تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

استعفا

باورم نمی شه که می خوام نامه استعفام رو بنویسم ! هنوز هم جرات نوشتنش رو پیدا نکردم و هی دارم این دست و اون دست می کنم . گذشته از تمام مسایل و درگیریهای شخصی ای که با قضیه رفتن و تعویض کار دارم ٬ خود اون سه سال و نیمی که اینجا بودم و پروژه ای که از اول تا حالا دنبالش کردم و همراهش بودم ٬ بیشتر از همه تحت تاثیرم قرار می ده . یه جورایی مثل بچه ام می مونه ٬ انگار خودم بزرگش کردم . وقتی یادم میاد که تازه از دانشگاه اومدم بیرون و از صفر شروع کردم و موقعیت حالا رو می سنجم که حداقل ۴ نفر منو در صنعت فولاد می شناسند و برای خودم جایی تو این شرکت پیدا کردم ٬ حیفم میاد که ول کنم و برم ٬ ولی حیف که اوضاع خرابتر از اونیه که بخوام وایستم و ببینم چی می شه . البته اگه این موقعیت فولاد هرمزگان با این فورس ماژور سریعش پیش نیامده بود ٬ تصمیم داشتم که تا عید بایستم و ببینم که چی  پیش میاد ٬ ولی تو این اوضاع خراب کاری مملکت و در وضعیتی که همه پروژه ها خوابیدن و معلوم نیست که اگه در ماههای آینده مجبور به ترک شرکت شدم ٬ نونی برای خوردن وجود داشته باشه ٬ نه گفتن به فولاد هرمزگان بیشتر یه جور حماقت باشه !

اوضاع شرکت خیلی به هم ریخته شده و کلا حکم یک آبکش رو پیدا کرده که از همه جاش داره نشتی می ده ٬ به هر جاش که نگاه می کنم ٬ نقطه امیدی نمی بینم و بدتر از همه اوضاع مالی شرکته که بسیار وخیم شده و می ترسم تا شب عید دیگه حتی نتونن حقوق بچه ها رو پرداخت کنند . اینطوریها بود که با تمام نفرتی که از بندرعباس داشتم و با تمام دلبستگی ای که به تهران دارم ٬ جواب مثبت دادم ! تنها چیزی که ناراحتم می کنه اینه که با چه سختی ای از بندر اومدم تهران و حالا انگار دوباره می خوام برگردم سر خونه اولم ! و تنها دلگرمیم هم اینه که اگه نتونم طاقت بیارم یک لحظه هم صبر نمی کنم و میزنم زیر همه چیز و برمی گردم .

هنوز هم جرات نکردم تصمیمم رو بطور قطعی اعلام کنم و شدیدا با خودم درگیرم . احوالاتم به یک ثانیه تغییر می کنه ٬ ولی پا تو راهی گذاشتم که باید تا آخرش رو برم ٬ حالا یا موفق می شم یا شکست می خورم . تو این تصمیم گیری بی نهایت تنها بودم و تقریبا می تونم بگم هیچکس کمکم نکرد ٬ انگار همه می ترسن که حرفی بهم بزنن و از زیر بار مسوولیتش شونه خالی می کنن . رو دوشم بار سنگینی رو احساس می کنم و یه لحظاتی فقط دلم می خواد بشینم و گریه کنم ٬ ولی می دونم که زندگی شوخی بردار نیست و اگه تو یه مراحلی  نتونم تصمیم بگیرم و یکسره بخوام فرار کنم ٬ بالاخره یه جایی گیر می افتم و می بازم و شاید پشیمونی اون موقع ٬ هزار بار سنگین تر از تصمیم گیری الانه .

در هر صورت فکر کنم تا یک ماه دیگه تهران نباشم . بیشتر دارم می رم برای اینکه اون ترس وحشتناک زندگی در غربت که از کودکی در وجودم رخنه کرده رو از بین ببرم . اون تابوی احمقانه ای که " هر جا برم ٬ باید مثل پدرم تا آخر عمرم اونجا بمونم " . این تابوی هولناک باعث شده که عین کنه به تهران بچسبم و حتی به خارج شدن از مملکت هم فکر نکنم و کم کم حس گنداب شدن داره میاد سراغم . یه بار باید برم و به خودم ثابت کنم که دوباره می تونم برگردم تا یک بار برای همیشه این طلسم لعنتی رو بشکونم . حتی شده برای یک سال !

راستش از تهران هم عاصی شدم . زندگی کسالت بار با مادربزرگ و برنامه سه روز در هفته همدان بودن ٬ تمام شور و شوق زندگی رو داره در من از بین می بره . به دلیل ماموریت های هفتگی به همدان حتی یک کلاس زبان معمولی هم نمی تونم برم و احساس می کنم نیاز دارم که تو یه قبرستون دره ای ثابت بشم و یه مقدار به خودم برسم . زندگیم شده فرار از خونه مادربزرگ و پرسه زدن در تهران . تنها چیزهایی که شدیدا ناراحتم می کنه ٬ دلبستگی شدیدم به این شهر لعنتی و دوستهامه . به بهار و پاییز زیبای تهران . به بوی شب عید و جنب و جوش این شهر سگ سارون !! اون علافی های ساعتی کنار خیابون و بدو بدوی همیشگی مردم برای پر کردن شکم هاشون تو رستوران های ارزون و گرون و شیرینی فروشیها و میوه فروشی ها و ... مردم دارن خودشون رو می کشن ٬ برای اینکه زنده بمونن !!

مهمتر از همه دوستهای بی نظیر من در این شهر هستن که می دونم لنگه اشون رو در هیچ جای دنیا پیدا نمی کنم و شاید اگه اینها نبودن ٬ با وجود یه لشگر فامیلی که تو این شهر دارم ٬ زندگی برام غیر قابل تحمل می شد . احسان و مصی عزیزم و سامان و بهاره نازنینم که به اندازه خانواده ام برام ارزشمند هستن و دل کندن ازشون ٬ رفتن رو برام سخت می کنه . نمی تونم بگم که تو بدترین لحظاتی که در زندگیم داشتم ٬ با کمک این آدمها چطوری تونستم تحمل کنم و نمی تونم بگم که رفاقت ۱۷ ساله ام با احسان و رفاقت ۸ ساله با سامان ٬ به اندازه کل زندگی برام ارزش داره . عمری رو باهاشون زندگی کردم و نمی دونم نبودنشون و اون لحظات ارزشمند با هم بودن رو چطوری می تونم پر کنم ؟ همیشه عقیده ام این بوده که زندگی به غیر از کار و پول درآوردن و سگ دو زدن برای پیشرفتی که معلوم نیست چه بهایی رو باید براش پرداخت ٬ لحظات خوش در کنار انسانهای با ارزش بودن هم هست ! انسانهایی که شاید نتونی تا آخر عمر لنگه شون رو هم پیدا کنی . می دونم که دارم عین یک دختر ترشیده احساساتی حرف می زنم ٬ ولی باور کنین که انسانهای ارزشمند مثل گوهر کمیاب هستند و اگه تونستی تو زندگی چند تاییشون رو پیدا کنی ٬ به موفقیت عظیمی دست پیدا کردی و باید مثل تخم چشم ازشون مراقبت کنی . می دونم که همه چیز عادته ٬ انسان مثل یک قورباغه که با هر درجه حرارتی خودش رو وفق می ده ٬ می تونه در شرایط مختلف خودش رو تغییر بده ٬ ولی من تمام ترسم از همین عادت به شرایط جدیده و دلم نمی خواد لحظات ارزشمند بودن با انسانهای ارزشمند رو از دست بدم ٬ دلم نمی خواد کسایی که حق برادر و خواهری بر گردن من دارند ٬ ظرف یکسال برام غریبه بشن و در اثر این زندگی ماشینی لعنتی از خاطرم بیرون برن ٬ چون می دونم که این طبیعت انسانه و گریزی هم ازش نیست !

در هر صورت شرایط سختی رو سپری می کنم و تمام هم و غمم اینه که بایستم و باهاش بجنگم .  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:27  توسط م.ن.ش  | 

زن آرایشگر

من از اون تیپ هایی بودم که تا به این سن حتی یک ثانیه هم به ازدواج و زندگی مشترک فکر نکردم ٬ یعنی راستش حتی کوچکترین حس نیازی هم در خودم ندیدم که به خاطرش بخوام رو این قضیه تمرکز کنم ٬ ولی چند وقتیه که از یک زاویه جدیدی به این موضوع متمایل شدم و وقتی تصور کردم که اگه زن داشتم این قضیه چقدر راحت می شد ٬ دلم قیلی ویلی رفت !

حدس می زنین ٬ اون مورد چی می تونه باشه ؟

نیاز به هم صحبت ؟ نه !

نیاز به شریک جنسی ؟ نه !

نیاز به غذای گرم ؟ نه !

نیاز به ...

همتون اشتباه کردین !!

کچلی !!! بله درست خوندین ٬ کچلی ! کچلیه که باعث شد نیاز به یک زن رو در خونه احساس کنم !!

من ذاتا موجود کچلی هستم ! منظورم اینه که از ۱۶ سالگی موهام ریخت و البته در ۲۲ سالگی این ریزش به یک حد متعادلی رسید و هیچوقت طاس نشدم و همیشه به اندازه یک مزرعه آفت زده شوید ٬ رو سرم مو باقی موند . تعداد موها به حدیه که نه ارزش آرایشگاه رفتن دارن و نه می شه به حال خودشون ولشون کرد ٬ چون از شانس بد ٬ این گیسوان مجعد هم هستند و در نتیجه به محض اینکه یه مقدار بلند می شن ٬ هر کدوم به یک سمتی میل می کنن و منظره غم انگیزی رو به وجود میارن ! این رو هم اضافه کنم که این طاسی فقط شامل بالای کله می شه و هر چی به سمت گردن و پایین تنه پیش روی می کنی ٬ انگار که از ساحل دریا به سمت جنگل پیش روی کردی و بالاخره برای اینکه یه مرزی بین جنگل و ساحل به وجود بیاری ٬ باید گردن مبارک رو حایل قرار بدی و خلاصه اش اینکه من کچل هم مثل تمام همنوعان خودم نیاز به آرایشگاه دارم !!

چند صباحیه که تصمیم گرفتم گیسوان رو کلا ماشین کنم ٬ البته با نمره ۸ و تا مدتی خودم رو از شر آرایشگاه رفتن خلاص کنم ٬ ولی اولین دفعه ای که به خاطر کچل کردن ۸۰۰۰ تومان سلفیدم ٬ فشار بدی به ماتحتم اومد و حس حماقت عجیبی در اعماق روحم نفوذ کرد ٬ یه چند دفعه ای این احساسات رقت انگیز اومد سراغم و بالاخره تصمیم گرفتم آرایشگاه کذایی رو عوض کنم و برم یه جایی که با ۲۰۰۰ تومان بشه سر و تهش رو به هم آورد ٬ اما آرایشگاه جدید هم به همان روال قبلی گوشم رو برید و با یک تخفیف ۱۰۰۰ تومانی ٬ ۷۰۰۰ برام آب خورد و البته اون هم به این خاطر بود که دیگه سرم رو نشستم !

یه روز که داشتم این درد دل ها رو با یکی از دوستان شفیق و دلسوز می کردم ٬ با موجی از فحش و ناسزا مواجه و متهم به بلاهت شدم و رفیق عزیزم بهم مژده داد که من تو خونه موزر دارم و از این به بعد خودم ترتیب همه چیز رو می دم !

آخر هفته بود که ما خوشحال و خندان جهت اصلاح رفتیم خونه اسی ! به دستور اسی با یه شورت رو یه چارپایه نشستم و اسی هم با موزری که از پدربزرگش بهش ارث رسیده بود ٬ افتاد به جون کله ما ! حالا اینکه موزر ده دفعه گیر کرد و صد دفعه خاموش شد و ۲۴ بار پوست کله مان رو کند بماند ٬ از همه بدتر ٬ همسر اسی بود که بعد از یه ربع حوصله اش سر رفته بود و دقیقه ای هزار بار میومد پشت در حمام و یه جیغی می کشید که : پس شما دو تا اون تو دارین چی کار می کنننننننننننننننننننننننننییییییییییین ؟  و به من تذکر میداد که مبادا شوهرش رو از راه به در کنم !!!! و از اون هم بدتر بعد از تمام شدن عملیات شوید زنی بود که من باید موها رو از کف حمام می شستم و تا یک ساعت مشغول تمیز کاری بودم !

خلاصه آرایشگاه خصوصی هم به دو دفعه نکشید و اینجا رو هم بیخیال شدم . یه دوماهی سرگردون بودم و بیخیال مرز دریا و خشکی ٬ تا اینکه پریروز تو بازارچه قدیمی تجریش از جلو یه آرایشگاه فکسنی رد می شدم و یارو دم در تعارف کرد که بفرمایید تو ! داخل آرایشگاه رو یه بررسی ای کردم و در یک اقدام متهورانه وارد شدم . از ظاهر خسته آرایشگاه متوجه شدم که ظرفیت شمردن بیشتر از ۲۰۰۰ تومان رو هم نداره ٬ ولی چشمتون روز بد نبینه که چه کثافتی بود . صندلی آرایشگاه مثل منار جنبون لق می زد و وقتی فرچه کذایی رو کشید رو سرم ٬ موی هزار نفر با هم چسبید به صورتم . یه بدبخت آفریقایی به نام
" کوفی " هم جز مشتریان بود که شده بود بازیچه آرایشگرها و دهن بدبخت رو سرویس کرده بودند . سرتون رو درد نیارم که یه ۳۰۰۰ تومانی گذاشتیم رو پیشخون و اومدیم بیرون ٬ ولی شدیدا فکری شده بودم که آخه این چه بدبختیه ایه !؟ اگه منهم زن داشتم ٬ مثل خیلی ها یک بار برای همیشه سرمایه گذاری می کردم و با خریدن یک موزر اصل آلمانی ٬ خیال خودم رو برای ابد راجع به مرز خشکی و دریا راحت میکردم !! یه زنی که با دلسوزی و دقت تمام و با ملاحظه و لطافت و بیشتر از همه به خاطر خودش ! کله ات رو با دقت صفا می داد و تازه ممکن بود که به عنوان خسته نباشی یه اتفاق سکسی لطیف هم ضمیمه آخر داستان بشه !!! 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:49  توسط م.ن.ش  | 

کنیز کفگیر خورده

بابام دیشب جهت انجام چکاپ و روشن شدن وضعیت درمان تومور کذایی به تهران اومد . منهم از صبح مشغول تدارک پذیرایی از بابام بودم و از تعطیلی روز جمعه جهت انجام این امر استفاده کردم . یه دستی به سر و روی آشپزخانه کشیدم و تصمیم گرفتم برای ناهار روز شنبه هم یه چیزی آماده کنم که بنده خدا از شر خورشت قورمه سبزی مادربزرگم نجات پیدا کنه ! عمه ام روز قبل مقداری گوشت گوساله و گوسفند خریده بود و مادربزرگه هم از همون لحظه کلی غر زده بود که من با این گوشتها چیکار کنم و شماها همه اش دردسر منو زیاد می کنین و ...

در نتیجه دیدم بهترین غذایی که می تونم درست کنم ٬ " استانبولی با گوشت گوسفنده " که هم بابام خیلی دوست داره و هم مادربزرگه رو از شر مقادیری از گوشتها راحت می کنم ! خلاصه آستینها رو بالا زدم و گوشت و با سیر و پیاز فراوان تفت دادم و بعدش هم آب رو بستم به خیکش که خوب بپزه و باب دندون بابام بشه !

عرضم به خدمتتون که گوشته برای خودش می پخت و مهنم به بقیه کارها رسیدگی می کردم و مادربزرگه رو هم زیر نظر داشتم که ثانیه ای ۲۰۰ بار در قابلمه رو بر می داشت و یه نگاه مشکوکی به گوشتها می انداخت و منهم ثانیه ای ۲۰۱ بار* مجبور بودم براش توضیح بدم که این گوشت مربوط به استانبولی فردا ظهره و بهتره که اینقدر در قابلمه رو بر نداره و بذاره گوشت صاحب مرده بپزه !

ولی خوب صحبت کردن من آب در هاون کوبیدن بود و همونطور که گفتم تمام این توضیحات رو باید یک ثانیه بعد تکرار می کردم !

آقا ما برنج رو هم شستیم و آب گوجه فرنگی رو هم بهش اضافه کردیم و خلاصه فقط لازم بود که یه نفر کته رو درست کنه . دیگه نزدیک ظهر شده بود و منهم ناهار خونه خاله ام مهمون بودم ٬ ولی گوشت هنوز نپخته بود و با خودم گفتم که زیرش رو خاموش می کنم و وقتی برگشتم دوباره می ذارم که بپزه ٬ چشمتون روز بد نبینه که به قصد خاموش کردن گاز رفتم تو آشپزخانه و دیدم از قابلمه گوشت خبری نیست !! به جاش یه قابلمه چسکی رو گاز بود و پیرزن هم با یه قاشق مشغول هم زدن !!

ازش پرسیدم : مادر پس گوشتها کو ؟؟

دیدم به یه کاسه که رو کابینت بود اشاره کرد . توی کاسه فقط آب گوشت بود و از خود گوشتها خبری نبود !! یه نگاهی به قابلمه زپرتی روی گاز کردم و دیدم مقادیری برنج آب گوجه ای توشه و گوشتها هم وسط برنج !!!!

دلم می خواست سرم رو می کوبیدم به دیوار !!

بهش گفتم : مادر اون گوشتها مال ناهار فردا بود ٬ هنوز هم نپخته بود ٬ چرا برشون داشتین ؟؟

پیرزن که معلوم بود اصلا حرفهای من حالیش نشده ٬ گفت : نه مادر ٬ تو نگران من نباش ٬ من خیلی نمی تونم گوشت بخورم ٬ سیرم !!!

آقا کارد می زدی خونم در نمی آمد ! پیرزنه اصلا حالیش نبود من چی می گم و هر چی بیشتر سعی می کردم حالیش کنم کمتر می فهمید و فقط از رنگ لبوی من متوجه شده بود که اتفاق بدی افتاده !!! بالاخره سعی کرد ذهنش رو مثل مواقعی که من دارم تلفن حرف می زنم و پشت دیوار گوش وای میسته ٬ به کار بندازه و یه جوابی بده !!

آخرش گفت : اووووووووووووووووه ! حالا مگه چی شده ؟ خوب دوباره می پزیم ! مردم تا فردا ناهار صد تا گوسفند می کشن و می پزن ٬ حالا یه تیکه گوشت که چیزی نیست !

دیدم بحث فایده نداره و بهتره برای جلوگیری از خفه کردن یک پیرزن ٬ سریعتر منزل رو به قصد مهمونی ترک کنم !

خلاصه تمام مدت تو خونه خاله ام فقط به فکر ناهار کذایی فردا بودم و اینکه حالا مادربزرگه محض جبران کارش هم که شده پا می شه و دوباره گوشت می پزه ٬ ولی چه گوشتی ؟ بوی گوسفندی که داره تو آب ٬ بدون سیر و پیاز می جوشه و وقتی هنوز مغزش خامه ٬ زیرش خاموش می شه رو حس کنین !!

خلاصه عصری برگشتم خونه و دیدم مقادیری از گوشتهای کذایی تو یه نعلبکی تو یخچاله و شکر خدا گوشت جدیدی هم به اون روش اعجاب انگیز چینی طبخ نشده !! دوباره گوشت جدید درآوردم و از اول مشغول آشپزی شدم . شکر خدا مادربزرگه هم بعد از قیلوله بعد از ظهر کل ماجرا از ذهنش delet شده بود و دیگه قضیه گوشت رو فراموش کرده بود . 

ساعت نزدیک های نه شب بود که عمه ام زنگ زد و گفت که فردا ناهار بابات رو می برم خونه خودمون و ناهارت رو بذار برای پس فردا !!

هیچ مقاومتی نکردم و فقط مثل یک کنیزی که از صبح کلی کار کرده و آخر شب هم یه کتک مفصل خورده ، خزیدم تو رختخوابم !   

* 201 بار برای اینه که مادربزرگه غیر ممکنه که دفعه اول چیزی رو بشنوه ، حتی اگر هم بشنوه ، محض طولانی تر شدن مکالمه می گه ، چییییییییییییییییییییییییییییییی ؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:39  توسط م.ن.ش  |