به همین منوال گذشت . باز هم فکر کردم و باز هم به نتایج جدیدتری رسیدم . تو یک سریال در پیت ، از رادیوی یک پیکان فکسنی ،  آواز شجریان پخش می شد و بعد از مدتها ، یادم افتاد که چقدر دلم برای شجریان تنگ شده . بعد از مدتها دوباره یاد خود واقعیم افتادم و دیدم چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود . همون جا بود که تصمیمات مهمی گرفتم ، از جمله اینکه یک سری آدمها رو با تیپا از زندگیم بندازم بیرون ! بعدش هم پا شدم بعد ازمدتها به یکی از بهترین رفیقهام که کانادا زندگی میکنه زنگ زدم و بیشتر از یک ساعت و به یاد ایام قدیم که با هم دربند می رفتیم و ساعتها با یک قلیان و چایی درباره زیر و بم عالم حرف می زدیم ، صحبت کردم و بعد از مدتها از معاشرتی که کرده بودم ، لذت بردم !

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:58  توسط م.ن.ش  | 

از هردستی که بدی با همون پس می گیری

دیشب جمعا شاید دو ساعت خوابیدم . بعد از مدتها بخوابی زده بود به کلم . طوفان شدیدی بود . صدای زوزه باد گوشهام رو کر می کرد . نگران مادربزرگم بودم که تو خونه تنهاست ٬ همینطور اون مادربزرگم که می دونستم از صدای رعد و برق می ترسه . نگران رفیقم که ساعت یک نصفه شب برای دیدن عشقش رفته بود تو خیابون و همینطور نگران دوست دخترش که اون ساعت شب و تو اون طوفان تو خیابون بود و نگران خودم ! نگران خودم که مغزم داشت منفجر می شد و از دست افکار مسمومم نجات پیدا نمی کردم . به خاطر طوفان پنجره ها رو بسته بودیم . گرمم بود . خونه دم کرده بود . مغز منهم دم کرده بود . صدای نفسهای ممتد رفیقم که کنارم خوابیده بود رو افکارم پارازیت می انداخت . دوست داشتم برم بشینم و به روبروم نگاه کنم ٬ ولی اینقدر فکر کرده بودم که دیگه مغزم ظرفیت بیشتر از اون رو نداشت ٬ ضمنا دلم نمی خواست با خودم تنها باشم . از خودم فرار می کردم . پنجره ها داشتن از جا کنده می شدن . بیشتر نگران رفیقم شدم . از دستش دلخور بودم . با اینهمه بهش پیغام دادم : زنده ای ؟ جواب : آره . خیالم راحت شد . ولی باز هم خوابم نمی برد . میخواستم به مادربزرگه تلفن کنم ٬ ولی دیدم از صدای تلفن ممکنه هول کنه . فکر کنم ساعت ۳ بود که صدای در اومد . صورت رفیقم رو ندیدم که شاد بود یا غمگین . خاطره یه عشق شب طوفانی ! شاید . خودم رو زدم به خواب . ولی خوابم نمی برد . صدای ممتد نفسها شد دو تا . نمی دونم ساعت چند بود که صدای نفسها رو دیگه نشنیدم . 

صبح با یه سر سنگین از خواب بیدار شدم .

نمک خوردم و نمکدون رو شکستم . نمک خوردن و نمکدون رو شکستن . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:49  توسط م.ن.ش  | 

بریده باد زبانی که بی موقع گشوده شود

معمولا وقتی یه اشتباهی رو دو بار مرتکب می شدم ٬ خیلی خودم رو سرزنش میکردم ولی نمی دونم الان که برای بار دهم دارم اشتباه می کنم ٬ تنبیهی در کار نیست ؟ شاید پوستم کلفت شده ؟ شاید از خودم نا امید شدم ! شاید هم واقعا به فکر افتادم ! اینکه یه مشکلی وجود داره ٬ یه جای کار می لنگه ! شاید واقعا یه عیب ایرادی وجود داره ؟

مگه یه انسان بالغ یه خطا رو چند دفعه تکرار می کنه ؟ پس کی باید از تجربیات درس گرفت ؟ به دست آوردن یک تجربه چه بهایی داره ؟ چه چیزهایی رو آدم از دست می ده برای اینکه یه تجربه ای رو به دست بیاره ؟

واقعا نمی دونم چی بگم . اگه جوابشون رو می دونستم که اصلا سوال رو مطرح نمی کردم . باید یه فکری بکنم . می دونم که تنبیه و سخت گیری فایده نداره . باید فکر کرد ٬ اون هم از نوع اساسیش . فقط سعی می کنم به اصل موضوع فکر نکنم . خیلی چندش آوره . حالم از خودم بهم می خوره . شاید هم شدیدا دلم برای خودم می سوزه . شاید اصلا نبیاد در این شرایط این حرفها رو بزنم ٬ چون بیشتر سرم درد می گیره . فکر نمی کنم در برابر اتفاقی که افتاده سر درد خیلی اهمیتی داشته باشه .

بریده باد زبانی که بی موقع گشوده شود !

( این پست رو خیلی جدی نگیرین . تراوشات یک ذهن پریشانه ! ) .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:34  توسط م.ن.ش  |