راستش من علاقه شدیدی به ورق زدن این پیک های تبلیغاتی که بصورت ماهیانه در خونه ها پخش می شن دارم ٬ معمولا هم بعد از اینکه چند صفحه اش رو ورق می زنم حوصله ام سر می ره و بصورت سمبلیک این جمله رو تکرار می کنم : مملکت فقط شده عمل زیبایی و بزرگ و کوچک کردن سینه ... . ولی بعد از چند دقیقه متوجه می شم که داشتم قسمت تبلیغات آرایشگاهها و مراکز زیبایی رو ورق می زدم و درنتیجه یه ۱۰۰ صفحه ای رو که رد می کنم ٬ می رسم به بخش مورد علاقه ٬ یعنی : رستورانها !! با دقت بررسی می کنم که کدام رستوران جدید باز شده و از لحاظ کمی و کیفی ارزش رفتن داشته باشه و اگه مورد خوبی پیدا کنم ٬ سعی میکنم آدرسش رو به ذهنم بسپرم و در یک آخر هفته کسل کننده ٬ ملت رو با کشف جدیدم غافلگیر کنم و موجب انبساط خاطر احباب و یاران بشم ! ( گرچه که هیچوقت آدرس یادم نمی مونه و مجبوریم یک ساعت دنبال مورد مذکور بگردیم و مقادیری هم فحش نوشه جان کنم ) .
یکی از کشفیات چند هفته پیشم ٬ فست فودی بود به نام Dr.Oetker . این نام مربوط می شه به یک مارک مواد غذایی آلمانی که موادی مثل پیتزاهای منجمد ، بیکینگ پودر ، پودینگ و ... را به سراسر دنیا می فرسته و حالا یه آدم زرنگی هم در تهران پیدا شده که این پیتزاها رو وارد می کنه و قیمت خون باباجونش به مردم می فروشه .
دیشب طی یکی از همون سورپرایزهای مذکور ، جماعت رو به کشف تست جدیدم که همانا Dr.Oetker باشه دعوت کردم . مکان این پیتزایی ، انتهای یکی از کوچه های سعادت آباده که اگه یه آدم بیکاری مثل من پیک برتر رو ورق نزنه ، غیر ممکنه که کشفش کنه . یه مغازه حدود ۴۰ متری که دکور خاصی که به اسم دهن پرکنش بیاد نداره . توی یک سبد کل جعبه های محصولات Dr.Oetker رو ریخته بودن که از همون بدو ورود بهت ثابت می کردن که مطمئن باش همه چیز خارجیه ! روی یک میز هم چند جور سالاد چیده بودند که اصطلاحا salad bar شان بود و در کنارش کاسه هایی قرار داده بودند که از نعلبکی هم کوچکتر بود و بعدا فهمیدم که برای هر بار پر کردن این نعلبکی باید 2500 تومان بپردازی ! خانمی که پشت صندوق نشسته بود بسیار شیک و مودب بود و همینطور آقای به اصطلاح گارسون که فکر کنم خودش صاحب رستوران بود و از طرز رفتار و تعصبی که روی محصولات ارائه شده داشتند بر می آمد که از نوادگان و بازماندگان Dr.Oetker فقید باشن !
بعد از گذشت دقایقی از نشستن ما ، نوه دکتر با اهن و تلپ خاصی اومد سر میز و شروع کرد به معرفی محصولات پدر بزرگش و غذاهایی که سرو می شد . پیتزا در دو سایز اوریژینال و مینی وجود داشت که قیمت اورژینال 8000 تومان و مینی بین 4000 الی 5000 تومان بود ! آقای اتکر کوچک تاکید هم کرد که هیچ چیز در ایران به این پیتزای جادویی اضافه نمی شه و همه چیز به طور کامل از اروپا میاد و ما فقط زحمت تو فر گذاشتنش رو می کشیم !! دو تا جعبه پیتزای کذایی رو هم در دو سایز مختلف گرفته بود دستش که ما سایز و قیافه پیتزا رو قبل از انتخاب ببینیم ( می خواست از سکته احتمالی افراد جلوگیری کنه ) . روی جعبه هم یک عکس سکسی از پیتزای دکی انداخته بود و خلاصه ما راهی نداشتیم جز انتخاب . رفقای بنده از توی ماشین ندای این رو دادند که ما امشب سیر هستیم و بهتره برای هر ده نفر یک پیتزا سفارش بدیم و از این اواخواهر بازیها ! جالب اینکه بانوان مجلس گشنه بودن و تقاضای یک پیتزای کامل کردن و نمی دونم با دیدن اون جعبه چسکی چطور به این نتیجه رسیدن که پیتزای مینی اش خیلی بزرگه و کفاف 3 نفر رو هم میده !!! در نتیجه همه یک پیتزای مینی و سالاد سفارش دادن .
نکته جالب هم این بود که هم در تبلیغات این رستوران کذایی و هم در منوی غذا نوشته شده بود : با حضور فوتبالیست ها و هنرمندان معروف کشور !! از آقای اتکر سوال کردم : این قضیه هنرمندان و فوتبالیست ها چیه ؟ اون هم جواب داد که هر شب تعدادی از این آقایون در اینجا حضور پیدا می کنن ! در همین حین که داشتم با خودم فکر می کردم که ، خوب حضور پیدا میکنن که چی بشه ؟ مسابقه غذا خوری می دن ؟ مردم رو مهمان می کنن ؟ حرکات ژانگولر انجام می دن ؟ از تو لباسشون کبوتر بیرون میارن ؟ خاطره تعریف می کنن ؟ ... یک نفر وارد شد و ملت در گوش هم گفتن : علی سامره اومد !! من که اصولا اطلاعاتم درباره فوتبال به اندازه دانستنیهام درباره ماقبل تاریخه با کنجکاوی آقای سامره رو برانداز کردم که ببینم کدوم یکی از کارهای بالا رو می خواد انجام بده ! در همین حین مشغول ریختن سالاد هم شدم و تمام سعی ام رو می کردم که هر 10 نوع سالاد رو در یک نعلبکی جا بدم ، چون بر خلاف همه سلف سرویس ها ، یک بار بیشتر شانس استفاده از این میز رویایی رو نداشتم و در نتیجه داغ اون 2500 تومان به دلم می موند !
بالاخره لحظه موعود فرا رسید و پیتزای فرامرزی دکتر اتکر اومد روی میزمون ! خیلی سعی کردیم که حرکت ناشایستی ازمون سر نزنه و عمل قبیح شیشکی بستن رو انجام ندیم !! در این لحظه بود که به استاندارد جدید اروپایی Dr.Oetker پی بردم و می تونم مقیاسش رو با یک نعلبکی ناصرالدین شاهی بیان کنم . آره عزیزم ، در این مکان همه چیز اندازه یک نعلبکی بود . رو کل این پیتزا یک اسلایس 2 میلی متری سوسیس ، یک زیتون که به هزار اسلایس تقسیم شده بود ، یک ربع از گوجه فرنگی و به اندازه دوا چشم ، پنیر پیتزا مالیده بودند !! کل پیتزا در دو لمه خورده شد و می تونم بگم که سریعترین زمان شام خوردن من ، در همین شب کذایی اتفاق افتاد . بقیه یه مقدار بیشتر از من غذاشون طول کشید ، چون اکثرا مزدوج بودن و تا شوهره یه تیکه پتزا دهن زنش می ذاشت و یه عشوه ای خانمه برای شوهرش می کرد و لب و لوچه چرب هم دیگه رو با دستمال پاک می کردن ، یه زمانی می برد !
منهم در این مدت بیکار نشستم و رفتم تو خط علی سامره . بنده خدا یه نعلبکی سالاد کشیده بود وعین ننه مرده ها تنهایی داشت می خورد که البته به دلیل حجیم بودن ظرف چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید و بقیه اش رو به سیر در فضا و خیره شدن به یک نقطه لایتناهی صرف کرد !! در پایان هم که ما داشتیم می رفتیم از جاش بلند شد و بدون اینکه ازش تقاضا کنیم با همه دست داد و خداحافظی کرد !! با خودم فکر می کردم ، چقدر با خانواده اتکر قرار داد بسته که چنین کار کسالت باری رو انجام می ده و آیا عواید حاصل از بستن قرارداد با یک باشگاه عربی ، اونقدر نیست که اموراتش رو بگذرونه ؟ نمی تونم بگم برای ارضای معروفیت و محبوبیت این کار رو میکرد ، چون حتی یک دختر دبیرستانی هم در اون پیتزایی کذایی وجود نداشت که یه عشوه کلفتی بیاد و دل علی آقا رو خوش کنه !
ناگفته نماند که دم در هم یک SUV آنچنانی با پلاک " گذر موقت " پارک بود که مشخص بود متعلق به آقای فوتبالیسته و همین نشان می داد که خیلی هم نباید اوضاع مالیش خراب باشه و این کنجکاوی منو برای دونستن انگیزه از علافی در یک پیتزا فروشی بیشتر می کرد !!!!
خلاصه ما اون شب با شکم گرسنه خوابیدیم و با خودمون عهد کردیم که پیک برتر رو ورق نزنیم !
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:31  توسط م.ن.ش
|
وقتی که لیسانسم رو گرفتم ٬ فقط دلم می خواست کار کنم . از درس خواندن و یه مشت مفهوم و فرمول خسته شده بودم و دوست داشتم نتیجه این خواندن و نوشتن ها رو ببینم ٬ از طرفی بحث استقلال مالی هم بود و شدیدا نیاز داشتم که یک منبع درآمد پیدا کنم و حسابم رو از بقیه جدا ٬ در نتیجه کلا بی خیال فوق لیسانس شدم و حتی کنکور هم ندادم و انرژی رو که می خواستم برای یک درس خوندن الکی و اینکه فقط بگم فوق امتحان دادم بذارم ٬ صرف پیدا کردن کار کردم و البته به فاصله یک هفته پس از دریافت گواهی موقت لیسانس وارد همین شرکتی شدم که الان هستم . ولی بر عکس من ٬ بیشتر هم دوره ایها ٬ در کنکور فوق شرکت کردند و بعضا هم به دانشگاه راه پیدا کردن . حالا بعد از گذشت سه سال نوبت به تحویل پایان نامه ها رسیده و با توجه به اینکه بیشتر این بچه ها وارد بازار کار هم شدند ٬ شرایط سختی رو برای ارائه پروژه ها دارند . کار کردن تا ۵٬۶ بعد از ظهر با نوشتن پایان نامه خیلی جور در نمیاد و بعد از یک مدت ٬ طرف رو دچار استرس و افسردگی و نا امیدی از تحویل پایان نامه می کنه ! دو تا از رفقای صمیمی الان در این مرحله قرار دارند و دقیقا دچار همین حالات شدند ٬ من با اینکه خودم هنوز هیچ حسی نسبت به ادامه تحصیل و مقوله فوق ندارم ٬ ولی نمی دونم چرا شدیدا با این دسته از رفقا احساس همدردی می کنم و سعی در کمک کردن بهشون در جهت پایان این کابوس دارم . هر روز صبح بهشون sms می دم و از برنامه ریزی شبشون سوال می کنم و اینکه شب پیش چقدر پیشرفت داشته اند و امید به اینکه اگه همین طور ادامه بدن تا یک ماه آینده خلاص می شن . برای تشویق بیشتر اگه خوب درس خونده باشن ٬ بعد از کار می رم پیششون و یه دوری بیرون می زنیم و اگه ببینم که طرف خیلی هم دپرسه ٬ شب هم می مونم و یه مقدار دلقک بازی و حرکات محیر العقول هم از خودم نشون می دم ٬ تا انبساط خاطر جویندگان علم و دانش فراهم بشه !! گاهی اوقات تا مرز وعده های سفر مجردی به اقصا نقاط دنیا پس از تحویل پایان نامه هم می دم و خلاصه هر کلکی سوار می کنم تا این جماعت نا امید از تحصیل رو به اتمام این پروژه ترغیب کنم .
ولی وای به حالشون اگه هوس دکترا گرفتن به سرشون بزنه !!! تیکه بزرگه گوششونه !
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:4  توسط م.ن.ش
|
جاتون خالی چند روزی شیراز بودم . رفته بودم عروسی یکی از دوستهای صمیمی . عروسی با حالی بود . از چند روز قبل از عروسی دوستان و فامیل میومدن خونه عروس و مقدمات سفره عقد و بساط عروسی رو آماده می کردن و در کنارش هم می زدن و می خوندن ! شیرازیها به ترانه هایی که به مناسبت عروسی می خونن ٬ اصطلاحا " واسونک " می گن که پیرزن هاشون در خوندن این ترانه ها ید طولایی دارن و شنیدنشون خالی از لطف نیست . کلا اهالی شیراز مردم سرزنده و دل به نشاطی هستن و از هر فرصتی برای بزن و بکوب استفاده می کنن و یه مقدار با اهالی پایتخت که معمولا جشن هاشون خیلی خشک و رسمی برگزار می شه تفاوت دارن . چیزی که برام جالب بود ٬ این بود که آدمهایی که هر روز میومدن ٬ به خاطر این ازدواج خوشحال بودن و این قضیه براشون اهمیت داشت و شاید کمکی که در برگزاری مراسم می کردن و شادی که از خودشون بروز می دادن ٬ به خاطر همین همدلی و عشقی بود که نسبت به دوست یا فامیلشون داشتن ٬ چیزی که این روزها در تهران کمتر شاهدش هستیم و می شه گفت که ۹۰٪ مدعوین فقط از سر انجام وظیفه در جشن عروسی یک نفر شرکت می کنن و ذات اون مراسم ٬ اهمیت چندانی براشون نداره .
جاتون خالی پدر رفیقم ٬ به میمنت عروسی دخترش ٬ غرابه شراب قدیمی شیرازیش رو هم باز کرد و لبی به خمره زدیم . شب عروسی هم تا ۵ صبح زدیم و رقصیدیم و تقریبا می تونم بگم کمرم به دو نیم شده بود !! گرچه که روز بعدش برای رفتن سر کار عذاب الیمی رو تحمل کردم و از بی خوابی چشمهام باز نمی شد ٬ ولی ارزشش رو داشت و فعلا تا یه مدت شارژ شارژم ٬ طوری که امشب دارم با مهمون آمریکایی می رم بیرون !!! دعا کنید بار اول و آخر باشه !!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:35  توسط م.ن.ش
|
صبح جمعه طرفهای ساعت ۸ بود که موبایلم زنگ زد . شماره رو تلفن بصورت unknown افتاده بود. معمولا اینجور شماره ها به کارخانه مربوط می شه . با چشمهای پف کرده و بسته از خواب ، داشتم به کلهم کسانی که احتمال داشت این موقع صبح یک روز تعطیل از سایت باهام تماس بگیرن فحش می دادم . ای کاش گوشی رو جواب نمی دادم ! ای کاش یکی از همون خروس های بی محل سایت بود ! وقتی گوشی رو برداشتم ، بعد از چند تا الو ، صدای یه خانمی اومد . معلوم بود از بلاد خارجه است . اول فکر کردم دختر عمه امه ، ولی بعد از جواب دادن به احوالپرسی ها به اشتباهم پی بردم . آخرش از حدس زدن بیخیال شدم و اعتراف کردم که به جا نمیارم . جواب : " من مهینم ، از آمریکا " ! از دوستان قدیم مامانم بود که ساهاست در بلاد کفر زندگی می کنه و هر از گاهی تابستانها میاد و چشممون به جمالش منور می شه . خداییش زن دوست داشتنی ایه ، ولی نه برای صبح یک روز تعطیل . خلاصه یک مقدار احوالپرسی کرد و شماره مامانم رو ازم گرفت که فراموش کرده و چند تا سوال بی معنی دیگه هم پرسید و زودتر از اون چیزی که همه انجام می دن ، رفت سر اصل مطلب و گفت شوهرش با دو تا پسرهاش دارن میان ایران و بچه ها می خوان حتما ببیننت و باهات برنامه بذارن ، حالا بیا با خودشون صحبت کن ! حالا فکرش رو بکن با دهن ناشتا و مسواک نکرده ، باید با یه بچه نیمه ایرانی - آمریکایی که 11 ساله ندیدیش ، صحبت کنی و بهش لبخند ژوکوند بزنی !!!! ناگفته نماند که این خانم از اولش که به آمریکا مهاجرت کرد ، از اون کشور متنفر بود و فقط به زور شوهر و به خاطر آینده بچه ها رفت و به همین دلیل همیشه تلاش می کرد که بچه ها آمریکایی بار نیان و آداب و رسوم و زبان مادری و حتی دین و فرهنگشون رو فراموش نکنن و درنتیجه در راستای تحقق این هدف ، گامهی اساسی ای برداشت ، از جمله اینکه انگلیسی صحبت کردن برای بچه ها در خونه ممنوع بود ، گوش کردن به برنامه های تلویزیونی و رادیویی ایرانی ، گرفتن معلم مشق فارسی ، تعلیمات دینی ، خواندن نماز و گرفتن روزه و ... همه و همه رو با دقت و وسواس عجیبی پیگیری می کرد که بچه ها " ایرانی بودن " خودشون رو فراموش نکنن ! در نتیجه این تلاش ها ، بنده بعد از 11 سال در یک صبح جمعه دل انگیز تونستم یک مکالمه فارسی به نسبت روان و بدون لهجه از پسری رو بشنوم که یه گرمی و معرفتی که فقط مخصوص آسیایی هاست تو صداش بود . ولی در کمال تاسف باید اعلام کنم که این مکالمه هیچ جذابیتی برام نداشت و مواردی که با آب و تب تعریف کردم ، کوچکترین احساسی رو در من بر نمی انگیخت ، چون فقط مغزم داشت به عواقب قضیه و سرنوشتی که در انتظارمه فکر می کردم . خلاصه مقادیری احوالپرسی رد و بدل شد و فهمیدم که آقایون ب9ه مدت دو هفته در ایران اقامت دارن و از من می خوان که در این مدت همراه و کنارشون باشم و دیدنیهای تهران و جذابیتهاش رو بهشون نشون بدم !!!!! ای کاش قرار بود آپولو هوا کنم ! ای کاش قرار بود هر هفت روز هفته رو با مدیر پروژه ، برم همدان و برگردم ! ای کاش قرار بود به یک مهمونی برم که هیچکس رو نمی شناسم و همه از روی ترحم بخوان باهام گپ بزنن ! ای کاش قرار بود تنهایی بین 40 نفر مثل خردادیان برقصم ، ای کاش با یه بشقاب در دست سر میز غذای عروسی با دیسهای خالی مواجه می شدم و همه مدعوین از سر دلسوزی یه قاشق شیرین پلو می ریختن تو بشقابم ، ای کاش مادربزرگه روزی 1326 بار یخجال رو تمیز می کرد و من مجبور بودم برفکش رو پاک کنم ولی ................................................... ولی ....................................... ولی مجبور نبودم دو تا آدمی که 11 ساله ندیدمشون و اسمهاشون رو هم به زور یادم میاد رو تو تهران ، اون هم بدون ماشین بگردونم و سعی کنم بهشون خوش بگذره !!!
جالب این بود که پسرک سوال می کرد شهرک غرب بهتره یا پاسداران ؟ و وقتی سوال کردم از چه لحاظ ؟ گفت از لحاظ مرکز خرید و دختر بازی !!!!! آخه کدوم آدم عاقلی از آمریکا میاد تو ایران دختر بازی کنه ؟ من واقعا یادم نمیاد خودم آخرین بار کی رفتم دختر بازی ؟؟؟؟!!! خدایا آدم به چه بی ناموسی هایی وادار می شه ؟؟؟!!! اگه ازم می پرسید دیزی ایرانشهر بهتره یا بازار بزرگ یا اینکه خرید از جمعه بازار بهتره یا میدون شوش ، مسلما جوابهای مناسب تری داشتم . واقعا تهران چه جذابیتی برای یک نفر که از خارج میاد ، می تونه داشته باشه ؟ ممکنه شیراز و اصفهان و تبریز ، چهار تا جا برای دیدن داشته باشن ، ولی تهران به غیر از یه مشت خیابون شلوغ و مغازه های عجق وجق ، چه چیز جذابی برای یک خارجی داره ؟ حالا باز اگه صبح بری بیرون ، دو تا موزه رو می تونی ببینی ، اما شبش به غیر از تو رستوران غذا خوردن ، چه غلطی می شه کرد ؟؟؟ آهان یه چیزی یادم اومد ! می تونم فیلم انعکاس با بازی مهناز افشار و حمید گودرزی هم ببرمشون !! حتمام خوششون میاد !
آقا من از الان تا دو هفته دیگه ، هیچ شماره مشکوکی رو جواب نمی دم !!!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16:45  توسط م.ن.ش
|