تبليغاتX
آرامش بعد از طوفان - خواب سنگین

آرامش بعد از طوفان

آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !

خواب سنگین

دوباره بعد از مدتها تونستم تا 10 صبح بخوابم . پديده اي كه هيچوقت در تهران اتفاق نمي افته . تو تهران حتي جمعه ها هم ساعت 7 صبح از خواب بيدار مي شم و گاهي اوقات هم از سر و صداي مادربزرگه كه فكر ميكنه دير شده و ساعت 5 صبح داره پياز داغ مي گيره از خواب مي پرم و به بخت بد لعنت مي فرستم !

۹ ماهي بود كه بندر نيامده بودم و دلم لك مي زد براي يك ساعت تو خونه بودن ! هفته قبل از آمدنم رو به اميد خونه سپري كردم و الان هم در يك خلسه لذت بخشی به سر مي برم ! خواب سنگين ، از اون هايي كه حتي بعد از بيدار شدن هم دلت مي خواد دوباره بخوابي ،‌خيلي وقت بود كه از يادم رفته بود و اين چند روز دوباره تجربه اش كردم ، تازه اون هم نه يك وعده ، بلكه هم شب و هم بعدازظهر . خوابي كه نه بايد نگران صبح سر كار رفتن باشي و نه نگران ناهار ظهرت و نه نگران دلتنگي دم غروب !

اعصابم يه ذره آروم گرفته و دوباره داره هوس بندر برگشتن به سرم ميزنه !! از تهران و زندگي كردن با مادربزرگ خسته شدم . دلم ميخواد يا كاملا مستقل زندگي كنم يا با كسايي كه رو اعصابم پياده روي نمي كنن ،‌كه فقط خانواده ام اين خاصيت رو دارن . مخصوصا كه الان تو بندر هوا حسابي ملسه و از اون سرماي نكبتي تهران كه تا چند وقته ديگه با برف همراه مي شه خبري نيست !

جديدا از سرما و گرما بيزار شدم و دلم مي خواد يكسره پاييز و و بهار باشه . سرما كه واقعا حالم رو بهم مي زنه و دلم مي خواد صد سال سياه برف نبينم ! از پوشيدن پشمي و لباس زياد بيزارم و دستكش دست كردن و كلاه سر گذاشتن خفه ام مي كنه ! كلا يه مقدار خوي و خصلت هام عوض شده و نمي دونم بهتر شدم يا بدتر ؟ تنها چيزي كه مي دونم اينه كه تو تهران خيلي عصبي شدم و همه چيزش رو اعصابمه .

دوباره برگشتن بندر هم فكر بزرگيه و تصميم گرفتن درباره اش خيلي سخته . اگر مي تونستم مطمئن باشم كه مي تونم به طور موقت ، يكي – دو سال اينجا زندگي كنم و بعد دوباره برگردم تهران ،‌فكر كنم كه تنوع خوبي بود و از لحاظ كاري هم برام مفيد ،‌ولي خوب اون ترس لعنتي كه بعد از 20 سال زندگي كردن تو اين خراب شده دچارش شدم ، ولم نمي كنه و باعث مي شه كه تو اين قبيل تصميم گيريها درمانده بشم . مي دونم كه خيلي آدم عقب افتاده اي هستم كه به جاي تصميم گيري بين كانادا و استراليا ، دارم به بندر و تهران فكر مي كنم ، ولي چي كار كنم كه روحيات من خيلي درپيته و از اين حد جلوتر نمي ره و بدبختي اينه كه حتي محيط هم روم تاثير نمي ذاره و مهاجرت اطرافيان هم كوچكترين اشتياقي رو براي رفتن در من زنده نمي كنه !

كلا آدم يكنواخت و ترسويي هستم و تحمل محيط هاي جديد و تجربه هاي نو رو ندارم . فكر كنم بهتر بود كه كارمند يه ادره دولتي مي شدم  و مدارج ترقي رو بصورت slow motion تا رسيدن به مرحله بازنشستگي طي مي كردم !!

كلا تصميم گيريهاي مهم ، آرامشم رو به هم مي ريزن و هميشه ازشون فراري هستم .

شاید یک علت اینکه تا حالا نتونستم حتی به ازدواج کردن فکر کنم ٬ همین باشه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 19:0  توسط م.ن.ش  |