کما
همه چیز از یک طوفان شن شروع شد . طوفانی که چندین ساله گریبان استانهای جنوبی کشور رو گرفته و جدیدا به باقی استانها هم سرایت کرده .
مامان ایمان که آسم شدید داره ، در اثر هوای آلوده آسمش عود می کنه و به دنبالش سکته قلبی و ایست مغزی و کما ...
خانم رزمی با اون لبخند مهربون و مهمان نوازی خاص شیرازیها مرتب جلوی چشمهامه و نمی تونم باور کنم که از طریق یک لوله باید غذا بخوره و تنها علایم حیاتیش خمیازه کشیدن و تنفس بدون دستگاه و نهایتا تکان دادن آرام انگشتانش باشه .
دیشب غم و اندوه رو تو وجود ایمان می دیدم و با تمام خویشتن داری ای که داره ٬ حس و حالی برای حرف زدن نداشت . سعی می کرم آسمون و ریسمون رو به هم بببافم و برای لحظاتی هم که شده از اندیشه های سرگردان خلاصش کنم ، ولی می دونم تنها خلاصی توی این شرایط باز شدن چشمهای خانم رزمی و خارج شدن حتی یک کلمه از دهانشه . من خیلی دعا کردن بلد نیستم ٬ ولی با تمام وجود از خدا می خوام که چشمهای یک مادر مهربون باز کنه و خانوده اش رو از چشم انتظاری بیرون بیاره .
امروز صبح با مامان و خاله ام رفته بودیم محله قدیمی شان : چهار راه مختاری شاهپور ٬ خیابان خالقی .
شوق و ذوق مامان و خاله ام برای پیدا کردن خانه قدیمی و یاد گذشته ها کردن برام جالب بود . تعدادی از خونه ها باقی بودند و بقیه خراب شده بودند . خاله ام طوری از گذشتگان و اون خاطرات یاد می کرد که یک لحظه با خودم فکر کردم که خیلی به یاد نمیارم همنسلی های من از دوران کودکی و خاطراتشان با چنین عشقی یاد کنند ! نمی دونم تو تار و پود خونه ای قدیمی و اون حوض های پر از ماهی و زندگی چند تا خانواده دور یک حیاط چه چیزی نهفته بوده که بعد از گذشت ۵۰ سال از اون تاریخ هنوز از یادآوریش اشک تو چشمهاشون جمع می شه ٬ ولی خود من بعنوان مثال بعد از گذشت فقط ۱۵ سال ٬ با دیدن منظره کوبیدن خونه دوران کودکیم ٬ کوچکترین حسی نداشتم و تازه خوشحال بودم از اینکه به جای یک خونه قدیمی یه عمارت تر و تمیز ساخته می شه !!؟؟؟
