<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آرامش بعد از طوفان</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/</link>
<description>آنچه از عقل و دل و خلاصه هر چی بشه , برآید !</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 18:23:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هادی</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هادی از اون دسته آدمهاییه که ارزش دارن درباره شان چیزی بنویسی . از اون تیپ آدمهایی که یه مقدار با اطرافیانشون متفاوت هستند ، نه به این خاطر که تو سن 28 سالگی 2 تا بچه داره یا اینکه با ماهی 400 تومان حقوق داره 4 نفر رو اداره می کنه و خونه هم می خره ! مسلما نه ! شاید به این خاطر که در نظر اول حتی اونقدر به چشم نمیاد که اسمش یادت بمونه ، اما بعد از یک مدت چیزهایی ازش می بینی که مجبورت می کنه به خودت فکر کنی !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من سرپرست 35 نفر در واحد سیالات کارخانه هستم . 35 نفر توگروههای کاری مختلف ، اپراتورهای اکسیژن ، اپراتورهای آبرسانی ، تعمیرات برق ، تعمیرات مکانیک و ... همه شان در گروههای چند نفری کار می کنن و بصورت 4 شیفت . بین همه اینها فقط تعمیرات ابزار دقیقه که 1 نفره ، اونهم هادیه . یادم نمیاد هادی رو اولین بار کی دیدم ، فقط یادم میاد ، مدتها اسمش رو می دونستم ، ولی حتی به قیافه نمی شناختمش ، بعد که گروهها تقسیم بندی شدند و هادی بعنوان تعمیرات ابزار دقیق گروه من معرفی شد ، تازه از نزدیک باهاش آشنا شدم . یک مرد لاغر اندام با قیافه ای آرام و خونسرد و تا حدودی مغموم . موهای جوگندمی که نمی دونم توسن 28 سالگی نتیجه یک زندگی سخت هستند یا یک ارثیه اجباری . کم حرف ، دیر جوش ، دیر عصبانی می شه و به خاطر هر چیزی خوشحال نمی شه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون اوایل یک نفر از 35 نفر خانواده سیالات بود . اولین برخوردی که از دیگران برام متمایزش کرد یه اتفاق به نسبت بد بود . زمانی که بخش عظیمی از کابلهای کوره در اثر یک حادثه آسیب دیدن و لازم بود که طی زمان کوتاهی تعویض بشن . با اینکه این موضوع ارتباطی به قسمت من پیدا نمی کرد ، ولی به درخواست مدیر کارخانه ، نیروهام رو برای کمک فرستادم ، از جمله این نیروها هادی بود که بدون هیچ اعتراض و منتی ، دست به کار شد و تا جایی که از عهده اش بر می آمد ، کمک کرد و تو اون دمای بالای قسمت کوره و فضای نامناسب کار کرد  ، ولی متاسفانه در اثر فراموشی اسمش در لیست پاداش قرار نگرفت و روزی که به همه پاداش داده شد ، چند نفر از قلم افتاده بودن . یک نفر دیگه از اعضای گروه من که در این کار شرکت بود هم از قلم افتاده بود و وقتی از ماجرا با خبر شد عکس العمل شدیدی نشون داد و خیلی باهاش صحبت کردم تا تونستم آرومش کنم . ولی هادی مطابق معمول سکوت کرده بود . لازم دونستم باهاش صحبت کنم و اتفاقی که افتاده رو براش توضیح بدم . تمام مدت سکوت کرده بود و وقتی گفتم که 50 هزار تومان از لحاظ مادی ارزش اینو نداره که بخوای خودت رو کوچک کنی و اعتراض کنی با یک ناراحتی عمیقی بهم نگاه کرد و گفت شما مجردی و شاید ارزش این مبلغ برای من و شما متفاوت باشه . وقتی اینو گفت انگار که یک سیلی محکم تو گوشم زده باشن و تازه فهمیدم که چه اشتباهی مرتکب شدم . با اینهمه هیچوقت هادی راجع به این موضوع صحبتی نکرد و کوچکترین اعتراضی به زبون نیاورد . از اون موقع بود که به تمایز هادی با دیگران پی بردم و دیدم نسبت بهش تغییر کرد . هر روز سعی می کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و وقتی می دیدمش یک علاقه عجیبی رو در من زنده می کرد ، حتی گاهی اوقات هم که تو مسایل کاری باهاش بحثم می شد یا به هر دلیلی از دستش عصبانی می شدم ، داستان به چند ساعت هم نمی رسید و تمام سعی ام رو می کردم که از دلش در بیارم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من وقتی تصمیم بگیرم که به کسی نزدیک بشم و یک ارتباط صمیمی باهاش برقرار کنم از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنم و معمولا خیلی زود به هدفم می رسم . هادی هم با اینکه در ارتباط برقرار کردن ، آدم به نسبت سختیه ، ولی تو مدت کوتاهی تونستم اون رابطه ای رو که دلم می خواد باهاش داشته باشم ، ولی رفتار هادی همیشه حساب شده و با رعایت حد و حددوها بود و هیچوقت فکر نمی کردم از چنین رفاقت محدود و معینی ، چنین پیامی دریافت کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من چه در محیط کار و چه در فضای خارج از اون ، دوستها و رفیقهای زیادی دارم که چند تاییشون بیشتر حکم برادر رو برام دارن تا دوست ، ولی کمتر اتفاق می افته که ببنیم کسی زحمت انتقاد کردن از رفیقش رو به خودش بده . می گم زحمت ، چون واقعا کار سختیه ، چون معمولا آدمها از اینکه مورد نقد قرار بگیرن خوششون نمیاد و عکس العمل های بعضا شدیدی از خودشون نشون می دن تا جایی که ممکنه کل یک رابطه رو زیر سوال ببرن یا برای همیشه از کسی که جرات کرده و ازشون انتقاد کرده ، متنفر بشن . اکثر آدمها هم دوست دارن یک سری روابط تعریف شده و مشخص رو داشته باشن و بیشتر از اون چیزی که بهشون مربوط نمی شه  به کار کسی کار نداشته باشن ، حتی اگر انتقاد کردن از کسی باعث پیشرفت یا پی بردن به یک اشتباهی در رفیقشون بشه . در بیشتر مواقع طرف می گه به ت .خمم و می خوام هیچوقت نفهمه که داره اشتباه می کنه و در نتیجه زحمت بحث کردن و  توجیه کردن آدمی که نمی فهمه داره اشتباه می کنه رو به خودشون نمی دن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی در کمال تعجب باید بگم هادی از اون تیپ آدمها نبود . یعنی هیچوقت تو خواب هم نمی دیدم که هادی با اون رفتار آرام و حساب شده اش که حتی زحمت یک لبخند بی دلیل رو هم به خودش نمی ده ، بیاد و راجع به رفتار اشتباه من که شاید خیلی گریبان اون رو هم نمی گیره باهام صحبت کنه و ریسک چپ افتادن رییسش رو به جون بخره .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پنجشنبه پیش بود و اواخر وقت اداری . با هادی داشتم سر خرید یک قطعه صحبت می کردم و سر به سرش می ذاشتم که یکدفعه گفت که یک کار خصوصی باهام داره و اگه وقت دارم بریم بیرون راجع بهش صحبت کنیم . چند تا علامت سوال بزرگ تو مغزم تشکیل شد ، اما مسلما هیچکدومش اون چیزی نبود که هادی می خواست بگه . وقتی شروع کرد به صحبت کردن ، باورم نمی شد که واقعا داره راجع به این موضوع صحبت می کنه . یکی از ضعف های اخلاقی من که باعث اختلال در کار سرپرستیم هم می شد و مسلما خودم هم بهش واقف بودم ولی هیچوقت زحمت اصلاح کردنش رو به خودم نداده بودم و حتی صمیمی ترین رفقای کاری هم تا به حال راجع بهش باهام صحبت نکرده بودند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم . جبهه گیری کنم ؟ از خودم دفاع کنم ؟ عصبانی بشم ؟ بخندم ؟ ازش تشکر کنم ؟ بهش بگم که بهش هیچ ربطی نداره ؟ که در این حد نیست که بخواد با من اینطوری حرف بزنه و ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی فقط سعی کردم که سکوت کنم . صورتم کش اومده بود . تا حالا چند بار برام اتفاق افتاده که مثل تو سری خورده ها بشم ، جوری که حتی نتونم از جام تکون بخورم . تا لحظاتی قیافه ام مثل سکته ایها می شه . حس خیلی بدیه . ولی انسان سازه ! چند دفعه قبلی هم ، نقاط عطفی در زندگیم بودن و یه جورایی تو کل زندگیم تاثیر گذاشتند . در هر صورت لحظات طولانی و کشداری بود . هادی حتی تا اونجایی پیش رفته بود که گفت : می دونم  به خاطر زدن این حرفها ممکنه از من متنفر بشی ، ولی بهت می گم چون « دوست می گه ، گفتم و دشمن می گه ، می خواستم بگم » . این جمله رو قبلا هم شنیده بودم ، ولی همیشه به مسخره و این اولین بار بود که کسی جدی این جمله رو بهم می گفت .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در هر صورت ، هادی کل آخر هفته من رو خراب کرد و باعث شد که حالم به هم بریزه و اولین جمعه ای رو که تو سایت مونده بودم رو یکسره به خودم و اشتباهاتم فکر کنم و به خاطر همه اینها ازش ممنونم . بیشتر از گذشته بهش علاقه دارم و ارزشش برام صد برابر شده . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 18:23:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mnsh241360&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>mnsh241360</dc:creator>
<guid>http://mnsh241360.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فلسفه مردانگی</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ممد رفته ، مهندس پرهام و مهندس علایی هم همینطور . تو خوابگاه من موندم و جومونگ ( این اسم رو مهندس پرهام روش  گذاشته ، حالا چراش رو باید از خود مهندس پرسید ، چون کوچکترین شباهتی بین این شخص و جومونگ وجود نداره ، نه از لحاظ ظاهری و نه از لحاظ شخصیتی ! ) . از اون هفته هاییه که بلاتکلیفم ، نه دلم می خواد تهران برم و نه دوست دارم همدان بمونم . البته شاید ته دلم با تهران باشه ، ولی از اونجایی که 10 روز پیش به مدت یک هفته رفتم بندر و مرخصی بودم ، با خودم عهد کردم که تا دو هفته آینده هیچ جا نرم . البته فلسفه این قول و قرارها رو خودم هم نمی دونم ، این یکی از همون ابعاد شخصیتیمه که حتی خودم هم هنوز نتونستم درکش کنم ، نمی دونم شاید با این کارها می خوام به خودم ثابت کنم که آدم لوس و ننری نیستم ، شاید می خوام میزان صبر و تحملم رو بسنجم ، شاید به مفاهیم جدیدی به نام « مردانگی »- که بعد از رفاقت با آرش باهاش آشنا شدم – می خوام برسم ... ولی در هر صورت یک چیز برام واضحه و اون هم اینه که اگه برم ، یک آب و هوایی تازه می کنم و از جو کار خارج می شم و یه سری هم به احسان بیچاره می زنم که معلوم نیست چه ویروسی به جونش افتاده که از صبح تا شب خوابه و خلاصه تنوعیه ، اگر هم نرم ، می تونم فردا وقت بذارم و برم لاستیک های ماشین رو عوض کنم که به گفته تعمیرکار شکل تخم مرغ پیدا کردن و ضمنا از خطرات جاده در فصل سرما در امان باشم و در مصرف بنزین هم صرفه جویی کنم و ... نه دیگه هر چی فکر می کنم ، می بینم فایده دیگه ای نداره . مثل اینکه محسنات رفتن از نرفتن بیشتره ! ولی نمی دونم چرا با خودم لج می کنم ؟؟ البته از رانندگی تو مسیر تهران – همدان هم خسته شدم . از اون ثانیه ای که راه می افتم تا اون لحظه ای که می رسم ، فقط دلم می خواد که زودتر این مسیر تموم شه . یه جورایی عذاب الیمه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی یاد مادربزرگه نبودم ! عمه ام برای دیدن بچه ها به بلاد کفر سفر کرده و پیرزن بخت برگشته خیلی تنها شده . البته عموم یه جورایی بهش می رسه ، ولی پیرزن دیگه به غیر از دخترش کس دیگه ای رو درست و حسابی نمی شناسه و هر از گاهی فقط مخش یه فازهایی می ده و خیلی زود فیوزش می پره ! 90 سال کم نیست . نمی دونم ماشا... بگم یا نه ؟ ولی درباره خودم که اصلا آرزوی چنین عمر نوحی رو ندارم و دوست ندارم که بچه هام رو با زن همسایه و گوینده تو تلویزیون اشتباهی بگیرم !!! در هر صورت رفتنم برای پیرزن هم می تونه مفید باشه و حداقل فایده اش اینه که برم قبض های آب و برق و تلفن رو از زن همسایه بگیرم و پرداخت کنم که یک دفعه کل سیستم خونه تو این سیاه زمستانی رو هوا نره !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هفته پیش هم مراسم عقد سامان و بهاره بود و منهم به همین منظور سری به شیراز زدم و از اون جایی در طول این 8 سال در تمام مراحل سخت زندگی ، خصوصا گیس و گیس کشی ها در کنارشون بودم ، خودم رو موظف می دونستم که حتما در این مراسم حضور پر رنگی داشته باشم و با اینکه فقط یک عقد محضری بود و عروسی به تاریخی نامعلوم موکول شده ، ولی رنج سفر رو به خودم هموار کردم و در این مراسم فرخنده شرکت کردم . راستش تا لحظاتی قبل از جاری شدن صیغه عقد هم باور نمی کردم این دو تا کفتر عاشق بالاخره تن به ازدواج بدن و یه جورایی قضیه به نظرم شوخی می اومد ، ولی بالاخره این بازی هم تموم شد و امروز هم پس از گذشت یک هفته از طول زندگی مشترکشون از بهاره شنیدم که این قضیه  زیر دندون جفتشون خیلی مزه کرده و به آرامشی نسبی در روابطشون رسیدن و خلاصه به نظرم باید بریم سراغ خرید کت و شلوار عروسی !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از ما که گذشت ، ان شا... قسمت شما هم بشه .  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 18:22:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mnsh241360&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>mnsh241360</dc:creator>
<guid>http://mnsh241360.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سنه دژ</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تا یکی ٬ دو ماه پیش ٬ آخر هر هفته رو می رفتم تهران ٬ یعنی چهارشنبه بعدازظهر می زدم به راه و شنبه صبح دوباره برمی گشتم . بعد از مدتی ٬ شنبه صبح ٬ ساعت ۵ از خواب بیدار شدن برام تبدیل به یک کابوس شد و پلک هام که هر از گاهی تو جاده رو هم می افتاد ٬ مرگ رو در چند قدمی خودم می دیدم ٬ در نتیجه و از اون جایی که آدم جون عزیزی هستم ٬ تصمیم گرفتم که بیخیال هر هفته تهران رفتن بشم و به هر دو هفته یکبار قناعت کنم و در عوض سعی کنم ٬ اطراف و اکناف همدان رو یک سیر و سیاحتی بکنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از نتایج این تصمیم گیری ٬ سفر دیروزم به سنندج بود . خلاصه ماجرا این بود که به همراه جمعی از دوستان ٬ صبح علی الطلوع و بعد از صرف یک کله پاچه مشتی راهی سنندج شدیم . تو پرانتز باید بگم که از موقعی که ساکن سایت شدم ٬ کارهایی رو با لذت انجام می دم که قبلا تو کابوسهای شبانه هم نمی دیدم ٬ از جمله خوردن کله پاچه ٬ اون هم تو کله پزی یا بساط پهن کردن کنار بلوار به همراه کشیدن قلیان و شکستن تخمه !!!! کلا از اونجایی که پدر من ٬ بیرون رفتن از خونه رو بغیر از رفع نیاز جهت مسایل حیاتی ٬ امری غیر ضروری و اضافی می دونست و من تا بیست سالگی رفتن به پیک نیک یا سیزده به در رو بیاد نمیارم ٬ این افسار گسیختگی در ددر رفتن و سفرهای فشرده و زبل خانی ٬ به طرز عجیبی سر شوقم میاره ! بطوریکه برای مثال یک ماه پیش در عرض دو روز ٬ مسیر همدان - تهران-شیراز-فیروز آباد و بالعکس رو طی کردم و بعدش یک حس ارضا شدن عجیبی رو داشتم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بگذریم ! سنندج شهر سر سبز و تر و تمیزی در حدود ۱۵۰ کیلومتری از همدان است که می تونی مردها رو با اون شلوار کردی های معروف و لباس کاملا سنتی و خانمها رو با پیراهت های بلند رنگی و سربندهای سنتی ببینی و لذت ببری ٬ گرچه که تعداد این مناظر در مقایسه با جوونهای تیتیر تنگولکی که با ماشینهای آنچنانی در حال خط زدن در پارک آبیدر بودن ٬ خیلی چشمگیر نبود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پارک آبیدر ٬ یک یه جایی شبیه منطقه حصارک تهران بود که کل سنندج زیر پات بود و با هوای دلپذیری که داشت می تونستی یه پیاده روی فرح بخش و احیانا رمانتیکی رو انجام بدی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سنندج به دلیل نزدیکی به شهرهای مرزی مثل بانه و مهاباد ٬ توش جنس های قاچاق و وارداتی زیاده و در محلی به نام بازار شیطان ٬ می تونی جنس های مارک دار اروپایی و آمریکایی دست دوم رو به قیمت های نازلی خریداری کنی و نکته جالب این بود که چینی ها حتی دست از سر بازارهای استوک هم بر نداشته بودند و به جای اجناس دست دوم فرنگی ٬ اجناس نوی چینی رو می دیدی که مثلا با گلی کردن ته کفش و خط انداختن چرم اون ٬ می خواستن به جای جنس دست دوم آمریکایی قالبش کنن !! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با توجه به روز جمعه و تعطیلی شهر و همچنین فرصت کوتاه ما برای بازدید از شهر ٬ نتونستیم که سیر و سیاحت کاملی انجام بدیم ٬ ولی همینش هم عاری از لطف نبود و کلا دیدن مکان های جدید ٬ دماغم رو چاق می کنه ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 19:42:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mnsh241360&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>mnsh241360</dc:creator>
<guid>http://mnsh241360.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی یک بعدی کاری !</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;میدونم که این طرز وبلاگ نویسی مفت هم نمی ارزه ، چون اولا خواننده هات رو از دست می دی و ثانیا عمل نوشتن رو لوث می کنی . ولی فعلا وضعیت من اینطوریه و امکان نوشتن بطور مرتب رو ندارم ، مکه اینکه حسش واقعا قوی باشه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر کنم آخرین مطلبم راجع به مادر ایمان بود ، با کمال تاسف باید بگم که حدودا یک ماه بعد از اون تاریخ مادر ایمان فوت کرد و هیچکدوم از ان شاا... گفتن ها کار ساز نشد و به جاش مجبور شدیم با عبارات &quot; راحت شد &quot; و &quot; خوب که رو صندلی چرخدار زنده نماند &quot; و مزخرفاتی از این قبیل جبر زندگی رو توجیه کنیم . البته ایمان دید واقع بینانه تری به زندگی داره و با اینکه از درون ممکنه خیلی داغون با شه ،  اینو پذیرفته که مرگ سن و موقعیت و فامیل و غریبه رو نمی شناسه !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اوضاع اقتصادی خراب ، وضع مملکت به هم ریخته و وضع فولاد از همه چیز بدتر ! دقیقا نمیدونیم سهامداران اینجا به چه امیدی دارند تولید می کنند و انگیزه شان از تحمل این همه ضرر چیه ٬ ولی در هر صورت کارخانه داره یه هن هنی می کنه و هر لحظه ممکنه لنگش بره هوا و ما هم مجبور شیم کل وقتمون رو به ورق زدن بخش استخدام مهندس مکانیک همشهری و چک کردن سایت jobiran به امید پیدا کردن یه آگهی جدید بپردازیم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تهران رفتن هم یک هفته در میان شده و بقیه اوقات رو در مهمانسرای کارخانه به سر می برم . ویه شبهایی دلم می خواست نصف عمرم رو می دادم و لی دیگه داستانهای فولادی نمی شنیدم ! روزی 12 ساعت خود فولاد رو می بینم و بقیه اش رو هم حرف فولاد رو می شنوم ! کم کم دارم خاکستری رنگ می شم و مدتیه که به فکر اجاره خانه در همدان افتادم تا حداقل چند ساعت از شبانه روز رو از شر فولاد خلاص شم و به غیر از کار یک بعد دیگه هم در زندگیم ایجاد کنم . البته دوستانی در این سایت پیدا کردم که اوقات رو باهاشون می گذرونم و بیشتر شبها و آخر هفته ها رو به هم می پلکیم ، ولی مطلب مهم همون روزمرگی ها هستند ، نمی دونی که چقدر این روزمرگی ها مهم هستند ، اینکه سریال دوزاری هر شب رو با خانواده ات نگاه کنی یا با دوست دخترت یا با چند تا گردن کلفت بدتر از خودت !!!! اینکه موقع شام خوردن همون کسایی رو ببینی که از صبح داشتی باهاشون سر و کله می زدی یا کسایی رو که فقط شبها می بینی یا ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه که روزمرگی ها هم متفاوت هستند و می تونم بگم مهمترین بخش زندگی هر شخص که همیشه باید متنوع نگهشون داری !! تنوع ، روزمرگی !!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 12:49:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mnsh241360&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>mnsh241360</dc:creator>
<guid>http://mnsh241360.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کما</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همه چیز از یک طوفان شن شروع شد . طوفانی که چندین ساله گریبان استانهای جنوبی کشور رو گرفته و جدیدا به باقی استانها هم سرایت کرده .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامان ایمان که آسم شدید داره ، در اثر هوای آلوده آسمش عود می کنه و به دنبالش سکته قلبی و ایست مغزی و کما ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانم رزمی با اون لبخند مهربون و مهمان نوازی خاص شیرازیها مرتب جلوی چشمهامه و نمی تونم باور کنم که از طریق یک لوله باید غذا بخوره و تنها علایم حیاتیش خمیازه کشیدن و تنفس بدون دستگاه و نهایتا تکان دادن آرام انگشتانش باشه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب غم و اندوه رو تو وجود ایمان می دیدم و با تمام خویشتن داری ای که داره ٬ حس و حالی برای حرف زدن نداشت . سعی می کرم آسمون و ریسمون رو به هم بببافم و برای لحظاتی هم که شده از اندیشه های سرگردان خلاصش کنم ، ولی می دونم تنها خلاصی توی این شرایط باز شدن چشمهای خانم رزمی و خارج شدن حتی یک  کلمه از دهانشه . من خیلی دعا کردن بلد نیستم ٬ ولی با تمام وجود از خدا می خوام که چشمهای یک مادر مهربون باز کنه و خانوده اش رو از چشم انتظاری بیرون بیاره .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز صبح با مامان و خاله ام رفته بودیم محله قدیمی شان : چهار راه مختاری شاهپور ٬ خیابان خالقی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شوق و ذوق مامان و خاله ام برای پیدا کردن خانه قدیمی و یاد گذشته ها کردن برام جالب بود . تعدادی از خونه ها باقی بودند و بقیه خراب شده بودند . خاله ام طوری از گذشتگان و اون خاطرات یاد می کرد که یک لحظه با خودم فکر کردم که خیلی به یاد نمیارم همنسلی های من از دوران کودکی و خاطراتشان با چنین عشقی یاد کنند ! نمی دونم تو تار و پود خونه ای قدیمی و اون حوض های پر از ماهی و زندگی چند تا خانواده دور یک حیاط چه چیزی نهفته بوده که بعد از گذشت ۵۰ سال از اون تاریخ هنوز از یادآوریش اشک تو چشمهاشون جمع می شه ٬ ولی خود من بعنوان مثال بعد از گذشت فقط ۱۵ سال ٬ با دیدن منظره کوبیدن خونه دوران کودکیم ٬ کوچکترین حسی نداشتم و تازه خوشحال بودم از اینکه به جای یک خونه قدیمی یه عمارت تر و تمیز ساخته می شه !!؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 14:44:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mnsh241360&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>mnsh241360</dc:creator>
<guid>http://mnsh241360.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاوان دموکراسی</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تو فاصله ۵ دقیقه ای از خونه دختر خاله ام تا منزل خودمان ٬ ۳ تا ایست بازرسی رو رد کردم ! تمام خیابون مثل حکومت نظامی بود . خیلی وقت بود از این بگیر و ببند ها ندیده بودیم و کم کمک داشت باورمون می شد که دوره تن لرزه هایی از این قبیل گذشته ٬ اما امشب در کمال تاسف دیدم که داریم تاوان رای هایی که دادیم رو پس می دیم ! با خودم فکر کردم که ای کاش موسوی قبل از انتخابات رد صلاحیت شده بود و مثل همیشه یک انتخابات فرمالیته برگزار می شد و باز هم سرمون رو عین کبک تو برف فرو می کردیم و به روال عادی به اصطلاح زندگیمون ادامه می دادیم و ما یه لقمه نونمون رو می خوردیم و بقیه هم بوقلمون سفره رو !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید این طرز تفکر ٬ آخر بی خایگی باشه ٬ ولی من به شخصه دیگه تحمل شنیدن خبر ضرب و شتم های کوی دانشگاه و بازداشت ۱۰۰ نفر در شیراز و کشته شدن ۷ نفر در تهران و ... ندارم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Jun 2009 21:25:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mnsh241360&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>mnsh241360</dc:creator>
<guid>http://mnsh241360.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غروب جمعه در فرودگاه مهرآباد</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه زمانی خیلی مد شده بود که همه نوشته ها سرشار از درد و رنج و صرفا بیان مکنونات قلبی نویسنده باشه و هر چه نوشته پر سوز و گداز تر بود و درماتیک تر ، بیشتر مقبول جمع و خوانندگان می افتاد ، ولی چند وقتیه که میبینم ، وبلاگهایی که جنبه طنز نوشته هایشان بیشتر است ، مخاگب بیشتری رو جذب می کنند و حتی گاهی اوقات که نویسنده بخت برگشته حال و حوصله طنز پردازی نداره و حال و احوالاتش یه ته تلخی ای رو به همرا ه داره ، ملت بهش اعتراض می کنند که دیگه از تو انتظار نداشتیم و این دراماتیک بازی ها دوره اش گذشته و  نوشته ها زرد شده و ... خلاصه طوری برخورد می کنند که طرف به گه خوردن می افته و ترجیح می ده فقط زمانهایی که سر حاله ، مطلب  بنویسه و درد و بدبختی هاش رو به یک دفتر خاطرات خصوصی ، محدود کنه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی خوب واقعیت اینه که آدم همیشه حوصله دری وری گفتن نداره و گاهی اوقات حتی دلش می خواد به سر حد مرگ غر بزنه ! اینا رو گفتم که بگم الان غروب یک جمعه تخمیه ، که بنده در فرودگاه و جهت یک ماموریت کاری عازم اهواز هستم . تا سوار شدن به هواپیما ، یک ساعتی وقت دارم و از پرسه زدن در سالن فرودگاه و زاغ دخترهای مرد رو زدن خسته شدم و از پیدا کردن دختر رویاهام تو تو فرودگاه مهرآباد ناامید گشته و در نتیجه از برکت لپ تاپ شرکت به نوشتن وبلاگ مشغول می باشم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبح ، فقط به انگیزه رییس جمهور نشدن محمود خان ، رفتم و رای دادم و البته سه کاندیدای دیگه برام علی السویه هستن و همانطور که گفتم تنها هدفم این بود که آمار رقیب احمدی رو بالا ببرم و بس . جهت تحقق این امر حتی از رای مادر بزرگ نود  ساله ام هم فروگزار نکردم و صبح اول صبح به همراه عمه و همسرش و مادر بزرگه رفتیم پای صندوق ، دیگه نتیجه اش باشه با خدا و وزارت کشور محترم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی نیست بهم بگه ، آبت نبود ، نونت نبود ؟ اهواز رفتنت چی بود ؟ تو این گرما ، هیچ آدم عاقلی می ره کنار کوره ؟؟!! جهنمه به مولا  ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صدای اذان که با آخرین شدتش داره از بلندگوهای سالن پخش می شه ، رفته رو اعصابم ! فکر کنم اذان رو طوری پخش می کنند که حتی اگه کسی یک درصد هم شنوایی داشته باشه ، متوجه داستان می شه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه دختر تیتیر تنگولکی هم که شکر خدا بیخیال مد شده و اون روسری احمقانه چهارخانه مارک Burberry رو بیخیال شده و به جاش یک روسری احمقانه تر قلابی channel سرش کرده ، داره رو صندلی جلویی خودنمایی می کنه و خیلی دوست دارم نظرش رو راجع به رنگ موی عسلیش بدونم و ازش بپرسم انگیزه اش از انتخاب این رنگ مو چی بوده و بلکه راضیش کنم ، کله اش رو سیاه کنه ، شاید مورد پسند بیفته و منهم از این در به دری نجات پیدا کنم !!!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Jun 2009 18:13:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mnsh241360&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>mnsh241360</dc:creator>
<guid>http://mnsh241360.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جراحی توربین</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیشب داشتم یه فیلم نگاه می کردم که تو یک صحنه از اون پرشک سعی می کنه ، دختری رو که تحت عمل جراحیه و داره از بین می ره رو نجات بده . تلاش دکتره برای برگرداندن علایم حیاتی و تصویر مانیتوری که ضربان قلب و علایم دیگه رو نشون می ده ، نفس رو تو سینه آدم حبس می کنه ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همینطور که تو استرس فیلم بودم ٬ یاد هفته گذشته خودم افتادم . یه سه هفته ای بود که مشغول راه اندازی واحد اکسیژن بودیم . راه اندازی این واحد از اون کارهای کوفت و اعصاب خرد کنه . هزار تا آیتم رو باید با هم دیگه کنترل کنی که بتونی چس مثقال اکسیژن تولید کنی ! یکی از حساس ترین قسمتهاش استارت توربین انبساطیه . این توربین دمای هوا رو تا ۱۸۰ - درجه سانتی گراد پایین میاره و نهایتا باعث تولید اکسیژن می شه ، ولی کنترل دمای خود این توربین در ابتدای کار ، از اون کارهای نفس گیره ، چون با کوچکترین اشتباهی ٬ دمای توربین افت می کنه و اصطلاحا توربین تریپ می خوره و تریپ خوردن توربین هم مساویست با از بین رفتن هر چی اکسیژنی که تولید کردی و خلاصه باید کار رو از اول شروع کنی !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کار من تمام هفته گذشته این بود که زل بزنم به صفحه کامپیوتر و به محض پایین اومدن دما ٬ تمام ترفندهایی که تو کل زندگیم یاد گرفتم رو به کار ببندم تا از وقوع این فاجعه جلوگیری کنم ، باور کن در یک لحظاتی اینقدر به مخم فشار می اومد که بعد از تمام شدن بحران ٬ یک چند ساعتی سر درد داشتم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه اونجا من حکم پزشک رو داشتم ٬ اکسیژن های تولید شده ٬ حکم بیمار و توربین هم حکم قلب ! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Jun 2009 05:21:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mnsh241360&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>mnsh241360</dc:creator>
<guid>http://mnsh241360.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دارم  فکر می کنم از کجا شروع کنم !</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از وقتی رفتم همدان ٬ به جای کامپیوتر یه لپ تاپ بهم دادن که به لعنت خدا نمی ارزه ! موقع تایپ کردن به جنون می کشنوتت ، چون یکسره از این خط به اون خط می پره و هر جمله رو ده بار از اول باید بنویسی و خلاصه آخرش به گه خوردن می افتی و ترجیح می دی که بی خیال وبلاگ و معاشرت با دوستان دنیای مجازی بشی !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی من امروز عزمم رو جزم کردم که بعد از مدتها ، وبلاگ نویسی رو از سر بگیرم و چند خطی رو با اعمال شاقه تایپ کنم ، البته از شروع دوباره یه هدف شیطانی رو دنبال می کنم که شاید یه روز این راز رو براتون برملا کنم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادمه تا چند ماه پیش که تو اوج دوران راه اندازی کارخانه بودیم ، وقت سر خاراندن نداشتیم و از کار زیاد حتی فرصت نمی کردم که ایمیلم رو چک کنم ، الان دقیقا قضیه برعکس شده و از بیکاری زیاد حال تو اینترنت اومدن رو ندارم . با اینکه صحبت کردن راجع به وضع اقتصادی و بحران جهانی ، یه بحث کلیشه ای و درپیتی شده ، ولی باز هم باید گوشزد کنم که اوضاع خیلی خرابه ! خیلی خیلی خراب ! راستش همه منتظر هستیم که ببینیم بالاخره کی نوبت تعطیلی کار ما می شه و اگر هم شانس بیاریم و تعطیلی در کار نباشه ٬ مثل این ماه من هنوز حقوق بهت ندادن و باید یه جوری کج و دار و مریض سر کنی تا به هر بدبختی ای شده ٬ پول رو بریزن به حسابت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته اصلا خیال ندارم که ذکر مصیبت بکنم و من به شخصه هنوز وضعم بدک نیست و کماکان مشغول ولخرجی هستم ٬ ولی می دونم که دیر یا زود نوبت منهم می شه و باید به فکر باشم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیدی وقتی دو تا رفیق صمیمی بعد از مدتها همدیگه رو می بینن ٬ خیلی دلشون می خواد که با هم صحبت کنن ٬ ولی هیچ موضوع مشترکی به غیر از اوضاع دنیا ندارن که بگن ! منهم الان همین وضعیت رو دارم ٬ تا اینکه دوباره یادم بیاد که درباره چه چیزهایی می شه نوشت !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 May 2009 08:39:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mnsh241360&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>mnsh241360</dc:creator>
<guid>http://mnsh241360.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز 88</title>
<link>http://mnsh241360.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آقا شرمنده ! خانم روم سیاه !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دونم که خیلی زشته ، آدم بعد از این همه مدت بیاد و عید رو به ملت تبریک بگه ( البته اگه کسی مونده باشه که وبلاگ منو بخونه ) .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سال نوتون مبارک ! امیدوارم که لبتون خندون ٬ دلتون شاد و جیبتون پر پول باشه و  ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حال بنده حقیر هم بدک نیست . عرضم به حضورتون که هنوز کارم رو عوض نکرده ام و کماکان مثل کنه به شرکت قبلی چسبیده ام . دو ماه گذشته رو در سایت همدان به سر می بردم و مشغول راه اندازی کارخانه ( به تنهایی !!! ) . از اونجایی که اون سایت عتیقه دقیقا در یک بیابون واقع شده و از هر گونه امکانات اولیه و ثانویه به دوره ، هیچگونه دسترسی ای به اینترنت نداشتم که لااقل احوالپرسی دوستان با مرام وبلاگم رو بدم و از شرمندگیشون در بیام .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان هم با اجازتون اومدم خونه و تعطیلات نوروز رو سپری می کنم و یک آمادگی جسمانی و روحانی ای انجام می دم برای مقابله با بلایای احتمالی ای که در سال آینده حادث می شه و همانطور که می دونید ، امسال اوضاع از پارسال هم خرابتره و خلاصه باید فکر نان بود که خربزه آب است !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Mar 2009 20:40:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mnsh241360&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>mnsh241360</dc:creator>
<guid>http://mnsh241360.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
