تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

یاد دوران عافیت به خیر !

آدم تا زمانی که مشکلی براش نیومده ٬ خوش و خرم می چرخه و فکر می کنه مرگ فقط برای همسایه است و خودش از هر گزندی در امانه ٬ ولی امان از اون موقعی که سر گرفتاریها باز می شه و همه با هم سرت خراب می شن !

سه سال پیش که بابام برای سومین دفعه خال صورتش رو عمل کرد ٬ تو خواب هم نمی دیدم که اشتباه یک پزشک ناوارد اینطور بتونه آدم رو به دردسر بندازه . اون موقع به نسبت عمل ساده ای بود که در مطب انجام شد و در عرض سه سال ٬ سه دفعه یک خالی که تغییر شکل داده بود عمل شد و دفعه آخر هم خود دکتر گفت ٬ محل عمل کامل پاک سازی نشده و اگه بیشتر از این تخلیه کنه ٬ ممکنه صورت تغییر شکل بده و کار به جراحی پلاستیک بکشه ٬ در نتیجه برید به امان خدا و خیالتون هم نباشه ! و اون پزشک ناوارد اینقدر اطلاعات پزشکی نداشت که چند جلسه برق بذاره و بطور پریودیک بیمار رو چک کنه که از عود کردن دوباره تومور جلوگیری کنه .

ما هم که فکر می کردیم ٬ این یک خال ساده است که تغییر فرم داده و بیشتر یک عمل زیبایی صورت گرفته .

الان بعد از گذشت سه سال ٬ با یک تومور بزرگ روبرو شدیم که در آوردنش ممکنه با فلج شدن نصف صورت و تغییر فرم و از بین رفتن پره بینی همراه باشه ! بیمارستان دولتی رازی که بصورت تخصصی در مورد پوست و تومورهای پوستی فعالیت می کنه ٬ بیشتر به یک قصاب خونه شباهت داشت که پزشک جراح ٬ ناراحتی ما رو در مورد از بین رفتن پره بینی پدرم ٬ به حساسیت بیمار نسبت به مسایل ظاهری و زیبایی خودش تعبیر می کرد !!

حالا یک هفته است که در به در ٬ تو این مطب و اون مطب دنبال یک راه حل مناسب و یک پزشک قابل اعتماد هستیم که بلکه پدرم از این کابوس نجات پیدا کنه و دقیقا یک هفته است که تا میام بخندم ٬ یاد مشکلاتی که ممکنه لاینحل بشن می افتم و خنده رو لبهام خشک می شه و می گم یاد دوران عافیت به خیر !

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 11:29  توسط م.ن.ش  | 

فرزند ناخلف

داستان درباره یکی از پسرهای نمونه فامیله !

این آقا بچه اول یه خانواده نسبتا مرفه تهرانی بود . مادر خانواده علاقه شدید به پسر داشت و حتی با به دنبا آمدن دو تا بچه دیگه هم این احساس تغییری نکرد ٬ بطوریکه این قضیه همیشه باعث اعتراض دو تا بچه دیگه می شد . پسرک هم که " م " نام داشت همیشه از این علاقه مادر سوء استفاده می کرد و سعی میکرد امتیازات بیشتری از این علاقه بگیره . از بدبختی مادر خانواده بسیار هم زن ساده دلی بود و اعتماد کور کورانه ای نسبت به کل فرزندانش داشت که باعث می شد ٬ همه خطاهای آنها رو سرپوش بگذاره و هیچوقت در صدد رفعش برنیاد . پسر که در دامان مادرش روز به روز لوس تر و در عین حال قالتاق تر بار می آمد از طرف پدر مورد اعتراض واقع می شد و باز هم باعث می شد که برای جلب حمایت بیشتر مادر ٬ دروغهای بیشتری سر هم کنه و لاف های گزاف تری بزنه !

" م " تقریبا ۱۵ سالش بود که سیگار کشیدن رو شروع کرد و دقیقا نمی دونم چند سالش بود که دختر بازی رو شروع کرد و پاش به پارتی های مختلف و البته کمیته ! باز شد . هفته ای نبود که پدر بدبختش تو کلانتری های محله نباشه و برای بیرون آوردنش یه سندی گرو نذاره . البته اینها هیچکدوم موجبات ناراحتی " م " رو فراهم نمی کرد و بلکه بر افتخاراتش می افزود . بعد از مدتی که دیگه سیگار جوابگوی حال و حول پسرک نبود ٬ نئشگی با خوردن شربت " اکسپکتورانت کدئین " و به دنبالش حشیش صورت پذیرفت .

اطرافیان که متوجه رفتارهای عجیب و غریب پسرک می شدند ٬ سعی می کردند که به هر وسیله ای مادر رو از حالش با خبر کنند ٬ اما متاسفانه مادر همه اتهامات رو رد می کرد و مثل شیر ژیان از پسرک خمایت می کرد ٬ پدر خاناوده هم از ترس آبروریزی ٬ اصلا دنبال مطلب رو نمی گرفت و سعی می کرد به هر وسیله ای که شده ٬ اونو از محیط خانه دور نگه داره !!

بالاخره دوستهای آقای " م " که در بلغارستان مشغول تحصیلات عالیه بودند ٬ زیر پاش نشستند و ترغیبش کردند که برای تحصیل در رشحته دندانپزشکی عزم سفر به بلاد خارجه کنه . " م " می دونست که با رفتن اونجا دیگه هر غلطی که دلش بخواد می تونه بکنه و آنچه را که تا جبه حال تجربه نکرده ٬ تا تهش می ره . مادر از غم دوری فرزند عزیز کرده ٬ یک چشمش اشک بود و یک چشم آه و در عوض پدر با دنبش گردو می شکست که از شر فرزند ناخلف راحت می شه .

سرتون رو درد نیارم که پسرک ۷ سال در بلغارستان خورد و خوابید و خانم بازی کرد و انواع و اقسام اطعمه و اشربه و مسکرات و ... رو تجربه کرد و بابت این همه ریخت و پاش ٬ باباش یه باغ تو کرج و یه آپارتمان تو قیطریه تهران رو از دست داد و نهایتا دست از پا درازتر و بدون اینکه حتی در حد بهیاری تحصیل کرده باشه با اتوبوس برگشت تهران !!!

پدر که دیگه اوضاع مالیش مثل سابق نبود ٬ مجبور بود دوباره یه پسر ۳۰ ساله آس و پاس رو هم نان بده و از شرم سرش رو هم پایین بگیره . اعتیاد پسرک که دیگه تا مصرف تریاک ارتقا پیدا کرده بود و در نتیجه خرج بالاتر رفته بود . یه وقت هم خدای نکرده با خودتون فکر نکنین که پسرک از چیزی شرمنده و خجالت زده بود ها !! نه ٬ عزیزم ٬ آقای " م " دو قورت و نیمش هم باقی بود و مادر خانوده هم کماکان عین شر یبالای سرش .

پدر نگون بخت ٬ هر از گاهی یه کاری پیش دوست و آشنا پیدا می کرد و پسر ناخلف چند صباحی بیشتر دوام نمی آورد و یه گندی بالا می آورد و در نتیجه می انداختنش بیرون و این داستان ادامه داشت تا اینکه پسر شومبول طلا عاشق شد ! خانم " ش " بیشتر از اینکه عاشق خود " م " بشه ٬ عاشق لافها و دورغ و سوروق های آقا پسر و همچنین خانواده با کلاسش و خونه شمال شهرشون شد و اصطلاحا با خودش فکر کرد که با کون افتاده تو خم سرکه شیره !

سال اول زندگی بسیار عشقولانه سپری شد و شبی نبود که در رستوران تاج محل و هتل شرایطون سپری نشه ! خرج اعتیاد آقا و گنده گوزیهای خانم و مهمانیهای آنچنانی و چشم و هم چشمی ها ٬ پای طلبکارها و نزول خورها رو به خونه باز کرد و زندگی شیرین رو به کام دختر خوش خیال تنگ کرد .

حاصل یک سال قهر و آشتی و چند بار کتک کاری ٬ طلاقی بود که آقای " م " باید بابت ۶۰۰ تا سکه مهریه ٬ ماهی یک و نیم سکه به خانم " ش " پرداخت می کرد که اون هم احتمالا از جیب مبارک پدرش انجام می شه !

خلاصه سرتون درد نیارم که اعتیاد جیب پر و خالی نمی شناسه و آقای " م " هم برای رفعش هر کی رو بتونه تیغ می زنه ٬ از جمله بنده !

اینقدر بهش پول قرض دادم و دهنم سرویس شد تا پس بگیرم که دیگه هیچ شماره ناشناسی رو رو موبایلم جواب نمی دم ! آخرین ضرر هم موبایل قدیمیم بود که دو در کرد و همین امروز بهم خبر داد که سوخته و بی خیالش شو !

فحش دنیا بود که تو دلم می دادم و از یه طرف هم دلم به حال اینهمه بد بختی و تن لشی و بی عاری یک انسان می سوخت !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:16  توسط م.ن.ش  |