تو فاصله ۵ دقیقه ای از خونه دختر خاله ام تا منزل خودمان ٬ ۳ تا ایست بازرسی رو رد کردم ! تمام خیابون مثل حکومت نظامی بود . خیلی وقت بود از این بگیر و ببند ها ندیده بودیم و کم کمک داشت باورمون می شد که دوره تن لرزه هایی از این قبیل گذشته ٬ اما امشب در کمال تاسف دیدم که داریم تاوان رای هایی که دادیم رو پس می دیم ! با خودم فکر کردم که ای کاش موسوی قبل از انتخابات رد صلاحیت شده بود و مثل همیشه یک انتخابات فرمالیته برگزار می شد و باز هم سرمون رو عین کبک تو برف فرو می کردیم و به روال عادی به اصطلاح زندگیمون ادامه می دادیم و ما یه لقمه نونمون رو می خوردیم و بقیه هم بوقلمون سفره رو !
شاید این طرز تفکر ٬ آخر بی خایگی باشه ٬ ولی من به شخصه دیگه تحمل شنیدن خبر ضرب و شتم های کوی دانشگاه و بازداشت ۱۰۰ نفر در شیراز و کشته شدن ۷ نفر در تهران و ... ندارم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:56  توسط م.ن.ش
|
یه زمانی خیلی مد شده بود که همه نوشته ها سرشار از درد و رنج و صرفا بیان مکنونات قلبی نویسنده باشه و هر چه نوشته پر سوز و گداز تر بود و درماتیک تر ، بیشتر مقبول جمع و خوانندگان می افتاد ، ولی چند وقتیه که میبینم ، وبلاگهایی که جنبه طنز نوشته هایشان بیشتر است ، مخاگب بیشتری رو جذب می کنند و حتی گاهی اوقات که نویسنده بخت برگشته حال و حوصله طنز پردازی نداره و حال و احوالاتش یه ته تلخی ای رو به همرا ه داره ، ملت بهش اعتراض می کنند که دیگه از تو انتظار نداشتیم و این دراماتیک بازی ها دوره اش گذشته و نوشته ها زرد شده و ... خلاصه طوری برخورد می کنند که طرف به گه خوردن می افته و ترجیح می ده فقط زمانهایی که سر حاله ، مطلب بنویسه و درد و بدبختی هاش رو به یک دفتر خاطرات خصوصی ، محدود کنه !
ولی خوب واقعیت اینه که آدم همیشه حوصله دری وری گفتن نداره و گاهی اوقات حتی دلش می خواد به سر حد مرگ غر بزنه ! اینا رو گفتم که بگم الان غروب یک جمعه تخمیه ، که بنده در فرودگاه و جهت یک ماموریت کاری عازم اهواز هستم . تا سوار شدن به هواپیما ، یک ساعتی وقت دارم و از پرسه زدن در سالن فرودگاه و زاغ دخترهای مرد رو زدن خسته شدم و از پیدا کردن دختر رویاهام تو تو فرودگاه مهرآباد ناامید گشته و در نتیجه از برکت لپ تاپ شرکت به نوشتن وبلاگ مشغول می باشم !
صبح ، فقط به انگیزه رییس جمهور نشدن محمود خان ، رفتم و رای دادم و البته سه کاندیدای دیگه برام علی السویه هستن و همانطور که گفتم تنها هدفم این بود که آمار رقیب احمدی رو بالا ببرم و بس . جهت تحقق این امر حتی از رای مادر بزرگ نود ساله ام هم فروگزار نکردم و صبح اول صبح به همراه عمه و همسرش و مادر بزرگه رفتیم پای صندوق ، دیگه نتیجه اش باشه با خدا و وزارت کشور محترم !
یکی نیست بهم بگه ، آبت نبود ، نونت نبود ؟ اهواز رفتنت چی بود ؟ تو این گرما ، هیچ آدم عاقلی می ره کنار کوره ؟؟!! جهنمه به مولا !
صدای اذان که با آخرین شدتش داره از بلندگوهای سالن پخش می شه ، رفته رو اعصابم ! فکر کنم اذان رو طوری پخش می کنند که حتی اگه کسی یک درصد هم شنوایی داشته باشه ، متوجه داستان می شه !
یه دختر تیتیر تنگولکی هم که شکر خدا بیخیال مد شده و اون روسری احمقانه چهارخانه مارک Burberry رو بیخیال شده و به جاش یک روسری احمقانه تر قلابی channel سرش کرده ، داره رو صندلی جلویی خودنمایی می کنه و خیلی دوست دارم نظرش رو راجع به رنگ موی عسلیش بدونم و ازش بپرسم انگیزه اش از انتخاب این رنگ مو چی بوده و بلکه راضیش کنم ، کله اش رو سیاه کنه ، شاید مورد پسند بیفته و منهم از این در به دری نجات پیدا کنم !!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:44  توسط م.ن.ش
|
دیشب داشتم یه فیلم نگاه می کردم که تو یک صحنه از اون پرشک سعی می کنه ، دختری رو که تحت عمل جراحیه و داره از بین می ره رو نجات بده . تلاش دکتره برای برگرداندن علایم حیاتی و تصویر مانیتوری که ضربان قلب و علایم دیگه رو نشون می ده ، نفس رو تو سینه آدم حبس می کنه !
همینطور که تو استرس فیلم بودم ٬ یاد هفته گذشته خودم افتادم . یه سه هفته ای بود که مشغول راه اندازی واحد اکسیژن بودیم . راه اندازی این واحد از اون کارهای کوفت و اعصاب خرد کنه . هزار تا آیتم رو باید با هم دیگه کنترل کنی که بتونی چس مثقال اکسیژن تولید کنی ! یکی از حساس ترین قسمتهاش استارت توربین انبساطیه . این توربین دمای هوا رو تا ۱۸۰ - درجه سانتی گراد پایین میاره و نهایتا باعث تولید اکسیژن می شه ، ولی کنترل دمای خود این توربین در ابتدای کار ، از اون کارهای نفس گیره ، چون با کوچکترین اشتباهی ٬ دمای توربین افت می کنه و اصطلاحا توربین تریپ می خوره و تریپ خوردن توربین هم مساویست با از بین رفتن هر چی اکسیژنی که تولید کردی و خلاصه باید کار رو از اول شروع کنی !
کار من تمام هفته گذشته این بود که زل بزنم به صفحه کامپیوتر و به محض پایین اومدن دما ٬ تمام ترفندهایی که تو کل زندگیم یاد گرفتم رو به کار ببندم تا از وقوع این فاجعه جلوگیری کنم ، باور کن در یک لحظاتی اینقدر به مخم فشار می اومد که بعد از تمام شدن بحران ٬ یک چند ساعتی سر درد داشتم !
خلاصه اونجا من حکم پزشک رو داشتم ٬ اکسیژن های تولید شده ٬ حکم بیمار و توربین هم حکم قلب !
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8:51  توسط م.ن.ش
|
از وقتی رفتم همدان ٬ به جای کامپیوتر یه لپ تاپ بهم دادن که به لعنت خدا نمی ارزه ! موقع تایپ کردن به جنون می کشنوتت ، چون یکسره از این خط به اون خط می پره و هر جمله رو ده بار از اول باید بنویسی و خلاصه آخرش به گه خوردن می افتی و ترجیح می دی که بی خیال وبلاگ و معاشرت با دوستان دنیای مجازی بشی !
ولی من امروز عزمم رو جزم کردم که بعد از مدتها ، وبلاگ نویسی رو از سر بگیرم و چند خطی رو با اعمال شاقه تایپ کنم ، البته از شروع دوباره یه هدف شیطانی رو دنبال می کنم که شاید یه روز این راز رو براتون برملا کنم !
یادمه تا چند ماه پیش که تو اوج دوران راه اندازی کارخانه بودیم ، وقت سر خاراندن نداشتیم و از کار زیاد حتی فرصت نمی کردم که ایمیلم رو چک کنم ، الان دقیقا قضیه برعکس شده و از بیکاری زیاد حال تو اینترنت اومدن رو ندارم . با اینکه صحبت کردن راجع به وضع اقتصادی و بحران جهانی ، یه بحث کلیشه ای و درپیتی شده ، ولی باز هم باید گوشزد کنم که اوضاع خیلی خرابه ! خیلی خیلی خراب ! راستش همه منتظر هستیم که ببینیم بالاخره کی نوبت تعطیلی کار ما می شه و اگر هم شانس بیاریم و تعطیلی در کار نباشه ٬ مثل این ماه من هنوز حقوق بهت ندادن و باید یه جوری کج و دار و مریض سر کنی تا به هر بدبختی ای شده ٬ پول رو بریزن به حسابت .
البته اصلا خیال ندارم که ذکر مصیبت بکنم و من به شخصه هنوز وضعم بدک نیست و کماکان مشغول ولخرجی هستم ٬ ولی می دونم که دیر یا زود نوبت منهم می شه و باید به فکر باشم .
دیدی وقتی دو تا رفیق صمیمی بعد از مدتها همدیگه رو می بینن ٬ خیلی دلشون می خواد که با هم صحبت کنن ٬ ولی هیچ موضوع مشترکی به غیر از اوضاع دنیا ندارن که بگن ! منهم الان همین وضعیت رو دارم ٬ تا اینکه دوباره یادم بیاد که درباره چه چیزهایی می شه نوشت !
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:10  توسط م.ن.ش
|